مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ست
آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود
خليل ذکاوت
نمایش نسخه قابل چاپ
مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ست
آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود
خليل ذکاوت
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
عجب از عقل کسانیکه مرا پند دهند
برو ای خواجه که عاشق نبود پند پذیر
سعدی
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
مولانا
من از روییدن خار بر سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمی گردد،از این بالانشینی ها
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست
منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست
حافظ
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست
دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی ؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو بداد من رسی من به خدا رسیده ام
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
حافظ
تا بوده چشم عاشق در راه يار بوده
بي آنكه وعده باشد در انتظار بوده
هيچ کس جاي مرا ديگر نمي داند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم که پيدا نيستم