یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
نمایش نسخه قابل چاپ
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
من نگویم که مرا ازقفس ازاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
دوش دیدم ک ملائک در میخانه زدند
گل ادم بسرشتند و ب میخانه زدند
دل می رود زدستم صاحبدلان خدار
دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا
اگر از سرزنش خلق نمی ترسیدم ///////// از در میکده تا مدرسه می رقصیدم :yahoo (106):
(شاعر نا معلوم:yahoo (117):)
من ملک بودم و فردوس برین جایم بودآدم اورد در این دیر خراب ابادم
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود ...
ای مرد خرد، حدیث فردا هوس است
در دهر، زدن لاف سخن ها هوس است
کسی هست بریم؟
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گِلی لگد همی زد بسیار