من که دائم پای خود دل را به دریا میزنم
پیش تو پایش بیفتد قید خود را میزنم
در اندرون من خسته ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست!
بودِ ما محض نمودست؛
سرابیم ســـراب ..
ترنج وصل تو چیدن به نردبان خیال
چراغ بر لب باد است و آب در غربال
بودِ ما محض نمودست؛
سرابیم ســـراب ..
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری تو چراغ خود برافروز
بودِ ما محض نمودست؛
سرابیم ســـراب ..

درد رنج زنده گر را جز تحمل چاره چیست ؟
این شکست تلخ را مردانه وار باید کشید
ابر بارنده به دریا میگفت :
گر نبارم تو کجا دریایی
در دلش خنده کنان دریا گفت:
ابر بارنده تو هم از مایی
در خم زلفش دلم از بیقراری شد خلاص
خانهی تاریک، عاقل میکند دیوانه را
بودِ ما محض نمودست؛
سرابیم ســـراب ..
در حال حاضر 256 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 256 مهمان)