وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
نمایش نسخه قابل چاپ
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
یار کو تا دل دهد در یک غمم
دست کو تا دست گیرد یک دمم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد
قیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلي كز معرفت نور و صفا ديد
به هر چيزی كه ديد اول خدا ديد
در آرزوی رویت ، جان ها به لب رسیده
کِی میشوی هویدا ، ای یوسف ندیده
هر که عيب دگران پيش تو آورد و شمرد
بی گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد
دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد
دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد
در آن نفس كه بميرم در آرزوی تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاک كوی تو باشم
مي روي و گريه مي آيد مرا
ساعتي بنشين که باران بگذرد
در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی
قبلا هرگز نشدم این همه شیدای کسی
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد
در دایره قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
اگر اهل دلي ديدي، سلام من رسان بر وي
كه كمتر يافتم هرجا فزونتر جستجو كردم!