واقعا احساس خستگی میکنم
Offline for a while
واقعا احساس خستگی میکنم
Offline for a while
If you ever miss me, you can find me fighting my nightmares and chasing my dreams
Come with me! I promise we will have fun!
الان دوباره یاد جملش افتادم"وسط نباش یا صفر باش یا صده صد"
شاید یکی بگه خب 50 که بهتره تا صفر
ولی این موضوعه داستانش جداست و همون حرفه یا صفر یا صد درست تره
دیدم و بعد از دیدنشون با خودم گفتم تو چرا هیچکدومو انجام ندادی
نمیخوام از این دید بیایو بگی خب عیب نداره هنوز 18 سالته و از این چرتو پرتا
این چیزارو بقیه تو سن کمترم انجام دادن
دپرس شدم نه اونجور که میخوام شد نه اونجور که باید انجامش میدادم انجامش دادم
نه حتی تفریحاتی که دلم میخواستو کردم ته تفریح من باید این باشه اخه؟
بحث الان کنکور داریو فلان نیست همیشه همین بوده
همش تقصیر خودشه تواین مورد فقط
اره هنوزم وقتم هست ولی نمیدونم دلم گرفت از این زندگی که برای خودم ساختم
و بازم میگم چرا برای من اینکارارو نکردی
ولم کردی شاید بگی نه ولی وقیقا اگه رفتاراتو برسی کنی میفهمی دقیقا همین کارو کردی
کاش بازم هوامو داشتی البته انقدر گذشته که یادم نمیاد کی هوامو داشتی کی واقعا احساستتو بروز میدادی کی واقعا دلم به بودنت خوش بود
الانم بودنت واجبه منظورم این نبود که نباشی بهتر نه نباشی بدترم میشه ولی کاش حداقل که هستی صد خودت باشی
نمیدونم شاید توقع بیجاعه
از این که فکر میکنی بچمو مثلا سادم از این حسی که میدی بدم میاد حتی اگر تظاهر کنم باهاش مشکلی ندارم
البته دروغ نگم جالب بودی ولی خب در عین حال خیلی تابلو
چقدر این ایموجیایی که کنار صفحس رو مخممه اونایی که متحرکن مثلا اونی که داره میخنده هعی حواسمو پرت میکنه که قرار بود الان چی بگم
ناراحتش کردم و خودمم بابتش ی کوچولو ناراحتم و هعی یادم میاد ولی خب اگر اینجوریه اونم دقیقا همین کارو کرد
ببخشید بابت دروعی که گفتم هنوزم عذاب وجدانشو دارم کاش هیچی نمیگفت که منم مجبور شم دروغ بگم
داشتم با خودم میگفتم به چیزی که میخواست رسید و هرچی که الان هرچیو که دلش میخواست داره امتحان میکنه بهترین خونه زندگی
ولی بازم اون غمه هست همراهش انگار تو این دنیا تو همه چیم داشته باشی بازم ی غمی به وجود میاد انگار قانونه که باید ی چیزی باشه گوشه ذهنت که هر وقت یادت اومد غم عالم بشینه رو دلت
چقدر دیشب ذوقشو داشتم ی ساعت بعدش که رفتم رو تخت خوابم برد ولی الان؟کلا پرید حسش شایدم کنسلش کنم
چقدر اون دوتا پادکست حال منو داشت توصیف میکرد
کاش بشه انجامشون بدم اون حرفایی که باهاشون زدم نه سر اینکه بهشون گفتم چون خودم ذوقشمو دارم چون دوست دارم تجربشم کنم حتی به غلط که البته هیچ جای داستانش غلط نیست ولی خب بازم..
در چند تا کلمه بخوام بگم حالمو معطلی/غم/همون وسط بودن
کمکم کن بهتر شم
لطفا
ویرایش:الان که میبینم چرا همیشه انقدر زیاد مینویسم
البته مشکلی نداره ولی خب بازم جای سوال بود
ویرایش توسط Mohi- : 08 فروردین 1405 در ساعت 08:56
امروز دلم میخواد منم یکی از اونا میبودم
یک عدد عاشق بارون که دلش میخواد .....
شاید یه روز اون 3 نقطه پر شد
یک عدد عاشق بارون که دلش میخواد .....
شاید یه روز اون 3 نقطه پر شد
میبخشمت
چون تو کامل نیستی. ناکاملی، مثل خودم
ما
بیرون زمان ایستادهایم
با دشنۀ تلخی
در گردههایمان
هوا انقدررر خوبه ،عاشق این درختم خیلی خاطره دارم از بچگی
میخوام الان برم بیرون قدم بزنم، آرومم تونستم احساساتمو کنترل کنم برگردم به ورژن قبلیم
خودمو سرزنش نمیکنم دیگه
شاید حالم واقعا بهتر شد
حس میکنم از همه عقبم توی هرچیزی گند زدم
راه درست نه نور داره نه راهنما منم توی بزرگراههای غلط پرسه میزنم
از قوی نشون دادن خودم خسته شدم تهش یه بازنده ضعیفم
کاش جرات پایان دادن به همه چیز رو داشتم
کاش میتونستم با خودم صلح کنم
کاش برای یبارم شده از خودم راضی میشدم
ویرایش توسط N3gin : 08 فروردین 1405 در ساعت 18:49
ولی بدترین درد اینه باز حس کنی مزاحمی...
مزاحم...
خیلی سعی کردم این مدت با کسی حرف نزنم.
ولی انگار همون دو کلوم حرفم خنجره...
و خب بازم حق میدم چون حرف جالبی نزدم
و بازم حق میدم ...
ولی حق شنیدن اینکه از این شخصیتت بدم میاد رو نداشتم...
دلگیرم...
خیلی دلگیرم...
حق شنیدن این حرفو نداشتم:
برو تهش یک گوشه کز کن گریه کن...
یعنی اهمیت نداره؟!
نداشت؟!
هرچی خواستم دلگیر بشم ولی گفتم جنگه، یا قبل جنگ میگفتم این همه آدم رفتن
سعی کن بگذری از حرف ها و بخند ...
خیلی وقت ها دلگیر شدم ولی گفتم معلوم نیست فردایی باشه گذر کن ...
بخند گذر کن ...
اینقدر توی زندگیم آزمون و خطا کردم که چوب خطم پر شده و هیچجوره نمیخوام خانواده متوجه تزلزلِ فعلیم بشن.
الآن واقعاً نمیدونم باید به کی پناه ببرم از دستِ خودم!
نظرم اینه که چند روزی به مغزِ بیشفعالم فرصتِ تنفس و تجزیه و تحلیل بدم و بعد با توجه به شرایطِ موجود یه راهی رو برای خودم بسازم.
من دقیقاً مصداقِ بازرِ جملهی یا راهی خواهم ساخت یا خواهی ساهم راست، هستم.
فقط باید «نترس» و «جسور» باشم.
برای اینکه بتونم از پسِ روحِ پرتلاطمم بربیام باید نترس و جسور باشم.
سریالِ Stranger things رو تموم کردم و In treatment رو شروع کردم.
برخلافِ نظراتِ کاربران بنظرِ من فصلِ آخرِ stranger things قشنگ بود فقط آخرش یکم دوست داشتم بهتر باشه.
ولی در کل برای منی که عاشقِ ماجراجویی و تخیل و هیجانم سریالِ باحالی بود.
In treatment رو هم با توجه به علاقهم به روانشناسی شروع کردم و خب تا الآن که چهار قسمتش رو دیدم بنظرم جالب و خوشاینده اما نه هیجان داره نه تو رو وادار میکنه که ساعتها پاش بشینی.
روزی که گذشت
چشمام آغشته به سرما دشت بالای کوه شده بود
پر از سرسبزی و حرارت خورشید
بوی سبزه و علف
سوز سرمای بهاری تو یه روستا بالای کوه ..
عطش منو تازه تر کرد برای دیدن منطقه های بکر دیگه..
دلم میخواد سفر کنم به جای دور دست برای قطره ای آرامش مطلق در خفای باد بهاری
دلم یه کلبه کنار یه رود خونه ی بزرگ وسط یه جنگل رو میخواد چای اتیشی و آش رشته و پتو و یه صندلی
شاید یه تکیه گاه به اسم فرشته!
فرشته در قالب یک آدمیزاد!
کلبه ی چوبی که واقعا بوی چوب بده
آتیشی که بوی کباب شدن چوب درخت بلوط بده
افتابی که حرارتش پوست دستمو لمس کنه منو در اغوشش بگیره
قدم زدن توی طبیعت هم ارامش میخواد
وقتی امروز داشتم توی دشت قدم میزدم .. هر لحظه ادم حس میکرد یه سایه اطرافش داره حرکت میکنه..
یوگا وسط اون دشت یه حال دیگه داشت
تا میتونستم نفس کشیدمم
هوا اونقدر صاف صاف بود که وسط ظهر ماه توی آسمون برق میزد
درخشندگیشو دوس داشتم بهم چشمک میزد..
کاش دوباره بتونم میون اینهمه شلوغی ببینمش
در حال حاضر 530 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 530 مهمان)