آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
استاد شهریار
نمایش نسخه قابل چاپ
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
استاد شهریار
آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم!
سیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری:))
سعدی
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور!! ولی،کلبه ی احزان نشود روزی گلستان غم بخور!!
حافظ(با اندکی تلخیص):))
فکر نمیکنید وزنش مشکل داره !!!
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدن بحر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی از این ساختنم
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
ه.ا.سایه-خواب و خیال
تو طاعت حق کنی به امید بهشت
نه نه تو نه عاشقی که مزدوری تو
وز نهاننگاه سیاه خویش
می سراید مرغ مرگ اندیش
((چهره پرداز سحر مرده ست))
((چشمه ی خورشید افسرده ست))
ه.ا.سایه-دختر خورشید
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
من بر نخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگر چه برانگیختند گرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
ه.ا.سایه-قدر مرد
در نماز و در رکوع و در سجود
سر بجنبد دل نجنبد این چه سود
در فروبند که چون سایه درین خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
ه.ا.سایه
یارب مكن از لطف پریشان ما را
هرچند كه هست جرم و عصیان ما را
ای که با سلسله ی زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند