ب این ک ظهر ک فهمیدم مهمون یهویی داریم،یکم عصبی شدم مامانم خیلی خسته شد
ولی مامانم شوق داشت،رفیق دوران دانشگاهش داشت میومد
و الان خودمم دوسشون دارم و کلی حس باحال گرفتم ازشون و باز ب این رسیدم ک دنیا خیلی کوچیکه:)))و برگای سعیده رو ریزان کردم:)))
ب بحثای ژذاب سه نفره من و زهرا و ساغر:)))♡
ب این ک جواب من هم مثل زهرا،خیر خواهد بود!
ب این ک میگو پلوی مامانمو با هیییییچ غذایی عوض نمیکنمممممممممممم

