X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 3 از 3 نخستنخست ... 23
    نمایش نتایج: از 31 به 44 از 44
    1. Top | #31
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      20 خرداد 1396
      نوشته ها
      223
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط _Farzaneh_ نمایش پست ها

      به جان خودم کیف میده مخصوصا اون سرتقاروکه خیلی حرصتو درمیارن

    2. Top | #32
      در انتظار تایید ایمیل

      Ashegh
      تاریخ عضویت
      17 مرداد 1397
      نوشته ها
      379
      نمایش مشخصات
      Up

    3. Top | #33
      کاربر اخراجی

      تاریخ عضویت
      16 اسفند 1394
      نوشته ها
      221
      نمایش مشخصات
      همیشه فک میکردم وقتی مردم میگن الله اکبر انرژی میگیرن ک برن بجنگن

    4. Top | #34
      کاربر نیمه فعال

      AkhmooAsabani
      تاریخ عضویت
      27 اسفند 1396
      نوشته ها
      375
      نمایش مشخصات
      هميشه برام سوال بود كه تو جنگل كه پزشك وجود نداره حيوونا چيجوري
      بچه هاشونو بدنيا ميارن...( فكر ميكردم بايد حتما جراحي بشه و حيوون شكمش رو باز كنند تا بتونه بچه از شكم خارج شه )
      تا دوم دبيرستان هم نميدونستم
      وقتي كه فهميدم خيلي از خودم خجالت كشيدم كه از پدرم اين سوالو كرده بودم تو بچگيم، هنوزم يادم مياد خجالت ميكشم ...
      کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست
      که دون همتانند بی مغز و پوست
      کسی نیک بیند به هر دو سرای
      که نیکی رساند به خلق خدا

      ویرایش توسط Seyed Chester : 30 بهمن 1397 در ساعت 02:42

    5. Top | #35
      کاربر اخراجی

      تاریخ عضویت
      16 اسفند 1394
      نوشته ها
      221
      نمایش مشخصات
      همیشه فکر میکردم شب ک مردم همگی خواب بودن صبح ک بیدار شدن منو خدا فرستاده

    6. Top | #36
      کاربر باسابقه

      Mehrabon
      تاریخ عضویت
      27 آذر 1394
      نوشته ها
      733
      نمایش مشخصات
      همیشه فکر میکردم تو دنیا فقط اصلی کاری منم و بقیه مثل من نمیتونن دنیارو ببینن
      فکر میکردم بقیه کاغذی ان
      اصلا می‌دانی چیست ؟!

      من خدا را در بین فرمول های فیزیک یافتم !
      من خدا را در بین مسائل شیمی یافتم ! در بین مفاهیم ژنتیک !
      خبری از خدا نبود در کتاب دینی هایم !
      خدا را بیاب . . .
      نه در بین نماز های شبت ...
      بلکه در بین شب بیداری هایت برای علم اموزی ...

    7. Top | #37
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      24 مرداد 1395
      نوشته ها
      1,005
      نمایش مشخصات
      بچگیام مامانم منو گول زده بود که آبجیاتو من به دنیا آوردم و تو و داداشتو بابات! پرسیدم چه طوری؟ گفت از ناف بابات اومدین بیرون!!!! خلاصه که روزها فکر من این بود و همه شب سخنم که منو داداشم چه طوری از اون سوراخ کوچولو اومدیم بیرون!!!!


    8. Top | #38
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      24 مرداد 1395
      نوشته ها
      1,005
      نمایش مشخصات
      یه بار من سرما خورده بودمو با بابام رفتیم اورژانس تا من آمپولمو بزنم، چشتون روز بد نبینه یهو جنازه ی 2 تا سربازو که تو تصادف مرده بودن از جلومون رد کردن و شد آن چه شد، مدت ها موقع خواب فک می کردم روح اون سربازا الانه که از گوشه پنجره صاف زل بزنن تو چشام، از ترس می لیدم
      یه بارم صبح داشتم می رفتم سر کوچه که سوار سرویس مدرسه شم، زمستون بود و نم نم برف می بارید، اول صبح هم بودو هوا تاریک، همچی مخوف بود هوا خخ، یهو دیدم در پارکینگ همسایه بازه، یه کم بیش تر دقت کردم دیدم تو تاریکی پارکینگ در نیسان آبیش هم بازه وووووو خودش هم ولو شده کنار ماشین، صبح که اومده بوده ماشینو از پارکینگ خارج کنه تا درو باز کرده سکته ی قلبی کرده و افتاده بغل ماشین، به ثانیه نکشید که یهو خانوادش با داد و بیداد وارد پارکینگ شدنو کشیدنش بیرونو بردن بیمارستان، منم که مات و مبهوت از ترس خشکم زده، یه هفته طول کشید که تا از بیمارستان بیارنش خونه، تو اون یه هفته هر صبح که از خونه بیرون میومدم دو قدم برمی داشتمو سریع برمی گشتم، فک می کردم روحش الان پشتمه و الانه که منو تسخیر کنه بعد این که مطمئن شدم زنده س دیگه خیالم راحت شد


    9. Top | #39
      کاربر باسابقه

      Sheytani
      تاریخ عضویت
      24 خرداد 1397
      نوشته ها
      943
      نمایش مشخصات
      خوبه زمان ما توی مسئله ی چگونه بوجود امدن وچگونه به دنیا امدن خودمون مونده بودیم الانه بچه دبستانی داره مخ دختر میزنه واطلاعا تشونم در این مسائل x از پدر ومادرشون بیشتر //
      برای انکس
      که ایمان دارد ناممکن وجودندارد/دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
      اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،به بیهودگی زندگی نخواهم کرد .
      اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم ، یا دردی را تسکین بخشم ، یا انسانی تنها را یاری کنم، که دیگر بار بسوی شادی بازگردد ، به عبث زندگی نخواهم کرد
      من برای این هدف می خواهم پزشک شوم

    10. Top | #40
      در انتظار تایید ایمیل

      تاریخ عضویت
      12 شهریور 1397
      نوشته ها
      686
      نمایش مشخصات
      یه بار رفته بودیم شهربازی
      سوار یه قطار شدم بزرگ بود
      بعد آقاهه گفته بود سوارش شو کمربندتو ببند دستاتو بذار رو فرمونش و برون
      بچگی و خیالات خامشه دیگه !
      منم دو دستی فرمونو سفت گرفته بودم وقتی به پیچا میرسیدم همچین به چپ و راس میچرخوندم
      اون موقع فک میکردم قطاره رو من میرونم
      بعدش فمیدم نخیر خودش خودکار میره انقد خندیدم که دل درد گرفتم آخرش

      +

      یکیشم اینکه یه عینک دودی خریده بودم
      هر موقع بیرون میرفتم گریه میکردم که اونم باید بزنم به چشام
      جالب اینه شب و روز میزدمش
      بعد یه بار با مامان رفتیم بیرون
      من عینکو زدم راه افتادم
      تو خیابون یجوری راه میرفتم همه منو نگا میکردن
      بعد مامانم پرسید دخترم چرا اینجوری راه میری
      گفنم مامان از وقتی این عینکو زدم همش زیر پام پله سبز میشه
      چون دودی بود فاصله بین چشم و شیشه عینک باعث میشد زیر پام رو پله وار ببینم
      بعدش مامان گف از رو چشات بردار ببین اینجا اصلا پله نیس
      از اون موقع دیگه نزدمش

      خیلی کوشولو بودما 3/4 سالم بود تو جفتش

    11. Top | #41
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      10 مرداد 1396
      نوشته ها
      1,909
      نمایش مشخصات
      من تا پنجم دبستان فکر میکردم لاکپشتهای نینجا واقعین و منم عضوشونم و با استاد اسپلینتر تلپاتی دارم
      هر وقت هم میرفتم مدرسه فکر میکردم اون نینجاهای سیاه پوش دنبالمن و تا مدرسه همش یهویی پشتمو نگاه میکردم مچشونو بگیرم
      وقتی فهمیدم واقعی نیستن نابود شدم

    12. Top | #42
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      03 مرداد 1395
      نوشته ها
      934
      نمایش مشخصات
      خیلی اصرار داشتم که با سوزن ته گرد میشه لباس دوختX-X

    13. Top | #43
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      13 شهریور 1397
      نوشته ها
      384
      نمایش مشخصات

      از والدین گرامی پرسیده بودم چجوری بچه دار میشن

      اونام گفتن خدا هرکیو دوس داشته باشه بهش بچه میده

      منم از خدا میخواستم ک حتی اگه زیاد دوسم داره نذاره باردار شم

      دقیقا با این حالت : خدایا تروخدا کاری نکن ک من باردار شم من نمیخوام


      این قسمتش ب کنار , تا حدود 12 سالگی بر این باور بودم


      اینجاش بیشتر میسوزونتم

      هعیی ...

    14. Top | #44
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر

      Mamoli
      تاریخ عضویت
      27 مهر 1393
      نوشته ها
      4,029
      نمایش مشخصات
      بچگیمونم مث الان **** بود


      پای دوست داشتنت ایستاده‌ام...
      مثلِ درختِ کاج
      روبروی پاییز...









    صفحه 3 از 3 نخستنخست ... 23

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 4 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 4 مهمان)




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن