تا جهان بود از سر مردم فراز
كس نبود از راز دانش بی نیاز
نمایش نسخه قابل چاپ
تا جهان بود از سر مردم فراز
كس نبود از راز دانش بی نیاز
زندگانی گر کسی بی عشق خواهد، من نخواهم
راستی بی عشق زندان است بر من زندگانی
#شهریار
یادِ تو می وزد ولی
بی خبرم ز جایِ تو... :|
وقت آن است كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم از پي جانان بروم
من به بعضی چهره ها
چون زود عادت می کنم
پیششان سر بَر نمی آرم
رعایت میکنم ...
موی سپید را فلکم رایگان نداداین رشته را به نقد جوانی خریده ام
مرا ای یار! دست کم گرفتی
رقیبم را ولی محکم گرفتی
الهی زنده باشم تا ببینم
که حال آن بابا را هم گرفتی!
یارم تویی درعالم یاردگر ندارم
تا در تنم بود جان، دل از تو بر ندارم
مرا هر جور خـواهی در بـدر کن
جفایت را از این هم بیشتر کن
بزن با عشـق خود آتش به جانم
ولـی آتشنـشانی را خبر کـن !
نکندبوی تورابادبه هرجا ببرد
خوش ندارم دل هررهگذری راببری
یادگار از تو همین سوخته جانیست مرا
شعله از توست اگر گرم زبانیست مرا
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری
هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود .
دینتان
عاشق شدن را مستحب نامیده بود
ای به ظاهر مذهبی، اصلاً ثواب هم میکنی
هر چند که این جام پر از جور و جفا بود
خوردیم ولی حرمت ساقی نشکستیم !