فایل پیوست 56434
نمایش نسخه قابل چاپ
#داستان_کوتاه
به من میگفتن دیوونه، ولی من دیوونه نیستم!
قضیه برمیگرده به چند سال پیش، بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم، اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی میکنن که از شانس من پسر هم اسم من بود!
مادرش هم دائم اون رو صدا میزد، لحن صداش طوری بود که حس میکردم مادرم داره صدام میزنه، روزهای اول کلی کلافه میشدم اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن! مادر اون ور دیوار به پسرش میگفت شام حاضره، من این ور دیوار جواب میدادم الان میام، خیلی احمقانه بود ولی خوب من صداش رو واضح میشنیدم، فکر میکردم مادرمه! میگفت شال گردن چه رنگی واست ببافم، میگفتم آبی، حتی وقتی صبح ها پسرش رو بیدار میکرد بهش التماس میکردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم!
راستش من هیچوقت پسرش رو ندیدم، فقط چندبار خودش رو یواشکی از پنجره نگاه کردم که میرفت بیرون، موهاش خاکستری بود، همیشه با کلی خرید برمیگشت.
یه بار هم جرات کردم و واسش یه نامه نوشتم "من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم!"
تا اینکه یک روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد، یکی از دوستام فهمید توی خونه دارم با خودم حرف میزنم، اونم دلسوزیش گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان، میگفتن اسکیزوفرنی دارم!!
توی تیمارستان کلی داروی حال بهم زن به خوردم دادن و واسم پرونده تشکیل دادن، من چند هفته ای بین بیمارهای اسکیزوفرنی زندگی کردم که یکیشون فکر میکرد "استیون اسپیلبرگ" شده، یکی دیگه هم فکر میکرد تونسته با روح "بتهوون" ارتباط برقرار کنه، حالا این وسط من باید ثابت میکردم که فقط جواب زن همسایه رو دادم، اما هر بار داستان رو برای دکترها تعریف میکردم دکترها میگفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره، تنها زندگی میکنه!!! دیگه کم کم داشت باورم میشد که دیوونه شدم!
تا اینکه یه روز به سرم زد و لباس دکتر رو پیچوندم و پوشیدم و از تیمارستان فرار کردم، صاف رفتم سراغ زن همسایه، اما از اون خونه رفته بود. فقط یه نامه واسم گذاشته بود: "من هم شما رو مثل پسرم دوست دارم، پسرم اگه زنده بود، الان هم سن شما بود!"
#روزبه_معین
هر سربازی
در جیبهایش
در موهایش
و لای دکمه های یونیفورمش
زنی را به میدان جنگ میبرد
آمار کشته های جنگ
همیشه غلط بوده است
هر گلوله
دونفر را از پا در می آورد
سرباز
و دختری که در سینه اش میتپد...
#مریم_نظریان
هر سربازی
در جیبهایش
در موهایش
و لای دکمه های یونیفورمش
زنی را به میدان جنگ میبرد
آمار کشته های جنگ
همیشه غلط بوده است
هر گلوله
دونفر را از پا در می آورد
سرباز
و دختری که در سینه اش میتپد...
#مریم_نظریان
به تصویر محو دختری
در ته ماندهی رویاهایش فکر میکند
سربازِ نگهبانِ بهشت زهرا...
#سهیل_خطیب_مهر
خدا بعضی ها را
از چشمهايشان آفریده
اول چشمهای مرا آفریده مثلا
بعد زل زده توی مردمکهایم
و با خودش گفته
باید چیزی شبیه باران بیافرینم
که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند!
بعد
برای چشمهایم صورتی کشیده
دست
پا
قلب
و گفته این آدم حتما باید زن باشد
ابْر مونثی
که یک عمر ببارد
گاهی
سر بر شانه ی کوهی
و گاهی
در عمق تنهایی...
#رویا_شاه_حسین_زاده
نوزده سرباز و شاید هم بیشتر در یک روز در دو سانحه ی رانندگی می میرند؛
شاید این اتفاق در هر جای دیگر این کره ی خاکی رخ می داد رسانه هایشان مثل کبک سرشان را زیر برف نمی کردند و این فاجعه فقط به یک تیتر حوادث تبدیل نمی شد.
شاید مردمشان به جای دابسمش دیدن و جک فرستادن در شبکه های اجتماعی کاری می کردند شاید آنهایی که برای کشته شدگان پاریس شمع روشن کرده بودند برای هم وطنان جوان خود هم این کار را می کردند.
شاید شاعران گزافه گوی ستاینده ی خال و خط و زلف و رخ معشوقکان خیالی، برای دختران نا امید شده ی چشم انتظار یار چیزی می سرودند شاید...
فیش حقوقی یک سرباز ماهیانه هفتاد هزار تومان است. فقط هفتاد هزار تومان...!
خداحافظ برادر سربازم اینجا کسی ککش هم نگزید جز خانواده ی داغدارت، جز رفیق بی برادر شده ات، جز دخترکی که رخت بخت سفیدش سیاه شد.
خداحافظ برادر سرباز...
آسوده بخواب سرباز وطن، که سرنوشت تا ابد برایت مرخصی رد کرد...
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند. گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند. برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند، همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم. به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!
برخي ما را سر كار مي گذارند. برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد. برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم. برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم، گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم.
گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري. گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز بي نياز از قطعه هاي گم شده.او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم ..."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است. اين آغاز، اين زايش، برايت سخت دردناك است.
بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكي دردناك است، كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست.و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي.
رخت سربازی تو بوی کفن دارد و من
شرمسارم که نگاهت کنم و دم نزنم
19سرباز وطن مظلومانه پرکشیدند. امید که خداوند روحشان را با رحمت و آمرزش قرین نموده و به خانواده های مصیبت زده شان صبر عظیم عنایت بفرماید.
پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم
تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم
فاضل نظری
موهام لَخت بود...
صافِ صاف!
ولی تو همیشه ازشون متنفر بودی، میگفتی حالتو به هم میزنه!
میگفتی موی فر دوست داری...
راستش اونموقع دیگه برام اهمیت نداشت که چه قدر به موهای صافم علاقه دارم!
فقط یه دراکولای اخمو تو ذهنم بود. یکی که حتی اسمش بهم نیرو میداد...
راستش این نیرو عجیب مستم می کرد... دوستش داشتم!
واسه همین رفتم موهام رو فر کردم! گفته بودی از موی مشکی بدت میاد!
بلوند کردم!
حالا من با موی فر بِلوند بی شباهت به من قبلی ولی عاشق تر جلوی آینه از ظاهرم لذت می بردم ...
دوست داشتم شب که میای همه چیز رویایی باشه، فضای خونه رو رمانتیک کردم و منتظرت شدم...
در و که باز کردی بوی عطر سردت همه جا پراکنده شد،
با تموم وجودم بلعیدمش!
لامپ که روشن شد بی اینکه بخوای به سمتم اومدی...
دستی روی موهام کشیدی و سرتو فرو کردی توی گودی گردنم؛ داشتم از این نزدیکی لذت میبردم که خیلی آروم گفتی: لعنتی تو هیچوقت اون نمیشی!
این مگسا هستن گیر میکنن پشت شیشه ۲ ساعت خودشونو میکوبن به شیشه تا ب فااک برن ؛ اون جوری گیر کردم تو زندگی: ))
@eskalis