دو سه مثقال خریت ز خران چیزی نیست
آدمی هست که الحق دو سه خروار خر است
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
استاد شهریار
آن را که جفا جوست نمی باید خواست/سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست/از دوست به جز دوست نمی باید خواست
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم
شاعرش رو لازمه بگم یا نه؟
نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم !
چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!
دلیل این همه انکار وحاشا را نمیدانم!
پ.ن: مدیونی اگه فکر کنی کپی نکردم![]()
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
می خواه مروق به طراز آمدگانرفتند یکان یکان فراز آمدگانکس می ندهد نشان ز بازآمدگان
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما/در کارگه کوزه گران کوزه شویم
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
در این زمانه بی هیاهوی لال پرست / خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را / برای این همه ناباور خیال پرست
در حال حاضر 14 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 14 مهمان)