می خور که صد گناه زاغیار در حجاب ...... بهتر زطاعتی که به روی وریا کنند
نمایش نسخه قابل چاپ
می خور که صد گناه زاغیار در حجاب ...... بهتر زطاعتی که به روی وریا کنند
در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی
شاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی
مولوی
یک شب لبان تشنهٔ من با شوق
در آتش لبان تو می سوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو می دوزد
فروغ فرخزاد
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
مولوی
ندانستم چو نیکو قدر ایام جوانی را
دلم خون می شود چون بشنوم نام جوانی را
آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد
جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب
آب رفته است که آن سرو روان بازآورد
شهریار
دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس
به تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهم
علیرضا اذر
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم :)
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
مولوی
نظربه سوره نور است و دل به آیه فتح
به فال روی تو چون واکنند قرآن را
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
شهریار
سیه چشمی به کار عشق استاد
مرا درس محبت یاد میداد
مرا از یاد برد اخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
فریدون مشیری
دل داده ام بر باد هرچه بادا باد
مجنون تر از لیلی شیرینتر از فرهاد
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
شهریار
میشود عاشق بمانیم؟
میشود جا نزنیم؟
میشود دل بدهم دل بدهی دل نکنیم؟