به اینکه چرا وقتایی مث الان که دارم از خستگی میمیرم خوابم نمیبره![]()
به اینکه شما چجوری میخوابین
حداقل یه راه بگین فکر نکنیم![]()
رمز تقلبی
چیتی
چیزی
یه مسکن که بر پایه کدئین نباشه
الفن ایکس هم نباشه
بهم بگین
احساس میکنم دارم دندون عقل دارم میارم![]()
به روی پل میروم
اگر اینترنت وصل شد نمیپرم ….
هنوز فروردینیم !
بیخیااااااال ناموساااااااااا
برای من ۲۵۰ روز گذشت….
به روی پل میروم
اگر اینترنت وصل شد نمیپرم ….
آدمایی که واسم نیک نیم میذارنو یادم نمیره
دو نفری که یادم موندن اسمای جالبی واسم گذاشتن
آی آی - دوری
از عوارض بی خوابی مرور گذشته هاست…
یک چیزهایی هست که آدم تو خلوت خودش هم میترسه بهش فکر کنه
چه برسه تو پابلیک بگه
فراموش خواهی شد، چنانکه هرگز نبودهای
این روزها شاید فکرهای لحظه ای ما ، متعلق به یک زمان فقط نباشه
یعنی یک سری افکار تکراری مدام بر مرکزیت مغز ما میچرخن و مغز پاسخی براشون نداره !
شاید پررنگ ترین این افکار " آینده " باشه![]()
" God is that infinite All of which man knows himself to be a finite part "
|خداوند ، آن بی نهایتی است که هر انسانی خودش را یک بخش محدود از آن میداند|
همزمان چند تا چیز هعی میاد تو ذهنم
به اینکه اگه ازدواج کنه فراموشم میکنه؟تنهام میذاره؟خودش میگه نه ولی خب معلوم نیست که شاید بره دیگه
چرا انقدر وابسته ای
الانا خیلی بهتر شدم ولی بازم ترسش هست
بازم باهم میریم بیرون؟دونفری.یا دیگه نمیتونه؟
چرا یادت رفت؟چرا دیگه هدفی نداری؟چرا دیگه برات مهم نیست؟
به اینکه :
دیدین بعضی از آدما چقدر منفی ان
تو هر چیزی ، تو هر ماجرایی ، بدترین حالتشو میبینن
به این فکر میکنم که چجوری از این ادما دور بشم تا سلامت روان داشته باشممم![]()
بعد از سالها دست به قلم شدم و داستانک نوشتم.
ولی هیچکس رو ندارم که داستانم رو براش بفرستم و نظرشو بپرسم
دوست صمیمیم داره برای ارشد میخونه و سرش شلوغه. به بقیه هم روم نمیشه بگم بیاید داستانمو بخونید چون حالا همچین آش دهنسوزیم نیست
یه گپ کتابخوانی تو تلگرام داشتم که خیلی باهاشون حال میکردم، اونم که هیچی
خیلی دلم گرفته
ادیت: تا الان چندتا امتیاز از لطف و محبتتون برام اومده که بفرست ما بخونیم، چشم حتما، یکم ویرایشش بزنم خیلی خوشحال میشم نظرتون رو بخونم، همچنان ممنون محبتتون هستم عزیزان♥
(راحله که قربونش برم کم مونده پاشه بیاد در خونمون کتکم بزنه که چرا نفرستادم)
ما
بیرون زمان ایستادهایم
با دشنۀ تلخی
در گردههایمان
ویرایش توسط _Aramesh_ : 28 فروردین 1405 در ساعت 18:54
چند دقیقه پیش یه چیزی رو دیدم که منو به این فکر انداخت که عه فقط من خار داشتم ! ولی خب بعدش گفتم ولش کن بذار حال خوب امروزمو خراب این لعنتیا نکنم و دارم به خودم میگم گذشته رو رها کن ...
در حال حاضر 146 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 146 مهمان)