ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست/ آرزو می خشد و اسرار می دارد نگاه
نمایش نسخه قابل چاپ
ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست/ آرزو می خشد و اسرار می دارد نگاه
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها میبینم!
ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم
من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد
زین خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم وانسانم آرزوست
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
تکرار یک تصویر ، یک سوژه ،باران و...بعدش که تو رفتی
آهسته عمری می خزم تنها ،در حفره های انزوای تو
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
الا ای آهوی وحشی کجایی؟// مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان و بی کس// دد و دامت کمین از پیش و از پس
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
اینم شعر اس ام اسی!! خخخخخخخخخ
شبی در شهر چشمانت فقط یک رهگذر بودم
ندیده دل به تو دادم شدی سلطانو معبودم!!
خخخخخ
من و تو آن دو خطیم آری،موازیان به ناچاری
که باورمان ز آغاز ، به یکدگر نرسیدن بود
(مرحوم حسین منزوی)
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نناگاه به هم می ریزد
(فاضل نظری)