در دیاری كه در او نیست كســی یار كســــی
كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی
نمایش نسخه قابل چاپ
در دیاری كه در او نیست كســی یار كســــی
كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
ز کوی میکده دوشش به دوش میبردند/ امام شهر که سجاده میکشید بر دوش
شبی مجنون به لیلا گفت که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدارا/ دردا ک راز پنهان خواهد شد آشکارا
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوييم که ني، ني شکنم شکر برم
معشوق عیان میگذرد بر تو ولیکن
/
اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم غلط
تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن
در جهان گریاندن اسان است اشکی پاک کن
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
/
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند
دلم محراب زيبايي چو ابروي تو ميخواهد
بهانه كرده و تنها گل روي تو ميخواهد
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
/
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی