اعتراف میکنم من یه احمقم![]()
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
اعتراف ميكنم دلم از اطرافيانم گرفته...
فقط بودن بابامو ميخام و مامان بزرگمو و خالم..همينا.............
خدايا....بدكردي با دلم.... خععععععععلي...خعععععلي.....
بیست سال بعد شما از کارهایی که انجام نداده اید ناراحت می شوید.. نه کارهایی که انجام داده اید،
پس طناب قایق تان را از ساحل باز کنید و از ساحل امن خود به سوی آبهای آزاد برانید و خطر کنید.
جستجو کنید، رویا بسازید و کشف کنید.
(مارک تواین)
بیشتردوستام ب واسته ی شغل پدراشون...کارایی ک دراشون تو جوونی انجام دادن و یا غذاهایی ک زیادازش میخوردن ی لقب واسشون گذاشتن ک بااون لقب
بیشتر هم دیگه رو صدا میزنن...منم تادوسال پیش لقبی نداشتم ک واسم پیدا کردن...
میگن بابام ی جایی داشته سخنرانی میکرده گفته:مردم چرا ما امروزه ما قدر نعمتایی ک خدا بهمون داده رو نمیدونیم...این همه غذا و میوه رنگا و رنگ ولی بازم
شکر خدا نمیکنیم...بعدشم گفته پیامبر(ص) داشتن از ی کوچه ردمیشدن و خیلیم گشنه بودن ک بوی سبزی خورشتی(همون قورمه سبزی) اومده ب مشامشون
.ولی تو خونه غذایی واسه خوردن نداشتن...
اصن معلومه این چیزی ک میگن دروغه...ولی چون سر ب سرشون زیاد میذاشتم اونام این داستانو سرهم کردن...ب بابام گفتم دوستام تا ی هفته روشون نمیومد
این طرفا آفتابی شن...وقتیم مغازه مون بودم و بابامم اونجا بود همین ک میخاستن از اون طرفا رد شن ب بابام میگفتم این همونیه ک اون داستانو درست کرده
خلاصه اعتراف میکنم ک لقب منم شده سبزی خورشتی![]()
دوتا خبر دارم یک خبر خوب... یک خبر بد!
خبر خوب اینکه هیشکی از زندگی هیشکی خبر نداره...
و خبر بد هم اینکه هیشکی از زندگی هیشکی خبر نداره...
![]()
اعتراف میکنم اولین باره ک ی حس عجیبی دارم:حسی امیخته از ترس..عشق... تنفر
مهم نیست زندگی منو به کجا میبره... همیشه منو با یه لبخند پیدا میکنی..
اعتراف میکنم ک ی مدته هر فیلمی اشکمو در میاره...کم مونده فیلمای کمدیم اشکمو در بیارن...
بعدشم سرمو تکون میدم و ب خودم میگم این مسخره بازیا چیه جم کن خودتو
دوتا خبر دارم یک خبر خوب... یک خبر بد!
خبر خوب اینکه هیشکی از زندگی هیشکی خبر نداره...
و خبر بد هم اینکه هیشکی از زندگی هیشکی خبر نداره...
![]()
اعتراف میکنم یادم نمیاد ک هیچوقت هیچ چیزی رو دزدیده باشم...
حتی ی چیز بی ارزش...
دوتا خبر دارم یک خبر خوب... یک خبر بد!
خبر خوب اینکه هیشکی از زندگی هیشکی خبر نداره...
و خبر بد هم اینکه هیشکی از زندگی هیشکی خبر نداره...
![]()
اعتراف میکنم از دوس دختر داداشم متنفرم..
جیب داداشمو کند ایکپیری..
هر مناسبتی میشه داداش الاغم طلا فروشیه..حالا کادوهای اون خنده داره 1عروسک کوچیک با شکلات چ.س مثقال پولشه..خجالتم نمیکشه...
اعتراف میکنم 1بار که حموم بود جیبشو گشتم فاکتور طلا دیدم پلاک بود ب اسم دختره..کارد میزدی خونم در نمیومد..
یبار که اذیتم کرد میدونستم روش حساسه ..دست گذاشتم رو نقطه ضعفش ب دختره فحش دادم ما هیچوقت دعوای فیزیکی نداشتیم تا اون روز..اومدم سمتم که منو بزنه منم چنگ انداختم گردنش ..خون میچکید ..مامان وبابام اومدن مارو جدا کنن ...تا 1ساعت اوف اوف میکرد از درد
اعتراف میکنم که اگه اون دختره عروسمون بشه من خودم رسما جرش میدم...
همین دیگه
داستان امروز #خواهر شوهر موزی![]()
اعتراف میکنم بدون داداش کوچیکم نمیتونم زندگی کنم !
از الان ترس تو دلم ک اگ ی زمانی برم دانشگاه باید چیکار کنم
خداییش راست میگما ! خیلی میخوامش !
پای دوست داشتنت ایستادهام...
مثلِ درختِ کاج
روبروی پاییز...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)