همه خوشحالن قراره کلی چیز میز بخورن با هم بگن، بخندن
ما هم تنهای تنها باید درس بخونیم...
کسی هم نیست بگه یلدامون مبارک ...
یه کوچولو بغض
همه خوشحالن قراره کلی چیز میز بخورن با هم بگن، بخندن
ما هم تنهای تنها باید درس بخونیم...
کسی هم نیست بگه یلدامون مبارک ...
یه کوچولو بغض
...All is well
ب این ک اونقدی بهم ریخته هستم ا دیروز تا الان ک نتونم با الکی خندیدن و شوخی کردنام ،حال بدمو مخفی کنم
پوکر پوکر نشستم و از این حالم متنفرم
کاش هی کسی نپرسه ک چته مث همیشه نیستی.
واقعا لوس شدم اصن خودمو درک نمیکنم
اینقدر روی رفتارا حساس نبودم
همش ا دیرو عصره اخه
خیلی مسخره ای دختر.......
شاه نشین ِ چشم ِ من ، تکیه گَه ِ خیال ِ توست
حس میکنم رسیدن به پوچ انگاری زیادی راحت و دم دستیه
و این راحت به نتیجه رسیدن به پوچ انگاریه که بیشتر باعث میشه شک کنم به پوچ بودن قضیه
میری تهش میبینی یجورایی پوچه بعد میبینی چقدر راحت میشه به پوچی چیزها رسید بعد شک میکنی شاید انقدر هم راحت نیست قضیه
پوچ گرایی _ شک گرایی و دوباره تکرار...
میگفت که زیاد فکر کردن خیلی وقتا توان لذت بردن رو از آدم میگیره
مثل این میمونه که دونفر بشینن یک فیلم رو نگاه کنن ، یکی شون علم نقد فیلم و فیمسازی داشته باشه و دیگری یک فرد معمولی باشه که این علم و افکار رو نداره صرفا فیلمش رو میبینه
درحین فیلم دیدن اون منتقد هی ذهنش و فکرش درگیر اینکه اینجای فیلم اشکال داشت اونجاش فلان جور بود چرا اینطوری بود چرا اونطوری نبود
و شخص دیگه صرفا با دید سطحی و سرگرم شدن مشغول تماشاست
بعد که فیلم تموم میشه شخص معمولی لذت برده از تماشای فیلم درحالی که شخص منتقد پر از افکاره و درگیره با فیلمی که دیده و اون حجم از افکار خیلی نذاشتن بتونه مثل یک فرد عادی از تماشای فیلم لذت ببره
شایدم معنای لذت بردن برای این دونفر متفاوته
ولی حداقل تا اینجای زندگی چیزی که دیدم اینجوری بوده که کسایی که زیادی فکر میکنن معمولا ته چهره گرفته تر و بسته تری دارن نسبت به کسایی که زیاد توی نخ تفکر نیستن
ویرایش توسط Expired : 05 دی 1402 در ساعت 15:20
به مرداد ۹۹
به تک تک اتفاقایی که از اون سال تا به الان افتاده
به آرامشِ داشتهی چند ماه پیش و نداشتهی الانم
کاش میتونستم برم قبلا بیام، اوضاع تو قبلا خیلی بهتر بود
به عکسی که برا مامان فرستادم، برگشت گفت: لااقل یه شونه به موهات میزدی
به حرف دیشب میو، میگفت بعضی وقتا خیلی قدر نشناس میشه، ناراحتم بود گناهی
به موزیکای تو ماشینش، تماما شادمهر بودن
انگار میدونست علاقه مندیام چیا هستن
به لباسایی که قرار بود شب یلدا به دستم برسن ولی اینطوری که معلومه نوروزم به دستم نخواهند رسید
به اینکه کاش یا من تموم شم، یا زنگ زدنای اون
به فضولی و پیگیر بودنش، چقد رو اعصابمه
کاش یه ذره شعور درک کردنو داشت، چیز زیادی نمیخوام
به وزن کم کردنم
واقعا پشمام ریخته
یه اسکلت چجوری میتونه وزن کم کنه آخه؟
به پیامای فافا
از دوست هم شانس نیاوردم
به اینکه کاش میتونستم از یه راه قانونی باباشو گیر بندازم
هر شب قبل از خوابم یاد حرفش میفتم و قلبم هزار تیکه میشه: «خوشبحالت! که بابای خوبی داری»
با همون لحن، با همون بغض تو صداش
به دیروز که بخاطر تموم چیزایی که رو دلم مونده بود و راجبشون با کسی حرف نزده بودم اشک ریختم، اونم فقد از یه چشمم میومد، اون یکی همراهی نکرد کصافط
به اینکه صگ سیاه افسردگی رفته با جدوآبادش برگشته
به بهتر شدن ریزش موهام، خیلی خوشالم از این بابت، ولی آمپولامو نزدم
هربار میاد خونمون مامانو میندازه به جونم تا آمپولامو بزنم، خو درد داره کصافط، نمیخوّام
به اینکه دایرهی آدمایی که باهاشون در ارتباطم، نقطه شده و خب حالم بهتره
به اینکه کاش میشد خوابید و وقتی بیدار شد که همه چیز درست شده باشه![]()
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
جوانی نزد سقراط آمد و گفت: می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم.
سقراط گفت: با یقین آمدی؟ جوان گفت: بلی!!
آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت: سَرَت را داخل آن کن. جوان سرش را داخل حوض کرد. لحظاتی بعد سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت. دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می شد و دستهای خود را به نشانه ی تقلا حرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد. جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت کار را از سقراط پرسید. سقراط جواب داد: در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب می کردی؟ جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس!
سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیدی که فلسفه را نیز اینچنین - با تمام وجود خویش - طلب کنی، آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم!
این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن! آیا ما برای آموختن به این مرحله رسیده ایم؟
به اون تیکه که معین زد میخوند:
«تو حالت خوب میشه، ولی نه پیش من... »
به فردا و اون تماسه، کلی کنجکاوما ولی فضول نوچ
به اینکه توقعم از آدما رو رسوندم به صفر و دیگه هیچ رفتاری متعجبم نمیکنه
به الان، چرا نمیخوابی زن؟![]()
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
به اینکه نمیدونم تونستم تأثیرمو بذارم یا نه
به کلافگی و استرس زیاد امروز
کاش میتونستم از خواب به عنوان عامل دفاعی استفاده کنم
به اون حرفا، نمیدونم چندتاشون راست بود، دوستم ندارم بدونم
به عصر، به ساعتای ۳ به بعد، به اون عملیاته
به امضایی که خیلی وقته منتظرشم
به غذای امروز، ندوستش
به پوچی منو فافا، کاش یه ذره آدم شیم![]()
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
به اینکه از یه جایی به بعد دیگه از دست آدما ناراحت نمیشی، ناامید میشی!
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
دارم به این فکر میکنم ارزش گریه های هر روز و شبمو داره؟
چیشد که به اینجا رسیدی که اشکت دم مشکته؟ اینقدرا هم ضعیف نبودیا...
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
به اون تیکهای که شایع میخونه: «یه جا یهو بر میخوره بهت»
بر خورد، ناراحتم شدما ولی آدم کینهای نیستم متأسفانه، زود فراموشم میشه
به فردا، به مامانم، باز قراره تنها بمونم
به حرفای پیرمردی ممدحسین
عمیقا دلم براش تنگ شده
به اون خرچنگا، خیلی دلم میخواست بخورمشون
به ۳۰ دقیقه تماس تلفنی امشب، تمامش داشتیم همو مسخره میکردیم، دوتا اعجوبه
به چارشنبه و پنجشنبه این هفته، از الان خستم براشون
به ته این داستان ...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
در حال حاضر 48 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (1 کاربر و 47 مهمان)