روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیست
در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست
نمایش نسخه قابل چاپ
روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیست
در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست
تلخ و شیرین جهان چیزی بجز یک خواب نیست
مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را
آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفت
خیره در چشم تو آنقدر که غم یادم رفت
تازه كن آن روزهاي خوب را
روزهاي خيش و خرمنكوب را
چند فصلي كشت بذر عشق كن
هرچه قرباني ست نذر عشق كن…
قيصرامين پور
نصیب کوردلان است نعمت دنیااستاد شهریار
تو چشم رشد و تمیزی همین گناهت بس
سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد
اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
به کسی ندارم الفت
زجهانیان
مگر تو
اگرم تو هم برانی
سر بی کسی سلامت
سعدی
تقدیر چنین است دلم گیر تو باشد
هر لحظه نگاهم پی تصویر تو باشد!
دلبرا پیش وجودت، همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه ی دریای غمند
سعدی
ديروز را دانسته آمديم
امروز ندانسته عاشقيم
و فردا روز را ... ای رِندِ مانده بر دوراهیِ دريا و دايره
خدا را چه ديدهای!
علی صالحی
یا رب، نگاه کس، به کسی آشنا مکن/گر میکنی، کرم کن و از هم جدا مکن
نقّاش چون شمايل آن ماه ميكشد
نوبت به زلف او چو رسد آه ميكشد
در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم / لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي
یــاد ایــام جــوانـی جـگـرم خـون مـیـکـرد
خـوب شـد پـیـر شـدم کـم کم و نسیان آمد
شهریار