X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6
    1. Top | #1
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      11 شهریور 1393
      نوشته ها
      322
      نمایش مشخصات

      Unhappy درد و دل من با شماها (لطفا بخونيد)

      سلام بچه ها يه چند روزيه كه دلم گرفته ميخوستم با شما درد و دل كنم
      راستش ما يه خواهر داريم كه شيش سال پيش كنكور داد ( ما اون موقع تو شهرستان زندگي ميكرديم ) بابام خيلي روش حساب باز كرده بود رو پزشكي و همه جا ميگفت كه دختر من پزشكي قبول ميشه و از اين حرفا خواهرم هم خيلي ميخوند تا دو و سه شب بيدار بود و خيلي زحمت ميكشيد سال اول كه كنكور داد رتبش شد شيشصد و خورده اي كه بنا به دلايلي مثل كمبود ظرفيت و هم اينكه بيشتر دانشگاه ها پسر ميخواستن قبول نشد و يك سال بابام نگهش داشت و تو اين يك سال خيلي فشار رواني روش بود هم از طرف اقوام و هم خانواده بهش فشار ميومد چون با اون اعتماد به نفسي كه بابام داشت وخواهرم قبول نشد خوب يه شكست حساب ميشد و خلاصه سال دوم كه كنكور داد هم قبول نشد كه رتبش دقيقا 834 شده بود . به رشته هاي ديگه هم علاقه نداشت و رفت مديريت مالي شهيد بهشتي و خدا رو شكر الان وضعيتش خيلي خوبه و داره فوق ليسانسش رو تو همون شهيد بهشتي ميخونه و رتبه كارشناسي ارشدش شد 19 ودرساش خوبه ولي ما دوسال بعد از اينكه كنكور كارشناسي رو داد اومديم تهران چون تو خوابگاه نميتونست درس بخونه و بيشتر پيشرفتش هم به خاطر همين بود.
      از اين كه بگذريم ميرسيم به خودم من رو از همون اول دبيرستان آوردن تهران و خدا رو شكر كه تيزهوشان قبول شده بودم و من رو با كلي دنگ وفنگ و سختي انتقاليم دادند و شرايط خيلي سخت بود چون كه تيزهوشان اينجا با اونجا اصلا قابل قياس نيست و بچه ها خيلي قوي بودن ولي خدا رو شكر تونستم خودم رو بكشم بالا. بابام ميگه علت اينكه اومدم تهران فقط به خاطر تو هست كه پيشرفت كني تو درسات و از امكانات اينجا استفاده كني. و ما هم خيلي سختي كشيديم تو درس خوندن كه الان در خدمت شماييم . سال دوم رفتم رشته رياضي زياد رياضيم هم خوب نبودا چون نوبت اول سال اول دبيرستان زير ده شدم ولي رياضيم خوب شد و پيشرفت كرد سال سوم كه شد بابام گير داد كه تغيير رشته بده و برو تجربي كه من علاقه نداشتم و از اون بدتر تباه شدن خواهرم رو جلوي چشماي خودم ديدم كه با اون همه تلاش نتونست پزشكي بياره ولي بابام گفت كه بخاطر من برو كه من آرزو دارم يكي از بچه هام پزشك بشه و كلي هم حمايتت ميكنم و از اين حرفا و ما هم حرف پدر رو گوش داديم و اومديم تجربي ولي الان نسبت به اين رشته و خصوصا زيست علاقه ي شديدي پيدا كردم و مصمم هستم كه به هدفم برسم .
      ولي يه مشكل هست و اون هم اينه كه اگه نشه چي؟ و اگه به سرنوشت خواهرم گرفتار بشم چي؟ و اگه دوباره اقوام و فاميل بهمون بخندن چي؟ و بگن : ((ما رو ول كردي و رفتي بخاطر بچه هات ولي هيچي نشدن)) چي.؟ خلاصه كلي اعصابم خورده و همش فكرم تو اينه و نا اميدم. بابام هم واسم هر چي بخوام ميخرهمثل كتاب و ... و ولي من به خودم اطمينن ندارم و فكر ميكنم نميتونم و همش با خودم ميگم )) خواهم با اون همه تلاش كه تا صبح بيدار بود نتونست و اونوقت تو ميتوني)) اگه يك وقت نتونم چجوري جلوي بابام سرم رو بلند كنم و چجوري تو چشماش نگاه كنم كه اينجوري نا اميدش كردم و اونوقت هچ دليلي واسه زندگيم ندارم چون يك عمر بايد حسرت اين روزا رو بخورم. نميدونم شايد اين مشكلات درست بشن و يه عظم جدي پيدا كنم كه خدا كنه اينجوري بشه چون گه نشه خيلي بد ميشه. ولي با خودم ميگم حتما يه دليلي داشته كه من از اون مدارس زاقارت رسيدم به همين جايي كه شايد ميخواد در آينده يه اتفاق خوبي واسم بيقته ولي باز با خودم ميگم كه دارم توهم ميزنمو از اين حرفا.
      اين حرفا رو به شما ها گفتم چون غير از شما ها كسي رو واسه درد و دل ندارم . ممنون كه به حرفام گوش كردين و اميدوارم كه سرتون رو در نياورده باشم

    2. Top | #2
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      15 آبان 1393
      نوشته ها
      921
      نمایش مشخصات
      داداش اگه شما داری واسه اقوامت درس میخونی ، به نظر من نخونی خیلی سنگین تری..

    3. Top | #3
      کاربر باسابقه

      Sarkhosh
      تاریخ عضویت
      14 مرداد 1393
      نوشته ها
      1,301
      نمایش مشخصات
      منم تقریبا شرایطم مثل خواهرت بود ... با این تفاوت ک من چون خیلی درسخون بودم تو دبیرستان همه میگفتن پزشکی رو شاخشه ولی پیش دانشگاهی تنبلی کردم و خوب نخوندم و نتونستم بیارم ... منم خیلی از فامیل کنایه شنیدم ولی مهم نبود الان با رشتم موفقم و در اینده کاری میکنم که همشون دهنشون باز بمونه !

      ببین دلیل نداره چون خواهرت شکست خورد تو هم حتما شکست بخوری .. اتفاقا این باید برای تو انگیزه خیلی بیشتری ایجاد کنه که تو حتما موفق میشی و روی همه اونایی ک چشم ندارن ببینن رو کم میکنی ... عوامل موفقیت در کنکور فقط درس خوندن نیست ، ارامش و سرعت عمل سر جلسه کنکور هم مهمه ... پس بجای این فکرا فقط به هدفت فکر کن و روزی رو تصور کن که رتبه عالیت اومده و خانواده مخصوصا پدر و خواهرت چقدر خوشحالن و بهت افتخار میکنن ... از امکاناتت استفاده کن و تلاش خودتو بکن و مطمن باش نتیجه زحمتت رو میگیری ...
      تو همه چیت تکمیله !

      منم میکنم فقط به آدمای "تک" پیله !




    4. Top | #4
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      28 آذر 1393
      نوشته ها
      24
      نمایش مشخصات
      ميتونم دقيقا حست رو دركـ كنم ؛
      خيلی بده همش رو آدم فشار باشه
      اونم فشار روحی...
      فقط پيشنهادم اينه كه ب اين جور چيزا فكر نكن...
      فقط ب اين فكر كن كه قراره برای اولين بار توی زندگيت قدرتو برای همه ب نمايش بذاری...
      كسانی ب دنيا ميان كه قدرمتند هستن
      اگه تو ب دنيا اومدی 100% توانایی ب وجود اوردن هر معجزه ای رو داری...

    5. Top | #5
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      25 شهریور 1393
      نوشته ها
      1,670
      نمایش مشخصات
      اگه بشه چی؟

      اگه موفق تر از خیلی ها بشی چی؟

      اگه فامیلتون با فهمیدن رتبه شدن تو بهتون تبریک بگن چی؟

      اگه پدر و مادر و خواهرت با رتبه شدن تو خوشحال بشن چی؟

      اگه پزشک بشی چی؟

      اگه...

      و خیلی دیگه از این(اگه......چی؟)های مثبت دیگه.

      داداش به اینا فکر کن...مثبت مثبت مثبت...

      من که نه تیزهوشان خوندم؛نه غیر انتفاعی؛نه نمونه دولتی ولی انتظارات ازم بالاست باید چی بگم؟

    6. Top | #6
      کاربر اخراجی

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      05 بهمن 1392
      نوشته ها
      427
      نمایش مشخصات
      تنها شما نیستید برای همه مخصوصا تجربی ها وقتی به کنکور می رسیم فکر می کنیم که شاید اون کسی نیستیم که دیگران از ما توقع پزشک شدن دارن و باورهامونو زود از دست میدیم اما مهم نیست دیگران در مورد ما چه فکر می کنند مهم اینه که تا اخرین لحظه فقط برای هدفمون بجنگیم نتیجه هر چی شد دست خداست دو راه وجود داره یکی راحتترین راه ناامید شدن و دست از تلاش کشیدن به خاطر مشکلات وناکامی های گذشته دوم در مسیر موندن تا اخرین لحظه دیگران تابع ما هستند نه ماه تابع دیگران یه نفر که داره از کوه پرت میشه اگه بگه هیچ امیدی نیست دستشو رها کنه وقتی افتاد پایین همین دیگران به جسدش لگد هم میزنند اما اگه تا اخرین لحظه مقاومت کنه همین دیگران میان دستشو میگیرن و نجاتش میدن تاریک ترین لحظات شب دقیقا چند لحظه قبل از روشنایی پس تا لحظه کنکور جز تلاشت و در مسیر بودن حق نداری به چیز دیگه ای فکرکنی هنوز که هیچ اتفاقی نیفتاده پس خوشحال باش و از فرصتت استفاده کن

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن