لبخند تورا چند صباحیست ندیدم
یکباردگر خانه ات آباد،بگو سیـب
تو پاک پاکی از صورت ولیکن از پرتو نورت
نمایی صورتی هر دم چه با حسن و چه با بالا
چو ابرو را چنین کردی چه صورت های چین کردی
مرا بی عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن هورا
زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرش
که با آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صدتا
فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را
که از مزج و تلاقی را ندانم جانش از سهوا
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب درحسرت خوابیدن گاریچی
ومرد گاریچی در حسرت مرگ
ویرایش توسط Joker72 : 17 مرداد 1395 در ساعت 16:39
در حال حاضر 11 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 11 مهمان)