ای هدهد صبا به صبا میفرستمت...........بنگر که از کجا تا کجا میفرستمت
نمایش نسخه قابل چاپ
ای هدهد صبا به صبا میفرستمت...........بنگر که از کجا تا کجا میفرستمت
تو با من باش و بگذارعالمی از من جدا گردد
چو یکدم با تو بنشینم دل از هر غم رها گردد
دست از طلب ندارم تا کام من برآید.......یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
در دایره قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حكم آنچه تو فرمایی
یا عاشق شیدا شو یا از بر ما وا شو
وعده وصــل به فردا دهی و میـدانی هر که امروز ترا دید به فردا نرسید
در اینجا باده مینوشی در آنجا خرقه میپوشی...............چرا بیهوده میکوشی؟؟؟
یــا رب مــبــاد کــز پــا جـانـان مـن بـیـفـتـد
درد و بـلـای او کـاش بـر جـان مـن بـیـفـتد
در حسرت دیدار تو آنقدر خمارم...........آنقدر که شب تا به سحر گاه شمارم
ما دانه نخورده طعمه ی دام شدیم ناکرده گنه دیدی چه بد نام شدیم ؟
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم....محصول دعا در ره جانانه نهادیم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
مرا گویی تو را با این قفس چیست.............اگر مرغ هوایی این قفس چیست
تویی که هرچه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور.......کلبه ی احزان شود روزری گلستان غم مخور