مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
نمایش نسخه قابل چاپ
مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
مرا که با تو شادم پریشان مکن
بیا و سیل اشکم به دامان مکن...
ناز کمترکن که من اهل تمنا نیستم
زنده باعشقم واسیر سود وسودا نیستم
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم...
مي روي و گريه مي آيد مرا
ساعتي بنشين که باران بگذرد
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن...
نه هر که چهره برافروخت دلبری دارد
نه هر که آینه سازد سکندری داند
حافظ
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
دل ازاعماق دریای صدف های تهی بردار/همینجادر کویر خویش مروارید پیداکن
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
دلتنگ تو ام جانا
هردم که روم جایی
با خود به سفر بردم
یاد تو و تنهایی
مولانا
یک شبی پروانگان جمع آمدنددر مضیفی طالب شمع آمدند...
یاری چون ز تو دل ببرد یا تو دهی دل خود به کسی می دانی چه به ما گذرد در غم روی تو هر نفسی...
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند