رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود دلارام جهان شد
نمایش نسخه قابل چاپ
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود دلارام جهان شد
ذوق وصال میگزد از دور پشت دست
گرم است بس که صحبت من با خیال تو
در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم
یارای گفتن گلهها نیست، بگذریم
دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم
گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم
ابری که میگذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکان «ماندن» ما نیست، «بگذریم»
هرچند دشمنم شدهای دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دلِ زارِ من آزار کسی
ز شوق دیدن رویت، چنان دارم تب و تابی
ندانم موعد دیدار، کدامم من، کدامی تو ...
صحبت شبهای میخواران ندارد بازگو
چون ز مجلس میروی بیرون، لب پیمانه باش
زاهد نداشت تاب جمال پری رخان
کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه کرد ...
عمر با صد ساله الفت بیوفایی کرد و رفت
از که دیگر در جهان چشم وفا دارد کسی
دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
آرام و روان و نرم و سنجیده رود
ما ناله کنان و یار، نشنیده رود
یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
از دل نرود هر آنکه از دیده رود ...
دامن صحرا نَبُرد از چهرهام گرد ملال
میروم چون سیل، تا دریا به فریادم رسد
قاصد و نامه و پیغام ، تپشهای دل است
محوِ دل باش کزین کوچه خبر میآید ...
چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچیک! من چو کبوتر، نه رهایم نه اسیر ...
صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آورد
آب در روغن چو باشد، میکند شیون چراغ
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟