سلام بچه ها يه چند روزيه كه دلم گرفته ميخوستم با شما درد و دل كنم
راستش ما يه خواهر داريم كه شيش سال پيش كنكور داد ( ما اون موقع تو شهرستان زندگي ميكرديم ) بابام خيلي روش حساب باز كرده بود رو پزشكي و همه جا ميگفت كه دختر من پزشكي قبول ميشه و از اين حرفا خواهرم هم خيلي ميخوند تا دو و سه شب بيدار بود و خيلي زحمت ميكشيد سال اول كه كنكور داد رتبش شد شيشصد و خورده اي كه بنا به دلايلي مثل كمبود ظرفيت و هم اينكه بيشتر دانشگاه ها پسر ميخواستن قبول نشد و يك سال بابام نگهش داشت و تو اين يك سال خيلي فشار رواني روش بود هم از طرف اقوام و هم خانواده بهش فشار ميومد چون با اون اعتماد به نفسي كه بابام داشت وخواهرم قبول نشد خوب يه شكست حساب ميشد و خلاصه سال دوم كه كنكور داد هم قبول نشد كه رتبش دقيقا 834 شده بود . به رشته هاي ديگه هم علاقه نداشت و رفت مديريت مالي شهيد بهشتي و خدا رو شكر الان وضعيتش خيلي خوبه و داره فوق ليسانسش رو تو همون شهيد بهشتي ميخونه و رتبه كارشناسي ارشدش شد 19 ودرساش خوبه ولي ما دوسال بعد از اينكه كنكور كارشناسي رو داد اومديم تهران چون تو خوابگاه نميتونست درس بخونه و بيشتر پيشرفتش هم به خاطر همين بود.
از اين كه بگذريم ميرسيم به خودم من رو از همون اول دبيرستان آوردن تهران و خدا رو شكر كه تيزهوشان قبول شده بودم و من رو با كلي دنگ وفنگ و سختي انتقاليم دادند و شرايط خيلي سخت بود چون كه تيزهوشان اينجا با اونجا اصلا قابل قياس نيست و بچه ها خيلي قوي بودن ولي خدا رو شكر تونستم خودم رو بكشم بالا. بابام ميگه علت اينكه اومدم تهران فقط به خاطر تو هست كه پيشرفت كني تو درسات و از امكانات اينجا استفاده كني. و ما هم خيلي سختي كشيديم تو درس خوندن كه الان در خدمت شماييم . سال دوم رفتم رشته رياضي زياد رياضيم هم خوب نبودا چون نوبت اول سال اول دبيرستان زير ده شدم ولي رياضيم خوب شد و پيشرفت كرد سال سوم كه شد بابام گير داد كه تغيير رشته بده و برو تجربي كه من علاقه نداشتم و از اون بدتر تباه شدن خواهرم رو جلوي چشماي خودم ديدم كه با اون همه تلاش نتونست پزشكي بياره ولي بابام گفت كه بخاطر من برو كه من آرزو دارم يكي از بچه هام پزشك بشه و كلي هم حمايتت ميكنم و از اين حرفا و ما هم حرف پدر رو گوش داديم و اومديم تجربي ولي الان نسبت به اين رشته و خصوصا زيست علاقه ي شديدي پيدا كردم و مصمم هستم كه به هدفم برسم .
ولي يه مشكل هست و اون هم اينه كه اگه نشه چي؟ و اگه به سرنوشت خواهرم گرفتار بشم چي؟ و اگه دوباره اقوام و فاميل بهمون بخندن چي؟ و بگن : ((ما رو ول كردي و رفتي بخاطر بچه هات ولي هيچي نشدن)) چي.؟ خلاصه كلي اعصابم خورده و همش فكرم تو اينه و نا اميدم. بابام هم واسم هر چي بخوام ميخرهمثل كتاب و ... و ولي من به خودم اطمينن ندارم و فكر ميكنم نميتونم و همش با خودم ميگم )) خواهم با اون همه تلاش كه تا صبح بيدار بود نتونست و اونوقت تو ميتوني)) اگه يك وقت نتونم چجوري جلوي بابام سرم رو بلند كنم و چجوري تو چشماش نگاه كنم كه اينجوري نا اميدش كردم و اونوقت هچ دليلي واسه زندگيم ندارم چون يك عمر بايد حسرت اين روزا رو بخورم. نميدونم شايد اين مشكلات درست بشن و يه عظم جدي پيدا كنم كه خدا كنه اينجوري بشه چون گه نشه خيلي بد ميشه. ولي با خودم ميگم حتما يه دليلي داشته كه من از اون مدارس زاقارت رسيدم به همين جايي كه شايد ميخواد در آينده يه اتفاق خوبي واسم بيقته ولي باز با خودم ميگم كه دارم توهم ميزنمو از اين حرفا.
اين حرفا رو به شما ها گفتم چون غير از شما ها كسي رو واسه درد و دل ندارم . ممنون كه به حرفام گوش كردين و اميدوارم كه سرتون رو در نياورده باشم



LinkBack URL
About LinkBacks
پاسخ با نقل قول
.gif)


.gif)




