نمایش نسخه قابل چاپ
یعقوب وار وااسفاها همیزنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست: (
تو، پير ماهِ و سال نبودي و نيستي
تو، جانِ جاودانه جواني،
كه در جهان
با عشق زيستي...
فريدون مشيري
یاران مزهی عبرت از این مائده بردند
در نان و نمک ها قسمی بود که خوردند
در چشمه ی شرم آب نماند از دل بی درد
کردند جبین بی نم و چشمی نفشردند
در سينه دلم گم شده، تهمت به كه بندم؟
غير از تو كسي، راه در اين خانه ندارد!
زكيا يزدي
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.پشت تبریزیها
غفلت پاکی بود، که صدایم میزد.پای نیزاری ماندم، باد میآمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف میزند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجهزاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوتههای گل رنگ
و فراموشی خاک.لب آبی
گیوهها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، میچرخد گاوی در کرت
ظهر تابستان است.
سایهها میدانند، که چه تابستانی است.
سایههایی بیلک،
گوشهیی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا میخواند.
سهراب سپهرى
در عشق بتی دلم گرفتار شدست
وز فرقت او رخم چو دینار شدست
این قصه مرا ز دوست دشوار شدست
دل در کف یار و از کفم یار شدست...
می رود عمـر عزیز ما، دریغــا چــاره چیست
دی برفت و میرود امروز و فردا، چاره چیست
دل عشق گزید،نقشِ عصیان زدمش
دریا طلبید،سر به طوفان زدمش
هر شاخهگلی که در نگاهم بشکفت
بویی ز تو داشت در گریبان زدمش...
شبی راهی شدی تا با غریبی همسفر باشی
بدون اینکه حتی لحظهای فکر خطر باشی
سواری آمد و پیغامی از سرگشتگی آورد
به صحرا سر سپردی تا همیشه شعلهور باشی
نسیمی آمد و بوی خوش دلدادگی آورد
به دریا دل سپردی تا همیشه رهگذر باشی
تو را تا وادی لیلاترین افسانهها بردند
که مجنونوار از حال خودت هم بیخبر باشی
جهان یک پهنه آتش بود و از بیحاصلی میسوخت
تو باریدی که از حس تولد، بارور باشی
تو یادم داده بودی قصههای آب، بابا را
نشد اما برای آرزوهایم، پدر باشی
اگر امروز مثل گنج، دنبال تو میگردیم
خدا میخواست در این خاک، مفقودالاثر باشی...
اي جانِ جانِ جانم
تو جانِ جانِ جاني
بيرون ز جانِ جان چيست؟
آني و بيش از آني
عطار