آلفا اسکول

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 4001 از 4005 نخستنخست ... 39013991400040014002 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 60,001 به 60,015 از 60062
    1. Top | #60001
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      12 مهر 1404
      نوشته ها
      239
      نمایش مشخصات
      دوباره برگشتم سمتش...
      دارم وابستش میشم و قسمت خوب ماجرا اینه که اگه بگم دیگه نمیخوام خودم کوتاه میام با وجود اینکه هر چقدر برام سخت بگذره
      ولی خب خورد تو ذوقم
      محدودیت پیش اومد نتونستم امروزم تجربش کنم خیلی کارا کردم اوکیش کنم ولی نشد
      اعصابم خورد میشه سر این داستان که من امشب میخواستمش ولی خورد به بد داستان
      دوست دارم تا خود عصر فردا بیدار باشم کارامو بکنم که بعدش تایمم ازاد باشه
      بد خورد تو ذوقم ولی
      فردا جبرانش میکنم و...
      اخرین بار جدی

    2. Top | #60002
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      31 تیر 1404
      نوشته ها
      214
      نمایش مشخصات
      الهی سلامت باشی
      ویرایش توسط ملکا : 11 تیر 1405 در ساعت 20:03

    3. Top | #60003
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      25 شهریور 1399
      نوشته ها
      145
      نمایش مشخصات
      ذوق دارم یچی بگم ولی هنوز قطعی نشده
      یه کوچولو مونده، خیلی بهش نزدیک شدم
      اگه این اوکی شه دیگه هیچی نمیخام
      پ‌ن البته مدرک پزشکیمو هم در کنارش میخام
      ببینیم چی میشهههههههه


    4. Top | #60004
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      29 بهمن 1404
      نوشته ها
      112
      نمایش مشخصات
      الان باید میومدی بارون بزرگوار؟ تیر ماه؟ اونم همراه با تگرگ و رعد برق ..کن؟
      همین امروز که ما خواستیم بریم پیش دوستمون؟🫥
      یک عدد عاشق بارون که دلش میخواد .....
      شاید یه روز اون 3 نقطه پر شد

    5. Top | #60005
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      31 تیر 1404
      نوشته ها
      214
      نمایش مشخصات
      گاهی وقتا با چیزهایی که شاید برای بقیه بی اهمیت باشن در یک حال بد عشققققق میکنم، جدی جدی خیلی ذوق میکنم خیلی بهم می‌چسبه نمیدونم چرا
      بعد از یه روز سخت بعد از ظهر میخوابم، بیدارم میشم مثلا خودمو میزنم به در و دیوار که چرا زودتر بلند نشدی یهو میرم دم شیر آب، اون آب مزه زندگی میده
      یا نصف شبی که هیچکس بیدار نبود،و باید منم خوابم می‌برد اصلا خودمو سرزنش نکردم که چرا تا این موقع بیدار موندم و فردا دیر بیدار میشم عقب میمونم، یدونه شکلات نیمه تلخ باز کردم و در آرامش شب خوردم
      یا روزی که مدرسه بودم و بابا بزرگم هم چند روزه قبلش فوت شده بودن و اونجا امتحان ریاضی رو خوب نخونده بودم، امتحانمو دادم، توی هوای نیمه سرد توی حیاط خلوت مدرسه نشستم پیراشکی خوردم و واقعا به جونم می چسبید
      گاهی وقتا توی معرکه آروم خودمو میکشم کنار، و کاری که دوست دارم انجام میدم و واقعا لحظه ام میشه خاطره، شاید زندگی همین باشه

    6. Top | #60006
      کاربر فعال

      bache-mosbat
      تاریخ عضویت
      24 فروردین 1403
      نوشته ها
      409
      نمایش مشخصات
      راستش واقعا سخته .
      هندل کردن همزمان این افکار و دور نشدن از مسیر زندگی عین این میمونه که میان دو دیواری که تو بینشونی و در حال حرکت هستن تا فشارت بدن.
      .
      خیلی تلاش میکنم به قول دوستان چ.. نکنم و منفی گرا نباشم .
      چی بگم .نمیتونم .
      هنوز سلامت رو نخوندم هر چی بیشتر روز میگذره استرسم بیشتر میشه و همش اشک میریزم که چرا هنوز دور بعدی فارسی نصفش مونده ؟هنوز دینی بار دیگه مرور نشده .هنوز عربی تموم نشده .هنوز زبان به تسلط نرسیدم .تازه واسه اختصاصی ها فقط کنکوری خوندم .اخه چرا سلامت رو ترمیم زدم چرااا
      میترسم به مامانم غر بزنم حداقل خالی شم بازم بگه تقصیر خودته
      ویرایش توسط abcde535 : 11 تیر 1405 در ساعت 21:25

    7. Top | #60007
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه
      مدیر برتر

      تاریخ عضویت
      06 آبان 1394
      نوشته ها
      2,298
      نمایش مشخصات
      ی دوگانگیِ فروپاشنده. ی ژرفای بیهوده. ی اندیشه ی بیخود. ی اهنگِ ناهماهنگ. ی وابستگیِ ناپیوسته. ی منِ ناماندگار. ی هستیِ نابود.
      مرا داد فرمودُ خود داورَست.
      ویرایش توسط Phenotype_2 : 11 تیر 1405 در ساعت 21:24

    8. Top | #60008
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      08 شهریور 1395
      نوشته ها
      891
      نمایش مشخصات
      حسم میگه ب گاجی بزرگی تو راهه🥲

    9. Top | #60009
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      12 مهر 1404
      نوشته ها
      239
      نمایش مشخصات
      اخرین بارم تموم شد دیگه حسای مختلفی دارم
      برام مهم نبود ولی این اخر کاری انگار ی کوچولو مهمه برام که خب البته میدونم حس زود گذراییه
      نمیتونم بفهمم این حسو خنثی یا چی؟البته میدونم چون اخرین بار بود حس عجیبی دارم هنوز

      امیر هر تایمی میره مسافرت این تیکه جمله رو همیشه میگه"محدثه رفتیم فلان جا؛ولی جات خالی جدی ی روز میبرمت قول میدم"
      قبلا اگه میگفت ذوق میکردم که اره قراره برم تجربه کنم چیزای جدیدو
      ولی الان که فهمیدم این کارو نمیکنه و صرفا برام حرفه ی لبخند اروم میزنیمو ی"اره" میگمو و تموم
      انگاز یهو از دستی اون لبخند ارومی که شبیه پوزخنده رو میزنم
      ازش توقعی ندارم دیگه نمیدونم شایدم ببره
      حالا میگم شایدم ببره چون بعد کنکور دستو بالم باز تره


      اینکه دوباره منو اینقدری یادش هست که با وجود رفتن طولانی مدتم عین دفعه پیش هر روز پیام بزاره؟
      اون دفعه یادمه روز دخترو بهم تبریک گفت برام نوشت پیامشو با وجود اینکه نبودم
      هر روز برام پیام میذاشت
      اینکه سر ی موضوعای خاصی دوست داره حرف بزنه که من علاقه ندارم ولی نمیتونه ذوق خودشو کنترل کنه سر اون موضوع بامزس چون همیشه اون احترامه بود تو حرفاش که من با موضوع حال میکنم یا نه
      یادش میمونم؟اینکه هر چند وقت ی بار بیاد برام بنویسه با وجود اینکه نیستم و وقتی اومدم بیام نظرمو بدم درباره اتفاقایی که افتاده براش
      اخه ناراحت شد دفعه اخر بابت موضوع رفتنم و گفت دیگه به روم نمیارم
      ولی دوست داشتم مهم باشه براش نمیدونم ادا دراورد یا چی
      ناراحت شد گفتم بهش تهش هیچیه پوچه برام حداقل تایمی باشم که ارزش داشته باشه برام نه الانی که برام مهم نیست و نمیخوام ضربه بخورم
      نمیدونم حالا هرچی شد شد یادش موندم بهتر نبودمم اونقدر مسئله مهمی نیست


      دیشب اصلا خوب نبود
      اینکه همیشه تو بحث و دعوا حداقل میموندم جواب بدم
      اینکه دیگه تحمل نداشتم ی دقیقه دیگه باشم پاشون
      در حدی که حرکت کردم اومدم طبقه پایین و برای شنیدن احتمالی حتی ی کلمه درو پنجره هارو بستم
      اینکه حتی الان یادم میاد اشکم دوباره میاد
      کاش بتونم برم از اینجا
      همین
      ویرایش توسط Mohi- : 12 تیر 1405 در ساعت 11:17

    10. Top | #60010
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      25 شهریور 1399
      نوشته ها
      145
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط momahmudi نمایش پست ها
      ذوق دارم یچی بگم ولی هنوز قطعی نشده
      یه کوچولو مونده، خیلی بهش نزدیک شدم
      اگه این اوکی شه دیگه هیچی نمیخام
      پ‌ن البته مدرک پزشکیمو هم در کنارش میخام
      ببینیم چی میشهههههههه

      پلن عوض شد، دقیقا اونی که میخاستم نشد ولییی احتمالا تو این بازه این مورد بهتره
      ببینم تو یکی دو هفته دیگه چی میشه
      اگه قبلی رخ میداد باید یه شیرینی معمولی میدادم، اگه این اوکی بشه کار از شیرینی تپل دادن هم گذشته


    11. Top | #60011
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      31 تیر 1404
      نوشته ها
      214
      نمایش مشخصات
      بر میگردم به عقب نگاه میکنم و میبینم که چقدر قوی بوده ام
      تا امروز
      و چقدر حق دارم خسته باشم
      و چقدر حق دارم دلم شانه ای برای تکیه دادن بخواهد
      به عقب نگاه میکنم
      و خودم را می‌بینم
      که در مسیری تاریک و سرد زانو زده
      با دستهای لرزانش اشک های خودش را پاک می‌کند
      و همچنان امید دارد
      به عقب نگاه میکنم
      و به خود خسته اما جسور و ادامه دهنده ای که میبینم افتخار میکنم
      و دلم میخواهد در نهایت بی پناهی در آغوشش بگیرم و بگویم
      به قدر کفایت تلاش کرده
      و به قدر کفایت جنگیده
      حتی تلاش های محکوم به شکستی که داشته هم ستودنی بوده
      به خودم و به زخم هایم
      و شکستگی های ترمیم شده وجودم نگاه میکنم
      و سرم را بالا میگیرم
      که خوب یا بد
      کم یا زیاد
      و به هر نقطه ای که رسیدم
      از تلاش های خودم بوده
      و همراهی پروردگاری که پدرانه هوای منی که
      در تاریک ترین لحظات
      در تاریک ترین لحظات
      روی حضورش حساب کرده ام را داشته
      و برام به غیر ممکن ترین صورت های ممکن
      نور فرستاده

      اینو آریان حیدری یه جا میگفت و چقدر حققق
      ا

    12. Top | #60012
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      26 مرداد 1404
      نوشته ها
      15
      نمایش مشخصات
      هیچی

    13. Top | #60013
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      12 مهر 1404
      نوشته ها
      239
      نمایش مشخصات
      حس اینکه همه ی کاری دارن؛همه به ی جایی رسیدن؛همه حالشون خوبه یا حداقل دارن تلاش میکنن برای بهتر شدن؛انگار ی عالمه حرف دارم ولی میدونم اگه حرف بزنم قرار نیست کسی درکم کنه؛انگار ادمایی که براشون مهم بودم یا دوستم داشتن دیگه براشون مهم نیستم
      این مثال جالبی بود انگار موقع تقسیم امواله و به تو هیچی نمیدن و تو حرفی نمیزنی و اعتراض نمیکنی چون نه دوستت دارن دیگه نه اونقدری براشون ارزشمند بودی و اگه حرفیم بزنی درست نیست
      انگار خدا داره به همه ی باکس مثبت میده به عنوان هدیه منم اونقدری عقبم که نمیرسم بهش و میدونم اینقدری فاصله هست که نمیرسم بهش پس دیگه سمتش نمیرم
      ولی اون میتونست بیاد پیشم؛که نیومد
      چرا باید اینقدر این زندگیه مزخرف باشه برام که ته دلخوشیم بشه این داستانی که اینقدر مسخرس و ی کار رندومیه ولی برای من اینقدر پر محدودیت؟
      اصن همین که اسمشو میزارم دلخوشی خودش حال بزنه؛این کجاش دلخوشیه اخه
      از همه چی از حرفا از رفتاراشون حالم بهم میخوره
      و من در حال حاضر فقط باید بمونم بسوزم و بسازم
      کی قراره اینقدر منفی نباشم؟کی قراره منم حداقل ی امیدی داشته باشم؟حداقل دلم خوش باشه که براش تلاش کنم بدونم تهش پوچ نیست؛اصن کی این حس پوچی میره؟
      کِی نوبت من میشه پس؟

    14. Top | #60014
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      15 تیر 1401
      نوشته ها
      24
      نمایش مشخصات
      بیشتر روزام تو کتابخونه میگذره
      خوبه دوسش دارم
      سخته ها ولی دوسش دارم

      کاشک اینقدر از تلفنی صحبت کردن بدش نیاد
      البته منم بدم میاد ها ولی خب : )

      امروز یه خانومه توی حیاط کتابخونه بلند بلند داست گریه میکرد
      دلم میخواست برم پیشش و حرف بزنم باهاش
      ولی خب خجالت کشیدم مثل همه عمرم که از همه چیز خجالت کشیدم

    15. Top | #60015
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      10 تیر 1404
      نوشته ها
      276
      نمایش مشخصات
      نمیدونم از بچه‌های کوچیک خوشم میاد یا نه، ولی به طرز عجیبی وقتی بهشون نگاه میکنم انگار دارم فرشته‌ها رو میبینم
      فرشته‌ کوچولوهای بدون بال، معصوم و بی ریا...
      علاقه‌ای به بازی کردن با بچه‌ها ندارم اما نمیدونم چرا وقتی ازم میخوان باهاشون عروسک بازی کنم دلم نمیاد بگم نه!
      بعد از ۴ سال دختر دایی کوچولوم رو دیدم، چقدر بزرگ شده بود، آخرین باری که اومده بود ایران حدود ۱ سالش بود. تمام مدت اون دختر کوچولو رو با لبخند نگاه میکردم، خودم سمتش نمیرفتم فقط نگاهش میکردم و بی‌اختیار لبخند میزدم. ماجرا اونجایی جالب شد که اومد پیشم نشست و گفت دوستم نداری؟
      گفتم مگه میشه دوستت نداشته باشم؟
      بعد با اون لحن بچگونه‌ و قشنگش گفت پس چرا مثل بقیه بغلم نکردی؟ میخوای باهات بازی کنم؟
      هیچی نگفتم و یهو بغلش کردم و بعدش چندین ساعت باهاش عروسک بازی کردم
      خیلی برام عجیبه که از بازی با یه بچه خوشم اومد، شایدم از معصومیتش خوشم اومده باشه...چیزی که خودم ندارم...
      معصومیتی که با بالا رفتن سنم ذره ذره از دستش دادم
      به هر حال ازت ممنونم خانم کوچولو، باعث شدی خستگی دوران کنکور رو برای چند لحظه فراموش کنم
      امیدوارم دیدن چهره این فرشته کوچیک یه امشب جلوی کابوس‌ دیدنم رو بگیره
      خانه را مرتب کرده‌ام، حالا تنها چیزی که اینجا به هم ریخته است، منم!

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 322 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 322 مهمان)

    موضوعات مشابه

    1. ضد حال یعنی چی؟
      توسط جسیکا در انجمن تاپیکهای دنباله دار تفریحی (عدم شمارش پستها)
      پاسخ: 222
      آخرين نوشته: 15 بهمن 1397, 17:36
    2. اگه یه تابلوی بزرگ تو آسمون بود که همه میدیدنش، روش چی مینوشتی؟
      توسط نیلگون_M5R در انجمن تاپیکهای دنباله دار تفریحی (عدم شمارش پستها)
      پاسخ: 256
      آخرين نوشته: 27 آبان 1397, 14:57
    3. پاسخ: 180
      آخرين نوشته: 01 دی 1393, 23:39
    4. با جرئت هستید یا بچه ننه؟ و به نظرتون با جرئت بودن یعنی چی؟
      توسط جسیکا در انجمن تاپیکهای دنباله دار تفریحی (عدم شمارش پستها)
      پاسخ: 72
      آخرين نوشته: 26 شهریور 1393, 19:49
    5. چند درصد پایه وپیش بخونم تو تجربی؟
      توسط VCP در انجمن پرسش و پاسخ زیست شناسی
      پاسخ: 2
      آخرين نوشته: 28 دی 1392, 01:27

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن