مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت خرابم میکند هردم فریب چشم جادویت
نمایش نسخه قابل چاپ
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت خرابم میکند هردم فریب چشم جادویت
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین / دیو آدم را نبیند غیر طین
نقش بند جان که جانها جانب او مایلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
تا به زردی افتاب عمر ننهاده است روی / داد خود از باده ی چون ارغوان باید گرفت
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
دراز دستی جودت به غایتی برسید / که دست آز و زبان نیاز شد کوتاه
هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفر کرده پیامی داری
یک لحظه بر این بام بلا خیز نمی ماند
مرغ دل غمدیده اگر بال و پری داشت
تو ای تنهاتر از تنها به دنبال تو میگردم
تو ای پیدا و ناپیدا به دنبال تو میگردم
ما به جرم باوفایی اینچنین تنها شدیم
چون نداریم همدمی بازیچه ی دلها شدیم
میروی و گریه می اید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شاید که بی گناهی تنها گناه من بود
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
راز دل با یار محرم هم نباید باز گفت
روزی ان محرم اگر بیگانه شد تکلیف چیست؟!