سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
نمایش نسخه قابل چاپ
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
اینم شعر اس ام اسی!! خخخخخخخخخ
شبی در شهر چشمانت فقط یک رهگذر بودم
ندیده دل به تو دادم شدی سلطانو معبودم!!
خخخخخ
من و تو آن دو خطیم آری،موازیان به ناچاری
که باورمان ز آغاز ، به یکدگر نرسیدن بود
(مرحوم حسین منزوی)
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نناگاه به هم می ریزد
(فاضل نظری)
دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
توی زنجیر هم نمی خواهم
پیش آدم فروش گریه کنیم
بغلم کن "شقایق" غمگین
تا که با "داریوش" گریه کنیم
(سید مهدی موسوی)
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
حافظ
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خورد دو سه پیمانه
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
مولوی
داره میباره بارونو تو نیستی ، شده این خونه زندونو تو نیستی
چقد حس بدیه حس تنهایی ، دارم میشکنم آسونو تو نیستی
.
.
.
.
یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
حافظ
شقایق واااای شقااااایق، گل همییییشه عاااشق....!:yahoo (111):
اینو از طرف داداش گلم محسن میذارم!! خخخخخخخخخخخ
قاصدک قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا و از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد
دلا بسوز که سوز تو کار بکند
نماز نیمه شب دفع صد بلا کند
همه با دل شرو میکنن پس
دلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی
یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جان بینی
یا رب به چه روی جانب کعبه رود
گبری که کلیسا از او دارد عار
اینم ی بیت کلیشه ای
رهرو آن نیست ک گه تند و گهی خسته رود
رهرو آن است ک آهسته و پیوسته رود!!
در حقیقت دوستانت دشمنند
که ز حضرت دور و مشغولت کنند
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
ون در آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
دم به دم در هر لباسي رخ نمود
لحظه لحظه جاي ديگر پانهاد
دوش دیدم ک ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و ب پیمانه زدند
در خواب نه ليك چشم بسته/بيدار ولی ز خويش رسته
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود/هرگز از ياد من ان سرو خرامان نرود
دیدی اگر بی خانمان ، از هر تباری صد جوان
من پیر های ناتوان دربان ب دربان دیده ام
ایرج جنتی عطایی
مگر ديوانه خواهم شد در این سودا كه شب تا روز/سخن با ماه میگويم پری در خواب می جويم
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
ب خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
فروغ اوووووووووووووووووف
می بده تا دهمت اگهی از سر قضا/كه به روی كه شدم عاشق و از بوی كه مست
تو را من چشم در راهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم!!
نیما
نمیدونم تکراریه یا نه!!
شرمنده
یوسف گمگشته بازآید ب کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
هـــی ..
:y (446):
من شعرام تموم شد میزنم تو خط ترانه!! خخخ
من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا
میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا
آخر چه شد که این همه نامهربان شدی
چیزی که خوش نداشتم ای دوست آن شدی
:y (504):
يار بي پرده از در و ديوار
در تجلي است يا اولي الابصار
رنگ چشمش را چ میپرسی زمن
رنگ چشمش کی مرا پابند کرد
آتشی کز دیدگانش بردمید
این دل دیوانه را دربند کرد
فروغ
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
:y (744):
ده روز مهره گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
ان كه گويند كه بر اب نهاده ست جهان
مشنو اي خواجه كه تا در نگري بر باد است