در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ
که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم
شهریار
نمایش نسخه قابل چاپ
در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ
که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم
شهریار
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارمنه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارم
اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهروگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمیدارم
من همه در حکم توام تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
مولوی
یا ربا این لطفها را از لبش پاینده دار
او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار
مولوی
راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است
در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است
تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد
تو را که هر چه مرادست میرود از پیش
ز بی مرادی امثال ما چه غم دارد
سعدی
در وا شد و پاشید نسیم هیجانش
تا نبض مرا تند کند با ضربانش
تقویم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه ها برد مرا نام و نشانش
پیشانی او روشنی آینه و آب
بوی نفس باغچه می داد دهانش
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
شهریار
تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست
نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست
فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم
که هر چه رود در این سرزمین مسافر توست
تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
درآ به حلقه رندان که مصلحت اینست
شراب و شاهد و ساقی بیشمار نگر
مولوی
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست
تقصیر گلوله نیست
دنیا
نقطه به نقطه
از دید تفنگ
در حکم دشمن فرضی است
و سربازان
نفسها را
باچشمانداز دوربین
تنظیم کردهاند
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
شهریار
مادر موسیقی بهشت همانا صدای توست
گوش دلم به زمزمه لای لای توست
تن تو نازک و نرمه مثه برگ
تن من جون می ده پرپر بزنه زیر تگرگ
دست باد پر می ده برگو رو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه