یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشنایی داشتم
رهی معیری
نمایش نسخه قابل چاپ
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشنایی داشتم
رهی معیری
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی
یادم نمی کنی و زیادم نمی روی
یادت به خیر یار فراموشکار من...
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگ دل این زودتر میخواستی حالا چرا
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
حافظ
یا رب آن نو گل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
حافظ
وان که گیسوی تو را رسم تطاول اموخت
هم تواند کرمش داد من مسکین داد
حافظ
رسم کجاست این ,, تو بگو در کدام ملک
دل میبرند و چشم به بالا نمیکنند
ديشب از تو نوشتم،
دست هام ريشه زد ..
صبح، گل داد.
گل ها رو چيدم،
عطر تو همه جارو پر كرد ..
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
نمی گويي و ميسوزی
نمی جويی و می خواهی
بباطن تشنه عشق و
بظاهر غرق حاشايی...
شده ام ابر که با گریه فروبنشانم
آتش صاعقه ای را که خود برافروخته ام
فاضل نظری
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ى همسايه سيب را دزديدى
پدرم از پى تو تند دويد
و نمي دانستى باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم .
حميد مصدق
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
ولی رادمردان ووارستگان نبازندهرگزبه مردارها:):دی