X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 420 از 893 نخستنخست ... 320410419420421430520 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 6,286 به 6,300 از 13381
    1. Top | #6286
      کاربر اخراجی

      Mamoli
      تاریخ عضویت
      18 مرداد 1398
      نوشته ها
      215
      نمایش مشخصات
      دلم می خواست کسی باشد...
      که مرا "بلد" باشد...
      بلد بودن مهم تر از عاشق بودن،
      یا حتی دوست داشتن است...
      کسی که تو را "بلد" باشد...
      با تمامِ پستی بلندی هایت کنار می آید...
      می داند کی سکوت کند...
      کی دزدکی نگاهت کند...
      کی سرت داد بزند...
      و کی در اوجِ عصبانیت...
      محکم در آغوشت بگیرد...
      کاش کسی باشد...
      که مرا "بلد" باشد...
      ویرایش توسط _Shouko_ : 01 شهریور 1398 در ساعت 11:48

    2. Top | #6287
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      27 مهر 1394
      نوشته ها
      1,480
      نمایش مشخصات
      ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، برای خودش جلز ولز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
      پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
      بابام می گفت:
      نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته‌ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
      دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
      پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود.

      صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
      برای یک لحظه خشکم زد.

      ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم.

      اما خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند و میامدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.

      برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
      آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
      من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم ...
      چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

      شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
      پرسیدم:
      برای چی این قدر اصرار کردی؟

      گفت:
      خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
      گفتم:
      ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.

      گفت:
      حالا مگه چی شده؟

      گفتم:
      چیزی نیست؟؟؟!!!
      در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.

      پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
      دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

      تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم!
      پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
      وقتی شام آماده شد،
      پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.

      مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
      خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
      پدر و مادرم هر دو فوت کردند.

      چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
      نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
      نکنه برای همین شام نخورد؟
      از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
      راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
      آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می‌دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
      واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
      حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می‌خورد:

      "من آدم زمختی هستم"

      زمختی یعنی:
      ندانستن قدر لحظه ها،
      یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
      یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
      حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟

      آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
      فقط … فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه ...
      میوه داشتیم یا نه ...
      همه چیز کافی بود:
      من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک.
      پدرم راست می گفت که:
      نون خوب خیلی مهمه.

      من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
      اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
      کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می‌داد.
      اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
      چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی!

      زمخت نباشیم!
      خدا همیشه انلاینه ... کافیه دلت رو بروز رسانی کنی... اون موقع می بینی ک در تک تک لحظات کنارت بوده و هست و خواهد بود...

    3. Top | #6288
      کاربر برتر
      کاربر فعال

      تاریخ عضویت
      14 تیر 1398
      نوشته ها
      437
      نمایش مشخصات
      اگر پزشک هستی دیگر متعلق به خودت نیستی
      اگر متعلق به خودت هستی دیگر پزشک نیستی
      (مرحوم دکتر قریب)
      روز پزشک را به همه پزشکان محترم علی الخصوص پزشکان حاضر در انجمن کنکور تبریک میگم.....

      نام: 1105271765-samatak-com.jpg نمایش: 188 اندازه: 24.9 کیلو بایت

    4. Top | #6289
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      02 اردیبهشت 1397
      نوشته ها
      169
      نمایش مشخصات
      برای همه خوب باش
      آن‌کس که فهمید
      همیشه در کنارت خواهد بود
      و آن‌کس که نفهمید،
      روزی
      دلش برای تمام خوبی‌هایت
      تنگ می‌شود.


    5. Top | #6290
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      02 اردیبهشت 1397
      نوشته ها
      169
      نمایش مشخصات
      ‏ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم !
      بگذار بگویند غیر منطقی یا ضد اجتماعی هستیم
      اما به این می‌ارزد که خودمان باشیم ...
      تا زمانی که رفتار و تصمیم‌های ما به کسی آسیبی نمی‌زند
      ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم .
      چقدر زندگی‌ها که با این تلاش‌های بیهوده
      برای قانع کردن دیگران بر باد رفته‌اند !


    6. Top | #6291
      کاربر باسابقه

      Mehrabon
      تاریخ عضویت
      18 فروردین 1397
      نوشته ها
      1,018
      نمایش مشخصات
      آدم‌ها فکر می کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند، جور دیگری زندگی
      می کنند، شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.
      فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص!
      اما حقیقت ندارد..
      اگر ما جسارت طور دیگری زندگی
      کردن را داشتیم،
      اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،
      اگر آدمِ ساختن بودیم،
      از همین جای زندگیمان به بعد را
      مى ساختيم ...
      ♡Be your Own HERO

    7. Top | #6292
      کاربر نیمه فعال

      bi-tafavot
      تاریخ عضویت
      31 مرداد 1395
      نوشته ها
      138
      نمایش مشخصات

      آینه به خواب رفته
      و حافظه خسته است
      شیشه‌ها
      چهره‌ها را از یاد می‌برند
      و گل همچنان
      در جام آب است.

      جمال جمعه
      که تو آن جرعه ی آبی
      که غلامان
      به کبوتران می نوشانند
      از آن پیش تر
      که خنجر
      به گلوگاه ِ شان نهند
      ...”


      Heaven is a place on earth with you



    8. Top | #6293
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر
      پاسخگو و راهنما

      تاریخ عضویت
      20 اردیبهشت 1395
      نوشته ها
      3,511
      نمایش مشخصات
      واسه همه به یاد من بودناتون, مرسی :/

      (به جز 2 3 نفر البته)
      آی دُنت کِر, دو.

    9. Top | #6294
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      12 دی 1396
      نوشته ها
      537
      نمایش مشخصات
      "رک بودن"
      یعنی من در مورد مسائل مربوط به خودم
      با صراحت جواب بدم؛
      مثلا
      این غذارو دوس ندارم
      مهمونی نمیام
      حوصله ندارم
      و...


      "گستاخ بودن"
      یعنی من در مورد مسائل شخصی دیگران
      مانند رنگ مو،چاق و لاغر بودن،سایز بینی،نوع پوشش،اظهار نظر کنم.
      در قالب "رک بودن" به دیگران توهین نکنیم.

    10. Top | #6295
      همکار سابق انجمن
      کاربر برتر
      کاربر حرفه ای

      تاریخ عضویت
      13 تیر 1394
      نوشته ها
      3,046
      نمایش مشخصات
      @WickedSick
      اهِم اهِم ..
      روز طبیب رو به طبیب ترین یار خودم تبریک عرض کرده و حقا که فاکتور از تحصیلات و مدرک و چه وچه ..

      تو به تنهایی
      واسه خودت ماهرترین طبیب دنیایی*_*


      مراقب حجم و ابعاد خوبیات باش .. .
      دنیا به امثال آدمایی به زیبایی و مهربون و دل پاکی چون تو نیاز داره تا ثابت کنه قشنگی هاش هنوز پابرجاس.


      مرسی واسه همه روزایی که برای حال بدیامون "طبیب بودی "

      همیشه به شادیهات خفن ترین بشر

    11. Top | #6296
      کاربر باسابقه

      Sheytani
      تاریخ عضویت
      24 خرداد 1397
      نوشته ها
      943
      نمایش مشخصات
      هـمـیـشـه
      ابـرهـایـی هـسـتـنـد
      کـه هـیـچـگـاه نـمـی بـارنـد ..
      بـغـض هـایـی
      کـه هـیـچگـاه نـمـی شـکـنـنـد ..
      و حـرفـهـایـی
      کـه تـا ابـد در دل مـی مـانـنـد


      برای انکس
      که ایمان دارد ناممکن وجودندارد/دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
      اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،به بیهودگی زندگی نخواهم کرد .
      اگر یارای آن داشته باشم که یک تن را از رنج برهانم ، یا دردی را تسکین بخشم ، یا انسانی تنها را یاری کنم، که دیگر بار بسوی شادی بازگردد ، به عبث زندگی نخواهم کرد
      من برای این هدف می خواهم پزشک شوم

    12. Top | #6297
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      08 شهریور 1395
      نوشته ها
      891
      نمایش مشخصات
      دیشب و امروز خیلی دلم برات تنگ شد، البته دیشب دیگ خیلی فحیییع
      تا صفحتم اومدم پ بدم
      منتها از اونجاک بیشور تشریف داری ندادم
      خداروشکر از این آزمون سربلند بیرون اومدم
      اینجام نباید میگفتم
      منتها دوس دارم تو این یکی آزمون خاک تو سرانه بیرون بیام
      #خل

      میدونمم ک اینم ب خودت نمیگیری اصن :/
      ویرایش توسط LI20 : 02 شهریور 1398 در ساعت 19:51

    13. Top | #6298
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      27 مهر 1394
      نوشته ها
      1,480
      نمایش مشخصات
      فردی هنگام راه رفتن، پایش به سکه ای خورد. تاریک بود، فکر کرد طلاست! کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند؛ دید 2 ریالی است! بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده! گفت: چی را برای چی آتش زدم! و این حکایت زندگی خیلی از ما هاست؛ که چیزهای بزرگ را برای چیزهای کوچک آتش میزنیم و خودمان هم خبر نداریم! «بیشتر دقت کنیم برای به دست آوردن چیزی، چه چیزی را داریم به آتش می کشیم؟»
      خدا همیشه انلاینه ... کافیه دلت رو بروز رسانی کنی... اون موقع می بینی ک در تک تک لحظات کنارت بوده و هست و خواهد بود...

    14. Top | #6299
      کاربر انجمن

      khejalati
      تاریخ عضویت
      15 آبان 1397
      نوشته ها
      21
      نمایش مشخصات
      یاد بگیریم...
      حرف که میزنیم
      رو حرفمون بمونیم...
      به پایان فکر نکن
      اندیشیدن به پایان هر چیز
      شیرینی حضورش را تلخ می کند
      بگذار پایان تو را غافلگیر کند
      درست …
      مثل آغاز

    15. Top | #6300
      کاربر نیمه فعال

      Mamoli
      تاریخ عضویت
      21 خرداد 1398
      نوشته ها
      229
      نمایش مشخصات
      نام: Capture.JPG نمایش: 190 اندازه: 33.5 کیلو بایت
      البته ایشون فقط درمورد نوع خاصی از روابط میگفت
      من میگم در همه روابط دختر و پسر همجنس و غیر همجنس دوستانه یا غیر دوستانه همینطور باشید
      ریسک کنید لذت ببرید زندگی کنید تا ریسک نباشه لذتی هم نیس

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 316 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 316 مهمان)




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن