من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش .
تا توانی پاک، روشن،مثل باران ،مثل مروارید باش
نمایش نسخه قابل چاپ
من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش .
تا توانی پاک، روشن،مثل باران ،مثل مروارید باش
شهریارا غزلم را خوانده غزالی وحشی.........بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
ماییم و نوای بینوایی.....بسم الله اگر حریف مایی
یارم چو قدح بدست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
دیشب ز غمت خیال من مهمان داشت.......در خوان تکلف جگری بریان داشت
تاب بنفشه میدهد طره مشکسای تو
پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو
ور نبود مشربه از زر ناب.....با دو کف دست توان خورد آب
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر......این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندی آشنایی
یارب چها به سینه این خاکدان در است/کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
الا ای طوطی گویای اسرار
مبادا خالیت شکر ز منقار
راه تو بهر روش که پویند خوش است @ وصل تو بهر جهت که جویند خوش است
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم