حالا منو بقیه تا قیام قیامت هم بگیم بیخیال یه کنکور بود فکر نمیکنم تغییری ایجاد کنه، نمیتونم دلیل انقدر بی رحمیت نسبت خودتو درک کنم خودتو دوست داشته باش، این کار از رانندگی با اونهمه مشقت آسون تر نیست؟ میدونم الان اوضاع خوبی نداری ولی بشین فکر کن به یاد بیار اون زمانایی که به خودت افتخار میکردی و از خودت خوشت میومد، یه روز دو روز یه هفته دنبالشون بگرد و خود قدیمت رو برگردون، دیگه نمیدونم چی بگم والا، اصلا نظرته یه کار جدید امتحان کنی که دیگه ذهنیتیم هم ازش نداشته باشی؟ شاید جواب داد
The frog at the bottom of a well doesn't know the vastness of the sea but it does know the blueness of the sky
من دلم نمیخواست دیگه زندگی کنم
این نخواستن رو هم به حال خودش رها کردم
و حالا بعد از گذشتن زمان...
همچنان دلم نمیخواد دیگه زندگی کنم![]()
روز هاتون با لبخند
سلام
امیدوارم بهتر باشین : )
این طوری که من از صحبت هاتون متوجه شدم،کنکور خیلی براتون مهم بوده و یه هدف جدی براتون محسوب می شده...
خب یه جورایی طبیعیه که وقتی چیزی خیلی برامون مهم بوده و توی اون نتیجه به مد نظرمون نرسیم همچین احساساتی داشته باشیم
هر چه قدر اون هدف پررنگ تر بوده باشه،زمان و انرژی بیشتری لازمه تا خودمون رو از اون دره و شکاف بیرون بکشیم
از اصطلاح شکست استفاده کردین...نمی دونم لفظ درستی برای نگرفتن نتیجه توی کنکور هست یا نه اما خب خود شکست به خودی خود این قدر ما رو نمی رنجونه
یه بخشش اینه و نمیشه دست کمش گرفت اما بخش عمده ی این جور رنجش و آسیب ها از نحوه ی برخورد ما توی ذهنمون با مسائل پیش میاد
ذهن انسان به طور طبیعی مثبت نیست..ذهن ما دوست داره بگرده و بدترین مسائل و حالات های ممکن رو پیش بینی کنه،قضاوت کنه،انتقاد کنه
بگرده دنبال اتفاق های بد گذشته و برامون یادآوریشون کنه.از آینده ای که نیومده برامون داستان بگه
حالا وقتی یه بهانه ی درست و حسابی بخواد دستش بیوفته،دیگه واویلا =/
شروع می کنه چند ده برابر معمول به گفتن همین چیزایی که میگین...نمی تونی،از پسش برنمیای،به اندازه کافی خوب نیستی که این کارو انجام بدی و...
اون قدر که دیگه کم کم باورت میشه..آره شاید همین طوره
ولی این فقط یه پاسخه...یه پاسخ تا حدی طبیعی و معمول...یه پاسخی که اگه درست باهاش برخورد نشه تبدیل به یه ناکارآمدی واقعی توی زندگی میشه...همین که دست می کشیم از کارهای معمول و روزمرمون
همین که نمیریم سمتشون یا اینکه فکر می کنیم که نمی تونیم...آره شاید واقعنم هم نتونیم(به خاطر برخوردی که توی ذهنمون داریم) ولی خب تا کی؟
تا وقتی که حس و حالمون بهتر بشه؟ چه قدر ممکنه طول بکشه؟ شاید چند روز،شاید چند هفته.... شاید به ماه و سال هم بکشه!
تا وقتی که چیزای بهتری پیش بیاد؟ میشه منتظر این موند؟تضمینی هست که خیلی زود چیزای بهتری پیش بیاد؟ نه واقعن
برای همین فقط یه راه وجود داره...شروع کن
تا وقتی که شروعش رو به تعویق بندازی،اوضاع بهتر نمیشه
شاید الان بگی من که شروع کردم خب...نشده فقط هر بار گند زدم
ولی من میگم اشکالی نداره.اگه این اسمش گند زدنه، واقعن گند زدن بده؟تلاش برای رهایی از چاله ای که توش افتادی هیچ جوره اسمش رو نمیشه گذاشت گند زدن
لازمه که شروع کنی.نه یه بار.نه دو بار...بلکه بی نهایت بار
تصمیماتمون،رفتارمون می تونه تا حد زیادی بر پایه خرد و منطق باشه اما دنیای درونمون ممکنه خیلی این طور نباشه خصوصا در برخورد با مسائل خیلی ناخوشایند...بیشتر روانشناختیه
برای همین میگم بی نهایت بار
ممکنه چند ده بار به پذیرش با این اتفاقی که افتاده برسی اما بازم ذهنت شروع کنه به یادآوری دردناک طور این قضیه
برای همین خیلی درگیر فکرت و اینی که ذهنت داره چی میگه نباش...بذار هر چی می خواد بگه،بگه...مجبور نیستی حرفاشو باور کنی
اگه الان می خوای بگی خب ذهنم درست میگه(که خب نمیگه در این حالت،منظورم افکار دیگه ای هست که اون ها ممکنه درست باشن،نه این ها) منم اینو بهت میگم که این فکر چه کمکی به تو کرده؟آیا در جهت این هست که حالت بهتر بشه و به زندگی عادیت برگردی زودتر؟آیا در جهتی هست که تصمیمات بهتری برای زندگیت بگیری یا این که فقط داری خودت رو آزار میدی؟
مهم اینه که چه کاری انجام میدی
اعمالت خیلی خیلی مهم ترن
نذار که افکارت جلوی کارهات رو بگیره
منتظر نمون که حسش بیاد تا اون کاری انجام بدی
شروع کن...اگه خوب نشد اگه گند زدی،فدای سرت...بازم ادامه بده.اون قدر که راه بیوفتی.اون قدر که نزدیک بشی به همون چیزی که بودی
هر چه قدر فاصله ی زمانی بین تلاش هات(شروع هات )کمتر باشه زودتر برمی گردی به خودت...
ویرایش توسط Wonderland : 31 شهریور 1402 در ساعت 12:08
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)