دندون عقلم وحشتناک درد گرفته ینی فقط همینو کم داشتم این وسط:|
این حجم از خوش شانسی رو درک نمیکنم :/
نمایش نسخه قابل چاپ
دندون عقلم وحشتناک درد گرفته ینی فقط همینو کم داشتم این وسط:|
این حجم از خوش شانسی رو درک نمیکنم :/
داغووون شدم :yahoo (101):
همين الان از مطب اومدم بيرون داخل داروخونه نشستم دارو هامو تحويل بگيرم
ريفلاكس معده گرفتم :// دكتر گفت فشار عصبيه :/
ميگه استرس نداشته باش ... تهش ميشي يكي مث من كه بعد ١٠-١٥ سال درس خوندن و شيفت شب بيمارستان و ... هنوز يه خونه نتونستم بخرم :|
ناموسا قانع شدم :/
حال من خیلی خوب خراب است
چه رقصی میکنند بدبختی ها در زندگیم
ظاهری آراسته و مرتب دارم
پس حتما حالم خوب است!!!
جسم سالمم را دیدی کوردل
زخمهای درونم را هرگز ندیدی
من زنده ام
روی پاهایم راه میروم
آدمها را می بینم لبخند میزنم
پس حتما حالم خوب است!!
برای مترسک ها دست تکان میدهم
با گرگها میرقصم
کلاغها اطرافم قاقار می کنند
من سکوت میکنم
پس حال من خوب است!!!
دیگر از این زیستن چه میخواهم
یک فنجان قهوه قجری تلخ
اتفاقی به بزرگی یک قبر
و خوابی طولانی همچون مرگ
+ معده درد لعنتی داره منو میکشه، از بس قرص سرماخوردگیا رو گذاشتم شب بخورم بافاصله نیم ساعت.
++ خوب نیستم...
:32:
احساس سردرد در اثر بیخوابی :| :yahoo (113):
به اونایی که میتونن شب راحت بخوابن حسودیم میشه! یا بهتره بگم که غبطه میخورم :)) این دوتا کلمه خیلی با همدیگه فرق دارن ها!
شماها آسوده بخوابید که امثال من بیدار هستیم ...
ی حسی تو مایه های اینکه
خوشبخت ترین انسان روی کره زمینم
: ))
نمیدونم از کجا اومده
ولی خوش اومده
: )
آرومم
صبورم
سیگار خود را روشن میکند
در حالی که به آهنگ
kizil mavi
ebru gundesh
گوش میدهد.
نمیدونم چرا
آهنگ ب این غمگینی
منو میخندونه
امشب از اون شباس که خوابم نمیبره :|
نمیدونم چرا به تابستون که نزدیک میشم شبا خوابم نمیبره:/
کم کم باید به چهار پنج صبح خوابیدن عادت کنم:))
:yahoo (17):
همین الان تو قسمت پایین لبم پرش داشتم
یه ضربان شبیه نبض
منتهی شدید تر
نمی دونم احساس می کنم در استانه ی سکته ام
شایدم سکته کردم
وای خدای من احساسی می کنم این ناحیه سر شده
نکنه سکته کردم؟؟!!
این چه وضعیه نصف شبی
فردا صبح تست خون دارم اگه زنده موندم البته
تو رو خدا برام دعا کنید چیزیم نباشه
یا اگه بود یه چیز قابل تحمل باشه
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
خواب به چشمام نمیاد...
همش دارم صحنه ی صبحِ کنکور رو تویِ ذهنم واسه خودم مجسم میکنم...
امشب کلی افکارِ منفی کوچه پس کوچه های ذهنم رو احاطه کرده...
پارسال بعد از اینکه کنکور دادم یه پوچی ای کلِ وجودم رو فراگرفت...
من از اینکه دوباره اون پوچی به سراغم بیاد میترسم...
من از اینکه تمومِ احساساتم... تمومِ اهدافم... از بین برن میترسم...
من خیلی میترسم و تنهام...
هیچکس من رو نمیفهمه...
از آدم ها خستم...
از این روزهای تکراری خستم...
دوست ندارم دیگه با کسی حرف بزنم...
خستم از حرف زدن...
خستم از مکالمه های تکراری...
خستم از این دنیایِ تکراری...
تنها چیزی که آرومم میکنه آغوشِ مهربونِ خداست...
نماز و حرف زدن با خدا آرومم میکنه...
تنها جایی که میتونم از تهِ دلم حرف بزنم همینجاست...
برم قهوه درست کنم و 8خردادم رو شروع کنم: )
تا جاییکه جون تو بدنم دارم میجنگم واسه اینکه نرسم به اون نقطه ی تاریکی که ازش ترس دارم...
آغوشِ تو امن ترین و محکم ترین جایِ دنیاست...
مرسی که اشکامو پاک میکنی...