وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی
گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو دارم ...
نمایش نسخه قابل چاپ
وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی
گشاید بغض هایی را که پنهان در گلو دارم ...
مرا فردوس میباید که ترسم
دل دوزخ به حال من بسوزد:yahoo (2):
دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من ...
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار.....
- - - - - - پست ادغام شده - - - - - -
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار.....
روزی یک روزه از یزدان گرفتن مفت نیست
می دهد روزی ولی از عمر روزی میبرد ...
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
ما به جرم با وفایی اینچنین تنها شدیم
چون نداریم همدمی بازیچه ی دلها شدیم ...
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست /آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه میگفت ؟
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد :
طولی نکشد نیز تو خاموش شوی
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش.....میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر / این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟؟
شاید من کم میبینمتون ...
اب را مانندم از روشندلی
سر به سنگ از سادگیها میزنم
مرحم راز دل شیدای خود/ کس نمیبینم ز عام و خاص را