نیست از جانب معشوق حجابــــــی صائب
پرده ی دیده ما دیده ی بی پرده ی ماست
نمایش نسخه قابل چاپ
نیست از جانب معشوق حجابــــــی صائب
پرده ی دیده ما دیده ی بی پرده ی ماست
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن...
ای بهار آرزو بر سر من سایه فکن...
نشستم روی ساحل،حال دریا را نمیدانم
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم
چرا اینقدر مردم ازحقایق رویگردانند؟!
دلیل اینهمه انکار و حاشا را نمیدانم
مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ست
آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود
در کوی نیکنامان مارا گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضارا
آتش از برق نگاهت ريختي بر جان من
خواستي تا در ميان شعله ها آبم کني
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم
در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
مردم آن است که دین است و هنر جامه ی او
نه یکی بی هنر و فضل که دیباش قباست...
تاریک شد از مهر دل افروزم روز
شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
منوچهری
زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ستبیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار
راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی
آنجا که روی ازخود،آنجا که به خود آیی
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجبکز هر زبان که می شنویم نا مکرر است
تا تو بخاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا زتو مهر بگسلم
مردم و حسرتم همان از تو امید نگسلد
دوخته ام به راه تو دیده ی نیــــــم باز را