پیامت همچین وایبی داشت:>
به رها کردن ادامه بده؛
رها کردن جوریه که بهت قدرت میده.نیرو میده.باور میده
قدرت،نیرو و باور اینکه چیزی نمیتونه تورو از پا دربیاره یا حتی خم کنه!
ادمه بده
موفق باشی
فایل پیوست 109749
پیامت همچین وایبی داشت:>
به رها کردن ادامه بده؛
رها کردن جوریه که بهت قدرت میده.نیرو میده.باور میده
قدرت،نیرو و باور اینکه چیزی نمیتونه تورو از پا دربیاره یا حتی خم کنه!
ادمه بده
موفق باشی
فایل پیوست 109749
هرکسی از این دنیا چیزی بر می دارد و من دست برداشتم
میگن ادما موقع ناراحتی یا عصبانیت چیزایی که ته دلشونه رو به زبون میارن..حرفایی زده میشه که شاید سال ها تو ذهن طرف مقابل هک بشه..اونارو میگی شاید یه ساعت بعد یادت نیاد چی گفتی ولی از اون حرفاست که یه گوشه ته ذهن ادم میمونه..
ولی خب بهش حق میدم..وقتی انقدر با تنفر کلماتو به زبون میاره حتما همیشه یه همچین حسی نسبت به من داره فقط فرصت پیش نمیاد به زبون بیاره...
اگر ایران به جز ویرانسرا نیست
من این ویرانسرا را دوست دارم
اگر اب و هوایش دلنشین نیست
من این اب و هوا را دوست دارم)
4/شهریور/1403
11:20pm
.
.
.
امروز نذری مامان جون بود.
آش رشته و حلوا
البته حلوا رو دیشب درست کردن.
آش رو صبح..
روزِ خوبی بود
خاله ها اومدن، جمع شدیم تک تک خاطرات خنده دار و کشیدیم بیرون و از ته دل خندیدیم
مخصوصا سر داستانِ هنذفری
جالبه، فکر میکنم شماهم اونجا بودین:/که میگم داستانِ هنذفری
بگذریم آقا![]()
خلاصه که روزِ شادی بود برای من.
خیلی شاد.
تا حالا تو عمرم انقدر نخندیده بودم.
و بعدش روضه ی مامان جون بود و مهمونا و..
خسته شدیم خیلی.
ولی این خستگی شیرین بود
لذت بخش بود.
زینب و دیدم، خیلییی خانوم شده بود.
باورم نمیشه این دختر تا دیروز از کلاس هشتمش برام تعریف میکرد!
و الان؟
میره دهم!
حسِ مادربزرگارو دارم الان![]()
ولی خببببببب
سالِ دومیه که بدونِ اون نذری دادیم
که نبود
ولی خببببب
مگه میشه نباشه؟
آره بوده، ما ندیدیمش!
همینه
قطعا کنار خودمون بوده قطعا مثلِ ما حرص خورده سر ماجرای آردا یا روده بر شده از خنده سرِ ماجرای هنذفری
آره بوده
فقط ما ندیدیمش
قطعا بوده
قطعا(:
ولی خب قلقلکی شدم دیگه.
به قابِ عکسش نگا کنی(:
هووم
واقعا خاک سرده؟
چرا بعد دوسال من هنوزم که هنوزه دلتنگش میشم؟
سالگرد..
سالگرد..
سالگرد..
میشه دومین سالگردش چند ماه دیگه..
اوم.
جالبه تا قبلش زیاد تو وادی اینجور چیزا نبودم.
ولی الان؟
میگم توکیو
اگه ی روز مادرت نباشه
پدرت
برادرت..
تا وقت هست باید قدرشون و بدونم نه؟
مثلا میرسه روزی که دلتنگِ همین دعواکردنای مامانم، رو مخ بودنِ داداشم.. و پدرم.. بشم؟
آخ، سردم شد
دور از جونشون.
باید تا هستن قدرشون و بدونم.
نه فقط پدر مادر..
کلا
هرر چی که دارم.
الان لذتشو نبرم. فردا نداشته باشمش. ازم بگیرنش. حسرت فایده ای نداره!
و الان؟
رو مود خوبیم
شُکر
هرکسی از این دنیا چیزی بر می دارد و من دست برداشتم
احساس میکنم خیلی تنها و افسرده شدم هیچ کاری دیگه بهم حال نمیده قبلا خیلی مخندیدم الان کمتر چیزی میتونه به خنده بیاره
هیچ دوست و فامیلی دیگه برام نمونده
خودم تک و تنهاعم با یه گوشی و دوستای مجازی
همیشه استرس دارم تو انجام هر کاری نمیدونم چرا
از زمان کرونا ارتباطاتم با همه قطع شده و کارم فقط شده با گوشی و کامپیوتر قبلا انگیزه زیاد داشتم خیلی احساس بهتری داشتم همیشه میخندیدم و خوشحال بودم و برای زندگیم برنامه داشتم. وقتی تو دور و اطراف میچرخم همه خوشحالن شادن میگن و میخندن و ....
منم یه زمان اینطور بودم
واقعا چی شد که اینطوری شد ؟ چرا اینجوری شد ؟ حتی وقتی با کسی صحبت میکنم نمیدونم باید به کجا نگاه کنم و چی بگم مثل لال ها شدم
واقعا این منم ؟ یه آدم افسرده و گوشه گیر ؟ نه نه من این نیستم نباید که اینطوری باشم
ای کاش منم مثل بقیه بودم
ویرایش توسط Paper escaper : 04 شهریور 1403 در ساعت 23:35
یه مرزی هست اسمش انتخابه
انتخاب بین خوب و بد ، خوب و خوبتر ، بد و بدتر کار سختیه این انتخاب مخصوصا وقتی به نقطه ای برسی که ندونی چی بده چی خوبه که بده کی بدتره خلاصه همیشه وقتی میفهمیدم یکی میخواد بپیچونتم یا سر کار بزارتم یا به خیال خودش کلک بزنه با وجود اینکه میفهمیدم بازم کاری نداشتم میگفتم ولش کن اگه تنها سرگرمیش اینه منو بپیچونه به خیال خودش بزا بپیچونه میدونین حس اینو داشتم که من افکارشو خوندم ولی اون نمیدونه و داره به بازی ادامه میده و فکر میکنه برنده اس ولی خب برنده اصلی من بودم که از همچی آگاه بودم...
ولی خب از یجا به بعد حتی اگه بخوای جلوی بازی رو بگیری دیر شده چون نمیخوای بازی رو بهم بزنی و در واقع مجبور به تماشای یک تئاتر اجباری توسط اون شخص میشی که به اجبار تو هم باید یکی از بازیگراش باشی...بازی میپیچه بهم شاید اون قشنگ فیلم بازی کرده یا شاید من زیادی ساده برداشت کرده بودم میشه همون نقطه ای که تشخیص خوب و بد غیر ممکنه اینکه کی راست میگه کی دروغ برات غیر ممکنه...
نمیدونم بازی زندگی عجیبه:/
احساساتم نمید ناراحت و شاید عجیب...
محتوی خوابام عجیب و جالب شده
میبینم که امتحان دارم اما حوصله خوندن ندارم ولگردی میکنم و عذاب وجدان دارم که وای من چرا نمی خونم؟
یا اینکه باید برم سر جلسه و اگه نرم دیر میرسم اما بجاش خیلی ریلکس دارم ارایش میکنم و به این فکر میکنم که کی این ست ارایشی رو خریدم؟چرا رژ لبش اینقد روشنه؟ کاش من دیگه رژلب نخرم:/
خلاصه که اسمون به زمین میرسه ولی من به جلسه ازمون و درس و کتابام نمیرسم
حالا اینا به کنار برسیم به قشنگ ترین قسمتش
اونجایی که از خواب بیدار میشم و متوجه میشم که اصلا امتحانی نبوده و نیستو میتونم خیلیییی راحت به ادامه خوابم تا لنگ ظهر برسم
اون رژلب زشت کرمی رو هم ندارم
واییی خیلی حسه قشنگیههههه
خیلییییییییی
واقعا خوشحالم که دیگه امتحانی ندارم و تابستونه![]()
+
امروز با داداشم یه بزن بزن حسابی داشتیم
بعد مدت هاااا
جالب تر از همه مامانم بود
که ریلکس نشسته بود ما دو تا رو نگاه میکرد
چند روزه با همه قهرم
حتی دو روز هم غذا نخوردم(عجیب ترین اتفاق سال خودممم هنوز باورم نمیشه:/)
فعلا عذاب وجدان ندارم پس احتمالا تا زمانی که بیاد سراغم ادامه دار باشه
+
روزا خیلی زود دارن میرن و میان
حوصله مهر رو ندارم
+
حس میکنم چشام ضعیف تر شده
هعی روزگارمثله اینکه قراره برن پشت ویترین
+
شب بخیر![]()
روز هاتون با لبخند
ولی ادم به امیده که زنده است
چیزی که فهمیدم تو زندگی هیچوقت نباید به کم قانع باشی باید ارزوهای دور و درازی داشته باشی و به همون اندازه تلاش و انرژی بیشتری برای رسیدن بهش بذاری...
اگر ایران به جز ویرانسرا نیست
من این ویرانسرا را دوست دارم
اگر اب و هوایش دلنشین نیست
من این اب و هوا را دوست دارم)
قبلا اینجا خیلی مینوشتم ، در کل بین شخصیت مجازی و واقعیم کیلومتر ها فاصله اس ولی نمیدونم چی شده که اینجا هم دیگه نمیخوام چیزی بگم ، سکوت و تنهایی در هر زمینه ای برام لذت بخش شده
اگه هنوز ذوق و رویای خاصی دارید نذارید این حالت به شما دست بده و توش غرق بشید چون خلاص شدن ازش کار هرکسی نیست ، حداقل من نتونستم !
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است ، ور به سختی گذرد ثانیه هم بسیار است
نمیدونم بخاطر پی ام اس بودنمه یا چی
ولی این چن روز
خیلی سریع حس تنفر نسبت به ادما پیدا میکنم
شاید این دو سه روز
چن نفرو بلاک کردم بدون هیچ درنگی
اصن حوصله کسی رو ندارم
حالم بد میشه از ادما -ـ-
رو مخمن
نمیتونم کنترل کنم واقعا
چمه من ...
نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش/نه خیال رفته ها میداد آزارم ...
لعنت عامون به کسی که به من فیلم معرفی میکنه اونم کره ای اونم 3 فصل =/
خیلی وقته تو حس فیلم دیدن نیستم و به طبع فکر میکنم لذت کافی هم از فیلم هایی که میبینم نمیبرم و برام اونطوری که باید قشنگ نیستن -
بین یه عالمه کار مهم قدرت تصمیم گیری که ندارم هیچ شبا هم انقدر که فکرم خودش با خودش درگیره حالت خواب سخت پیدا میشه -
انتخاب واقعا سخته و من واقعا نمیدونم چی درسته چی غلط -
امتحان و هنوز هیچی ؟ یویو =/ -
چندروزه میخوام یسری کارا رو بنویسم ولی تنبلی چشه؟
و دلم کتابخونه میخواد تو پاییز و عجیب پاییز شلوغه برام -
سعی در ترک قهوه بیرونی ولی هنوز به طرز بد کاپوچینو میخورم -
انرژی منو پیدا کن لطفااااااا -
این عادت مشغول کردن خودم با چیزای الکی رو باس خفه کنم -
هفته ی خوبی نیست و روزای بعدش -
و حرفای تو دلم مونده -
منه مغرور لعنتی که امروز غرورش شکسته طبیعتا حال خوشی نداره!
اوکی ولی مجبور به جمع کردن تیکه های روحم مثل خرده شیشه از کف زمین شدم:/
ایم نات اوکی
ایم وری وری بد
نمیکشم این همه بدشانسی تو این چند ماه رو
خسته شدم...
من میخوام نظرمو در این باره بگم، به عنوان کسی که احساساتشو راحت بروز میده، یعنی کسایی رو که دوست داره، اونا می دونن که دوسش داره و یه سریا هم کاملا می دونن که فاطمه ازشون بدش میاد
به عنوان کسی که خیلی آدم سادهایه و اصلا نمیدونه سیاست داشتن چیه
حرفایی که توی دعوا گفته میشه شاید حرفای دل اون آدم نباشه
صرفا چون اون لحظه میخواد خشمش رو یه جوری خالی کنه، یه سری چرت و پرت میگه که انرژیش تخلیه شه! که صد البته این مشکل گویندست و باید با جلسات مشاوره مشکلشو حل کنه
شایدم حرفای تو درست باشه، اما برای کسی با شخصیت من، کاملا اشتباهه
رها کن رئیس
همش به خودم میگم تحمل کن بزرگوار، تحمل کن، طاقت بیار رفیق، این سه هفته هم بگذره بعدش دیگه رااااحت میشی
انگیزهی رهایی از درد قویتره یا رسیدن به لذت؟ قطططعا رهایی، رهایی
ببین بعدش تند تند سریال کرهای دانلود میکنم و تا 4 صبح بیدار میمونم سریال میبینم که عقدههای این سه سال زندگی نکردنم خالی شه! بعدش مثل آدمای معمولی زندگی میکنم
خدا کنه، خدا کنه این شبکهی جدیدی رو که فقط دو هفته وقت دارم آزمون و خطاش کنم جواب بده و بتونم توی اون پایاننامهی لعنتی بیارمش
خدا کنه، خدا کنه نتیجه بده
پارهام یعنی، همزمان که اینو نوشتم دو سه تا از موهامو کندم، مغزم مستهلک بود، داغونتر شده
-
قرار بود بریم کنسرت استاد قمیشی که برم بهش بگم مرد حسابی تو میخونی چند تا عکس یادگاری همهی دلخوشیامه، بعد میگی یادِ چه گاری؟
اما متاسفانه قسمت نشد استاد رو زیارت کنم و دنبال یکی میگردم بلیطا رو بکنم تو پاچهاش
آخرین کنسرت استاد بود و اینم قاطی بقیهی آرزوهام خاک شد
میگه ببخشید که نشد بریم، ذوقت کور شد
میگم نگران نباش بابا، من همیشه ذوق دارم
رها کن رئیس
6شهریور/403
حقیقتا من چطور نفهمیدم؟!
واقعا چطور نفهمیدم پدر مادرش ازهم جدا شدن؟!
آخه به منم میگن دوست:/
البته خیلی با هم صمیمی نیستیم ولی خب
چطور نفهمیدم!
یعنی انقدر بازیگر ماهریه؟
خودش برام تعریف کرد
تقریبا یسال پیش،پدر مادرش طلاق گرفتن و..
هعب
اولین بار بود انقدر بهم ریخته میدیدمش..
دلش پر بود..
از باباش..
محدودیت هاش..
مستقل نبودنش..
خونه..
خواهربرادراش..
حق داشت واقعا..
نقش مادر رو ایفا میکنه بیشتر...
تمامِ کارهای خونه با اونه.. وضعیت درسی خواهر برادرش.. همه چیز
و از طرفی پدرش..
داستان دارن با هم دیگه..
حرفش اینه، من امسال 19سالم میشه چرا محدودم باز؟!
چرا برای اکثر دخترا
دانشگاه رفتن یجور کسبِ استقلاله؟!
یعنی برای گرفتنِ آزادی (آزادی که حقته ها!!) باید درس بخونی
چرا واقعا؟
طرف بخاطرِ فرار از تنش های خونه شون درس میخونه تا فقط بررررره
کاش دنیا این شکلی نبود
کاش طلاقی نبود
یعنی چطور بگم:
کاش از همون اول آدما درست انتخاب کنن. بفهمن دارن چیکار میکنن. با زندگی یکی دیگه بازی نکنن. از همون اول مشاوره برن
کتاب بخونن، خودشون و درمان کنن.
زخماشون و منتقل نکنن ب بچه هاشون!
اصلا دیدن باهم نمیسازن اوکی طلاق.
نه که بچه بیاریم درست میشه!
مگه بچه قراره معجزه کنه؟!
خیر!
ی متن خوندم خیلی قشنگ بود
ما میتونیم بجای اینکه یک بچه رو به زندگی بیاریم
یک بچه رو به زندگی برگردونیم
تو بحرش برین،مواظب باشین غرق نشین
برعکس یکی از برنامه هامه
کی عملی شه خدا میدونه
ی بچه از پرورشگاه بیارم خودم بزرگش کنم
قشنگ نیست؟!
زندگی رو برمیگردونی به ی آدم!
زیباست(:
خوب و آرومم
شُکر
فایل پیوست 109771
هرکسی از این دنیا چیزی بر می دارد و من دست برداشتم
در حال حاضر 479 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 479 مهمان)