به اینکه چرا با اینکه میشد بشه؛ ولی نشد؟
به اینکه چرا با اینکه میشد بشه؛ ولی نشد؟
میگویند شب خطرناک است؛ اما خطرناکتر از شب، آدمهایی هستند که یاد گرفتهاند لبخند بزنند و هیچچیز از درونشان معلوم نباشد. خیابانهای نیمهشب، تنها شاهدِ حقیقت آنهاست.
Leave them wondering.
به اینکه وقتی میفهمی دور برت چجور ادمایین که دیگه دیره
وقتی میفهمی به اشتباه واژه دوست رو برای کسایی گذاشتی که حتی معنایی از دوستی نمیدونن
به اینکه کور بودن شاید بعضی موقع میتونه بهتر از دیدنو درک کردن باشه
به اینکه میان میزنن قلبتو تیکه تیکه میکنن بعد سعی دارن با چسب شیشه ای برات بچسبونشش تازه میان افتخارم میکنن با چسب شیشه ای چسب زدیم که از دور معلوم نباشه چسبه!
باش تو خوب ما بد
ولی بماند در همان تیکه های قلبم
یادم میماند...
کاش تاریخ و زمان زندگی هم مثل انجمن بود، هر از گاهی میشد بر گشت به عقب (مثل حذف پستها)
میگویند شب خطرناک است؛ اما خطرناکتر از شب، آدمهایی هستند که یاد گرفتهاند لبخند بزنند و هیچچیز از درونشان معلوم نباشد. خیابانهای نیمهشب، تنها شاهدِ حقیقت آنهاست.
Leave them wondering.
به اتفاقای امروز به اینکه چرا اینکارارو میکنن به حدی ترسیدم که واقعا نمیدونم چی بگم اگه واسه کنکور مشکل پیش بیاد چی از هر چی مامور و پلیس و بسیجیه بیزارم امروز چهار ساعت گرفتنم نمیدونم چیزی که امضا کردم چی بود اگه با اطلاعاتم یکاری کنن چی؟ حتی گوشبمو ازم گرفتن و رمز نداست گوشیم بعدشم که بهم دادن شکسته بود سرم خیلی درد میکنه واقعا اوکی نیستم
روز سختی رو پشت سر میذارم
اصلا انگار به وقت مریضی باید دست بذارم زیر چونهام و ساعتها با درد منتظر باشم
نمیدونم علت این سردرد کذایی چیه و چرا انقدر بی موقع به سراغم اومده
ولی حالا به این فکر میکنم که آیا با این درد، از پس تایم امروزم بر میام یا نه
به همین اندازه افکارم نامتمرکزه
میگویند شب خطرناک است؛ اما خطرناکتر از شب، آدمهایی هستند که یاد گرفتهاند لبخند بزنند و هیچچیز از درونشان معلوم نباشد. خیابانهای نیمهشب، تنها شاهدِ حقیقت آنهاست.
Leave them wondering.
در حال حاضر 8 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 8 مهمان)