به این فکر میکنم مدت هاست یه متن برگ ریزون ننوشتم :| حوصله خودمم سر رفته از این همه بی ذوقی
فردا منتظر یه پاییز خفن برا برگاتون باشید
اجرکم عندالله
نمایش نسخه قابل چاپ
به این فکر میکنم مدت هاست یه متن برگ ریزون ننوشتم :| حوصله خودمم سر رفته از این همه بی ذوقی
فردا منتظر یه پاییز خفن برا برگاتون باشید
اجرکم عندالله
به کارایی که باید انجام بدم
به این فکر میکنم بین گوشی سامسونگ a70 و a50 دقیقا کدومو بگیرم :/
یه تومن فرقشونه ولی من تفاوت انچنانی ندیدم توشون
نظری دارید شما؟
کسی داشت اینارو پ.خ بده پیلیز :))
خدا رحم کنه :yahoo (117):
@amvaff بیا دختر ببین :)) کاش یه چیز دیگه میخواستی .
ر.ا : به عمم :( به اینکه کاش ببینمش چند روز دیگه :(
به اینی که الان هستم
به اونی که قرار بود بشم
به اینکه:
بعضی ها
یهو یه رفتارایی از خودشون نشون میدن
که دیگه حتی دلت نمیخاد حرف بزنی باهاشون
و سرزنششون کنی
فقط فکر میکنی چطور انقد دیر شناختیشون!
خونه پدر بزرگ با حیاط بزرگش...ده سال پیش شاید
جمع شدن تموم نوه ها و ارشدشون که من باشم...دختر خاله هم هست , ولی این دفه به دور از بازی های همیشگی و یواشکی!
پله ای که به دیوار خونه تکیه داده و تا خود آسمون میره بالا ...
روی دیوار, کنار پله یه لامپ مهتابی سفید و بلند...خاموشه طبیعتن.
میرم بالای پله و نشون میدم اینجا کی رییسه !
دختر خاله پایین تلاش میکنه بیاد بالا...شاید کنار من .
باشه اون شریک بازی های یواشکیمونه , ولی من پسرم و ارشد ! نمیتونم بیام پایین ! یه حماقت خرکی شاید که مختص همین دورانه.
دختر خاله پله رو تکون میده ..تهدیدش میکنم , ولی اون لج کرده...اون قدر تکون میده پله رو تا میزنه به لامپ و پودری که پخش میشد در هوا از شکستن شیشه .
آروم میام پایین و ترسیده.
داییم میاد بیرون عصبانی از شکستن لامپ , ما رو صف میده کنار دیوار .من و دخترک...کمربندشو درمیاره ...میخواد مارو بترسونه حتمن , یکم زهر چشم لازمه شاید !
میپرسه :" کار کدومتونه ؟"
سکوت من , دهان باز دخترک : "کار سیناس دایی !" با چاشنی چند قطره اشک . چرا داره دروغ میده ؟ مگه ما همو دوست نداریم؟!باز هم سکوت من ..این بار یکم تعجب قاطیش!
دایی : "میگم کار کدومتونه؟" خشن تر این بار...
:" کار من نبود , من بالا بودم! اون از پایین تکون داد پله رو !" زورم اومد ازین همه دروغ و ظلم و کمی بغض! ولی بهم گفته بودن مرد که گریه نمیکنه ...! خوردمش .
رسوا بازی دخترک باز هم : "دایی کار خودشه بخدا کار خودشه اون سینا خیلی بدجنسه همش منو اذیت میکنه ! اصن من زورم بهش نمیرسه!"
دایی اماده قصاص و من غرق در بهت و سکوت باز هم ...
خاله رد میشه در پس زمینه , مادرش.
اعدامی اماده قصاص رو میبینه و میاد جریان رو میپرسه ...
خاله این بار : "سینا اگه راستشو بگی به داییت میگم ولتون کنه برین ..افرین پسر خوشگلم راستش رو بگو ! " تصمیمی که باید بگیرم...
: آره من بودم که پله رو تکون دادم و لامپ رو شکوندم !" دروغ بود بدون شک.
خاله رو میکنه به دایی :" ببخشش این دفه چون راستش رو گفت ...قول میده دیگه اینکار ونکنه !" و چشمکی که در فرجام حرفاش بهم زد . و رفت...
من قصاص نشدم اون روز , ولی من هنوز به این فکر میکنم و میپرسم از خودم :
چون به نظر خودم دروغش رو گفتم رها شدم یا چون به نظر اونا راستش رو ؟!
به پام كه تو گچه وبايد يك ماه تحملش كنم از خونه نميتونم برم بيرون اونم من كه يه دقيقه تو خونه پيدام نميشدم تا ديروز درگير كنكور بوديم حالا هم اين كلا تابستون هيجان انگيزى بود خدا روز اعلام نتايج رو ختم بخير كنه .
ویکد چرا کم پیداست !!؟ @WickedSick
به اینکه چقدر دلم میخواد ترکی یاد بگیرم :yahoo (65):
به انتخابم برای ادامه ی زندگیم ، به اینکه فانتزی هامو بریزم دور یا دیوونه بمونم ؟
به اینکه اگه الان بخوابم تا فردا ظهر دیگه خوابم نمیبره :|
ولی خیلی خوابم میاد...
مهم نیست اصن خوابم نبره:yahoo (110):
به اینکه چقدر ولو هستم :/ نه ورزشی نه تحرکی هیچی
به آینده م ،
به راهی که پیش رومه ،
به اتفاقایی که قراره مث بمب تو چن روز آتی بیوفته
هیچوقت انقدر نگران نبودم ..
تو دلم ولوله ست
انقدر هولم که نمیدونم باید چیکار کنم . یه دقه میشینم ، دوباره پا میشم . میرم فیلم میبینم ، نیمه کاره ولش میکنم ، میرم آهنگ گوش بدم ولی به دلم نمیشینه . نهایتا خودمو روی تخت میبینم ک چندین دقیقه زل زدم به سقف و همینجوری سیل افکارم دارن روونه میشن و ..
نمیدونم الان چی میتونه آرومم کنه ولی
این چند روز اندازه ی چند سال داره واسم میگذره ..
آرامش میخوام ..
آرامش !
دارم به این فک میکنم که این همه سال پت و مت دیدم ولی نفهمیدم کدومش پت کدومش مت:|