آلفا اسکول

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    نمایش نتایج: از 1 به 8 از 8
    1. Top | #1
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      22 اسفند 1391
      نوشته ها
      1,446
      نمایش مشخصات

      خوندنش خالی از لطف نیست..

      با نزدیک شدن به نوروز ۹۳ که دید و بازدید ها داره شروع میشه میخوام خواهش کنم از دوستان گرامی که اگر عزیزی رو در خانه سالمندان دارن فراموش نکنند و حتما بهش سر بزنند، یا اگر حتی آشنایی رو هم در خانه سالمندان ندارن برای دلداری و دلجوییشون هم که شده با شاخه گلی برن پیششون و باهاشون درد دل کنند ، به حرفهاشون گوش بدن ، بلکه کمتر جای خالی فرزندان نمک نشناسشون رو حس کنند. به خدا هستند کسایی که چندین فرزند دارند و ۱۵-۲۰ سال فرزندشون رو ندیدن. هر بار هم که ازشون میپرسی که چرا اومدی اینجا ، میگه خودم دوست داشتم آخر عمری بیام سالمندان و باز هم دعاشون پشت سر بچه هاشونه. پدری که سالها با هزاران سختی و بدبختی کار کرد تا فرزندانش رو بزرگ کنه ، مادری که از خواب و خوراکش زد ، بچه رو شیر داد تا بزرگش کنه ، اما الان باید آخر عمری بیفته گوشه سالمندان … یادمون نره که کائنات و طبیعت همون برخوردی رو در زمان پیری با ما خواهد کرد که به پدر و مادرامون در زمان پیری کردیم. پس این دم عیدی فراموش نکنیم کسانی رو که گوشه فراموش خانه چشمشون به دره که کسی بیاد و یادی ازشون بکنه …

      یاد داستان کوتاهی افتادم که خوندنش خالی از لطف نیست :
      حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد. هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه. اما اینطور نشد. خیلی آروم نشست صندلی جلوی ماشین. مثل آدم بزرگها. بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود. و هر چند حالش خوب نبود، از بی احساسی حامد کوچولو تعجب زده بود. ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید: بابا اسم این خیابون چیه؟ باباش جوابش رو داد. اما حامد ول کن نبود. اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.
      بلاخره حوصله باباش سر اومد و پرسید: بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
      حامد با صدای معصومانه اش گفت: بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی. دنیا رو سرش خراب شد. نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد. خودش رو اون پشت دید.
      از همون جا به سرعت دور زد. و برگشت بطرف خونشون. حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد. اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود.

      . پیشنهاد میکنم آهنگ خانه سالمندان با صدای حامد فرد رو هم گوش بدید.
      آهنگ خانه ی سالمندان از حامد فرد و نوید باقری
      چه زیباست
      اگر حاجت دلت..
      با حکمت خدایت...
      یکی باشد

    2. Top | #2
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      10 اسفند 1392
      نوشته ها
      28
      نمایش مشخصات
      این پست 1000 تا تشکرهم کمشه دستت درد نکنه مهدیه خانوم
      انشالله به زودی شاهد اون روزی باشیم که تمام مامانا وباباها,مامان بزرگا و بابا بزرگا اونطوری که شایستست مورد احترام بچه هاشون قرار بگیرن
      ویرایش توسط .اوا. : 21 اسفند 1392 در ساعت 10:22

    3. Top | #3
      کاربر باسابقه

      divoone-shodam
      تاریخ عضویت
      26 تیر 1392
      نوشته ها
      896
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط mahdiehgr نمایش پست ها
      با نزدیک شدن به نوروز ۹۳ که دید و بازدید ها داره شروع میشه میخوام خواهش کنم از دوستان گرامی که اگر عزیزی رو در خانه سالمندان دارن فراموش نکنند و حتما بهش سر بزنند، یا اگر حتی آشنایی رو هم در خانه سالمندان ندارن برای دلداری و دلجوییشون هم که شده با شاخه گلی برن پیششون و باهاشون درد دل کنند ، به حرفهاشون گوش بدن ، بلکه کمتر جای خالی فرزندان نمک نشناسشون رو حس کنند. به خدا هستند کسایی که چندین فرزند دارند و ۱۵-۲۰ سال فرزندشون رو ندیدن. هر بار هم که ازشون میپرسی که چرا اومدی اینجا ، میگه خودم دوست داشتم آخر عمری بیام سالمندان و باز هم دعاشون پشت سر بچه هاشونه. پدری که سالها با هزاران سختی و بدبختی کار کرد تا فرزندانش رو بزرگ کنه ، مادری که از خواب و خوراکش زد ، بچه رو شیر داد تا بزرگش کنه ، اما الان باید آخر عمری بیفته گوشه سالمندان … یادمون نره که کائنات و طبیعت همون برخوردی رو در زمان پیری با ما خواهد کرد که به پدر و مادرامون در زمان پیری کردیم. پس این دم عیدی فراموش نکنیم کسانی رو که گوشه فراموش خانه چشمشون به دره که کسی بیاد و یادی ازشون بکنه …

      یاد داستان کوتاهی افتادم که خوندنش خالی از لطف نیست :
      حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد. هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه. اما اینطور نشد. خیلی آروم نشست صندلی جلوی ماشین. مثل آدم بزرگها. بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود. و هر چند حالش خوب نبود، از بی احساسی حامد کوچولو تعجب زده بود. ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید: بابا اسم این خیابون چیه؟ باباش جوابش رو داد. اما حامد ول کن نبود. اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.
      بلاخره حوصله باباش سر اومد و پرسید: بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
      حامد با صدای معصومانه اش گفت: بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی. دنیا رو سرش خراب شد. نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد. خودش رو اون پشت دید.
      از همون جا به سرعت دور زد. و برگشت بطرف خونشون. حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد. اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود.

      . پیشنهاد میکنم آهنگ خانه سالمندان با صدای حامد فرد رو هم گوش بدید.
      آهنگ خانه ی سالمندان از حامد فرد و نوید باقری
      کاش میمردم واین جور صحنه هایی نمیدیدم
      مرررررررسی اجی
      خسته ام از جانی که گرفتار تن است...

    4. Top | #4
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      21 آبان 1392
      نوشته ها
      24
      نمایش مشخصات
      من گاهی وقتا واقعا میمونم که چی باید بگم؟!؟!؟
      دروغ نگفتم اگه بگم گریم گرفت!!!!!
      یعنی گاهی یه بچه واقعا عقلش خیلی بیشتر از خیلی از مثلا بزرگتر ها میر3!!!
      نصف چرت و پرت هایی که مردم می گویند من گفتم
      را هرگز نگفته ام!!!!!
      "آلبرت انیشتین"

    5. Top | #5
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      01 آذر 1392
      نوشته ها
      592
      نمایش مشخصات
      اینو قبلاً هم گذاشتم :



      A SONG OF ICE AND FIRE

    6. Top | #6
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      19 دی 1392
      نوشته ها
      1,119
      نمایش مشخصات
      واقعا چجوری دلشون میاد!!!!!!!!!! مرسی مهدیه جون....

      جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
      با خويشتن در جنگم
      از خود عبور مي کنم
      تو آن سوي من ايستاده اي
      و لبخند مي زني
      و لبخند تو آن قدر بها دارد
      که به خاطرش از آتش بگذرم
      من طلا خواهم شد
      مي دانم .


    7. Top | #7
      کاربر باسابقه

      Romantic
      تاریخ عضویت
      16 آذر 1392
      نوشته ها
      1,284
      نمایش مشخصات
      عروسك بي دهن تچكر تچكر

    8. Top | #8
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      26 بهمن 1392
      نوشته ها
      125
      نمایش مشخصات
      ادم بعضی وقتا لال میشه اونقدر بغض دوره گلوش چنگ میندازه که ادم خفه میشه و نمیتونه حرفی بزنه .......الانم یکی از اون موقع هاست

      هرگاه رد پای کسی که ارامشم را گرفته بود دنبال کردم به خودم رسیدم

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن