برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
نمایش نسخه قابل چاپ
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
خون می خورم این چه مهربانی است
جان می کنم این چه زندگانی است
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین/ همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
یا رب برسان گل پسر زهرا(س) را بشنو صلوات و ربنای ما را
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا؟
اگرم زیر دستی دراید ز پای،حذر کن ز نالیدنش بر خدای
یار اگر با ما گهی صلح و گهی پیکار داشت
ما حریف عشق او بودیم و با ما کار داشت
تا نسوزد بر نیاید بوی عود
پخته داند کین سخن با خام نیست
Sent from my Nexus 7 using Tapatalk
تو را هز آینه باید به شهر دیگر رفت که دل نماند در این شهر تا ربایی باز
زندگی بی عشق اگر باشد لبی بی خنده است
بر لبی بی خنده باید جای خندیدن گریست
امشب نه بیاض روز بر می آید نه ناله ی مرغان سحر می آید
بیدار همه امشب و نظر بر سر کوه، تا صبح کی از سنگ بدر می آید
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت
Sent from my Nexus 7 using Tapatalk
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود ازچشم چون سیل روانه
همه دانند که من سبزه خط دارم دوست،نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را
آنــان كــه دولتی را محمل ریا كننـد
آيـا بود كـه چند سالی ما را رها كنـنـد؟