تو کز محنت دیگران بی غمی/نشاید که نامت دهند آدمی
نمایش نسخه قابل چاپ
تو کز محنت دیگران بی غمی/نشاید که نامت دهند آدمی
یا بزن سیلی به رویم یا نوازش کن سرم /// در دو حالت چون رسم بردست تو می بوسمش
شرف مرد به جود است و کرامت به سجود
هرکه این دو ندارد عدمش به ز وجود
دانی که را سزد صفت پاکی؟/آن کو وجود پاک نیالاید
درشت است پاسخ ولیکن درست
درستی-درشتی نماید نخست
تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان/گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش/میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
شمع و قمرم امد-سمع و بصرم امد
وان سیم برم اید-وان کان زرم امد
دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست/پرده بردار ز رخسار که جان بر لب ماست
تو همچون صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
من آن گلبرگ مغروروم که میمیرم ز بی آبی/ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم
من درد تو را ز دست آسان ندهم/ دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
محرم راز دل شیدای خود/ کس نمیبینم ز عام و خاص را
ای مه برج منزلت چشم وچراغ عالمی @ باده صاف و دایمت در قدح پیاله باد
دل من هست از این بازار-بیزار
قسم خواهی به دادار و به دیدار