X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 42 از 939 نخستنخست ... 3241424352142 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 616 به 630 از 14072
    1. Top | #616
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      01 اسفند 1394
      نوشته ها
      37
      نمایش مشخصات
      سلام دوستان عزیز. شبتون به خیر. راستش قصد داشتم یک پست مفصل از پیشرفت درسی ام واستون بذارم. ولی اینقدر تو تاپیک های مختلف پست های نا امیدی و بریدن و بی خیال شدن و غم و غصه و حسرت دیدم که تصمیم گرفتم موضوع پست رو عوض کنم.
      پاراگراف پایین مربوط به خاطرات یک ایرانی هست که در اردوگاه های کار اجباری روسیه کار میکرده. این اردوگاه ها همین الان هم تو دنیا زیاده. مثلا تو کره شمالی. لطفا یکمی وقت بذارید و بخونیدش، بعدش حرف دارم:

      اولین شب اقامت در لاگر(بازداشتگاه اجباری) را با خواب وحشتناکی گذراندم. صدای شوم زنگ لاگر از این خواب بیدارم کرد. زندانیان با عجله چون سربازانی که دچار شبیخون شده باشند از خواب برخاسته نگران وضع خود بودند. هوا هنوز تاریک بود، لباس پوشیده و از اطاق خارج شدیم. زندانیان دسته دسته به طرف سالن غذاخوری رفت و آمد می‌کردند. از یکی سوال کردم این زنگ در این موقع برای چه بود؟ گفت این زنگ بیداری یا ناقوس مرگ است. یعنی اعلام آغاز یک روز پرمرارت دیگر برای بازداشت‌شدگان. هر کس باید برای انجام کار اجباری حاضر شود. در این کار‌ها ممکن است خیلی‌ها بعضی از اعضای بدن خود را در اثر سرما یا فشار کار، از دست بدهند و پس از ۱۴ ساعت کار مداوم در سرمای منفی پنجاه درجه سیبری ساعت ۹ شب می‌توانند به جای خود بازگردند. خوشبخت کسی است که غروب صحیح و سالم از کار برگردد. ما باید برای یک معدن، کارخانه فرآوری می ساختیم و تنها 3 ماه فرصت داشتیم تا ساختمان دو طبقه کارخانه جدیدی را به اتمام برسانیم. روز‌ها که مشغول حفر محل شالوده ساختمان بودم بر اثر اصابت کلنگ، قطعات خاک که در اثر سردی منجمد شده بود به سر و رویم می‌خورد و از زندگی سیرم می‌کرد ولی چاره‌ای جز سوختن و ساختن نبود. کارگرانی که در خود معدن کار میکردند وضعشان بدتر بود. اگر کسی نام معدن لازو را شنیده باشد، می‌داند که این معدن چگونه کار می‌کند، می‌توان گفت که ریل‌های واگن‌دستی آنجا فقط بر روی جسد زندانیان بدبخت و درمانده می‌گذرد. هر زندانی میباید در طول یک روز دو هزار کیلو مواد معدنی را با وسایلی ابتدایی مانند کلنگ از اعماق زمین بکند در غیر این صورت از شامش کاسته میشد. زندانی در برابر کوچکترین سرپیچی از کار محاکمه می‌شد و بر مدت زندانش افزوده می‌گردید. به ندرت یک زندانی مدتی کمتر از بیست و پنج سال را در این بازداشت گاه ها میگذراند، البته اگر بخت با او یار بود و زنده میماند. مواد معدنی را توسط کامیون‌های مخصوص به این لاگر حمل می‌کردند و در کارخانه از آن بهره‌برداری می‌شد. در اولین روز پس از 14 ساعت کار طاقت فرسا به اردوگاه بازگشتیم و پس از نیم ساعت انتظار یک ظرف آب گرم سبز رنگ که از برگ کلم سبز شور گندیده تهیه شده بود با مقداری نان خشک به ما دادند. یکی دو قاشق از غذا را خوردم ولی از شدت شوری بیش از آن نتوانستم هضم کنم، ناچار نیم خورده گذاشتم ولی به محض کنار گذاشتن سوپ عده‌ای از شدت گرسنگی به روی میز حمله کردند، یکی از آن‌ها غذای مرا برداشت و فورا سر کشید....

      خوب حالا چشماتو ببند و خودتو بذار جای اون زندانیها. سرمای منفی پنجاه درجه‼! ته تهش زمستون توی شهری مثل اردبیل یکی دو روز هوا میشه منفی بیست درجه، تازه اگر بشه. حالا توی سرمای منفی پنجاه درجه باید چهارده ساعت کار شاقه انجام بدی و آخر شب هم سوپ گندیده بخوری و کلا شبی پنج ساعت خواب داری با یک لباس پاره که تا صبح توش از سرما میلرزی.. هر شب هم باید دو هزار کیلو مواد معدنی رو تحویل کامیون بدی وگرنه جریمه میشی و از شام خبری نیست. باید بیست و پنج سال از عمرت رو اینجوری بگذرونی.

      حالا چشماتو باز کن. اردوگاه کار اجباریت خونه ی گرم و نرم خودت هست. مدت بازداشتت به جای بیست و پنج سال فقط صد روز‼‼ دیگه هست. اگر صفرِ صفرِ هم که باشی، کار اجباریت اینه که تا صد روز دیگه سه هزار صفحه کتاب رو بخونی و حفظ کنی (یعنی روزی 30صفحه). اگر روزی 10 ساعت درس بخونی، (روزی 16 ساعت مطالعه مفید و از این حرف ها پیشکش) و هر ساعت سه صفحه بخونی و دوره کنی و تست بزنی که خدا وکیلی کافی کافیه، میشه روزی سی صفحه و در صد روز میشه سه هزار صفحه. ولی بالا غیرتاً مثل نگهبان بازداشتگاه، آخر شب کار رو از خودت تحویل بگیر و اگر روزی سی صفحه درسو نخوندی، خودتو جریمه کن. کمتر بخواب اونروز. فرقش اینه که به جای کندن دو هزار کیلو سنگ معدن تو سرمای منفی پنجاه درجه و تحویل اون به نگهبان، فقط شبی سی صفحه درس باید تحویل نگهبان بدی.

      آهای داداشی که بیکاری زده زیره دلت و به جای درس خوندن، احساس اندوه میکنی، خواهری که فکر میکنی اگر تو عید یکمی از مهمونای خونتون پذیرایی کردی یا نیم ساعت کمک مادرت کردی، شاخ غول رو شکوندی و دیگه انرژی واسه درس خوندن باقی نمیمونه، آقا و خانومی که ته مشکله مالیت اینه که پدرت نتونسته شب عید واست لباس نو بخره و به این خاطر غم عالم به سراغت اومده و دیگه نمیتونی درس بخونی، برو و ... . به قول معروف غمگین بودم که کفش ندارم تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت.

      حالا با زبون خوش به دور از این لوس بازیهای: دچار افسردگی شدم ، حوصله ندارم ، این روزا یه حالت عجیبی دارم ، تو زندگی مشکل دارم ، عاشق شدم ، امروز ردبول نخوردم ، خونه شلوغه و از این بهانه ها، دم رو غنیمت بشمار و این اردوگاه کار اجباریه صد روزه رو به خوبی و خوشی تمومش کن…. عهههه باز که وایسادی داری منو نگاه میکنی. برو دیگه. منم برم سر درسم. ساعت 3:30 بامدادتون هم به خیر باشه. عزت زیاد.
      ویرایش توسط afshin_moghtada : 17 فروردین 1395 در ساعت 03:56

    2. Top | #617
      کاربر فعال

      تاریخ عضویت
      07 مرداد 1394
      نوشته ها
      407
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط afshin_moghtada نمایش پست ها
      سلام دوستان عزیز. شبتون به خیر. راستش قصد داشتم یک پست مفصل از پیشرفت درسی ام واستون بذارم. ولی اینقدر تو تاپیک های مختلف پست های نا امیدی و بریدن و بی خیال شدن و غم و غصه و حسرت دیدم که تصمیم گرفتم موضوع پست رو عوض کنم.
      پاراگراف پایین مربوط به خاطرات یک ایرانی هست که در اردوگاه های کار اجباری روسیه کار میکرده. این اردوگاه ها همین الان هم تو دنیا زیاده. مثلا تو کره شمالی. لطفا یکمی وقت بذارید و بخونیدش، بعدش حرف دارم:

      اولین شب اقامت در لاگر(بازداشتگاه اجباری) را با خواب وحشتناکی گذراندم. صدای شوم زنگ لاگر از این خواب بیدارم کرد. زندانیان با عجله چون سربازانی که دچار شبیخون شده باشند از خواب برخاسته نگران وضع خود بودند. هوا هنوز تاریک بود، لباس پوشیده و از اطاق خارج شدیم. زندانیان دسته دسته به طرف سالن غذاخوری رفت و آمد می‌کردند. از یکی سوال کردم این زنگ در این موقع برای چه بود؟ گفت این زنگ بیداری یا ناقوس مرگ است. یعنی اعلام آغاز یک روز پرمرارت دیگر برای بازداشت‌شدگان. هر کس باید برای انجام کار اجباری حاضر شود. در این کار‌ها ممکن است خیلی‌ها بعضی از اعضای بدن خود را در اثر سرما یا فشار کار، از دست بدهند و پس از ۱۴ ساعت کار مداوم در سرمای منفی پنجاه درجه سیبری ساعت ۹ شب می‌توانند به جای خود بازگردند. خوشبخت کسی است که غروب صحیح و سالم از کار برگردد. ما باید برای یک معدن، کارخانه فرآوری می ساختیم و تنها 3 ماه فرصت داشتیم تا ساختمان دو طبقه کارخانه جدیدی را به اتمام برسانیم. روز‌ها که مشغول حفر محل شالوده ساختمان بودم بر اثر اصابت کلنگ، قطعات خاک که در اثر سردی منجمد شده بود به سر و رویم می‌خورد و از زندگی سیرم می‌کرد ولی چاره‌ای جز سوختن و ساختن نبود. کارگرانی که در خود معدن کار میکردند وضعشان بدتر بود. اگر کسی نام معدن لازو را شنیده باشد، می‌داند که این معدن چگونه کار می‌کند، می‌توان گفت که ریل‌های واگن‌دستی آنجا فقط بر روی جسد زندانیان بدبخت و درمانده می‌گذرد. هر زندانی میباید در طول یک روز دو هزار کیلو مواد معدنی را با وسایلی ابتدایی مانند کلنگ از اعماق زمین بکند در غیر این صورت از شامش کاسته میشد. زندانی در برابر کوچکترین سرپیچی از کار محاکمه می‌شد و بر مدت زندانش افزوده می‌گردید. به ندرت یک زندانی مدتی کمتر از بیست و پنج سال را در این بازداشت گاه ها میگذراند، البته اگر بخت با او یار بود و زنده میماند. مواد معدنی را توسط کامیون‌های مخصوص به این لاگر حمل می‌کردند و در کارخانه از آن بهره‌برداری می‌شد. در اولین روز پس از 14 ساعت کار طاقت فرسا به اردوگاه بازگشتیم و پس از نیم ساعت انتظار یک ظرف آب گرم سبز رنگ که از برگ کلم سبز شور گندیده تهیه شده بود با مقداری نان خشک به ما دادند. یکی دو قاشق از غذا را خوردم ولی از شدت شوری بیش از آن نتوانستم هضم کنم، ناچار نیم خورده گذاشتم ولی به محض کنار گذاشتن سوپ عده‌ای از شدت گرسنگی به روی میز حمله کردند، یکی از آن‌ها غذای مرا برداشت و فورا سر کشید....

      خوب حالا چشماتو ببند و خودتو بذار جای اون زندانیها. سرمای منفی پنجاه درجه‼! ته تهش زمستون توی شهری مثل اردبیل یکی دو روز هوا میشه منفی بیست درجه، تازه اگر بشه. حالا توی سرمای منفی پنجاه درجه باید چهارده ساعت کار شاقه انجام بدی و آخر شب هم سوپ گندیده بخوری و کلا شبی پنج ساعت خواب داری با یک لباس پاره که تا صبح توش از سرما میلرزی.. هر شب هم باید دو هزار کیلو مواد معدنی رو تحویل کامیون بدی وگرنه جریمه میشی و از شام خبری نیست. باید بیست و پنج سال از عمرت رو اینجوری بگذرونی.

      حالا چشماتو باز کن. اردوگاه کار اجباریت خونه ی گرم و نرم خودت هست. مدت بازداشتت به جای بیست و پنج سال فقط صد روز‼‼ دیگه هست. اگر صفرِ صفرِ هم که باشی، کار اجباریت اینه که تا صد روز دیگه سه هزار صفحه کتاب رو بخونی و حفظ کنی (یعنی روزی 30صفحه). اگر روزی 10 ساعت درس بخونی، (روزی 16 ساعت مطالعه مفید و از این حرف ها پیشکش) و هر ساعت سه صفحه بخونی و دوره کنی و تست بزنی که خدا وکیلی کافی کافیه، میشه روزی سی صفحه و در صد روز میشه سه هزار صفحه. ولی بالا غیرتاً مثل نگهبان بازداشتگاه، آخر شب کار رو از خودت تحویل بگیر و اگر روزی سی صفحه درسو نخوندی، خودتو جریمه کن. کمتر بخواب اونروز. فرقش اینه که به جای کندن دو هزار کیلو سنگ معدن تو سرمای منفی پنجاه درجه و تحویل اون به نگهبان، فقط شبی سی صفحه درس باید تحویل نگهبان بدی.

      آهای داداشی که بیکاری زده زیره دلت و به جای درس خوندن، احساس اندوه میکنی، خواهری که فکر میکنی اگر تو عید یکمی از مهمونای خونتون پذیرایی کردی یا نیم ساعت کمک مادرت کردی، شاخ غول رو شکوندی و دیگه انرژی واسه درس خوندن باقی نمیمونه، آقا و خانومی که ته مشکله مالیت اینه که پدرت نتونسته شب عید واست لباس نو بخره و به این خاطر غم عالم به سراغت اومده و دیگه نمیتونی درس بخونی، برو و ... . به قول معروف غمگین بودم که کفش ندارم تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت.

      حالا با زبون خوش به دور از این لوس بازیهای: دچار افسردگی شدم ، حوصله ندارم ، این روزا یه حالت عجیبی دارم ، تو زندگی مشکل دارم ، عاشق شدم ، امروز ردبول نخوردم ، خونه شلوغه و از این بهانه ها، دم رو غنیمت بشمار و این اردوگاه کار اجباریه صد روزه رو به خوبی و خوشی تمومش کن…. عهههه باز که وایسادی داری منو نگاه میکنی. برو دیگه. منم برم سر درسم. ساعت 3:30 بامدادتون هم به خیر باشه. عزت زیاد.
      کارت درسته داداش
      امیدوارم نه تنها در کنکور بلکه در طول زندگیت موفق باشی

    3. Top | #618
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      04 مهر 1394
      نوشته ها
      12
      نمایش مشخصات
      سلام. بچه هایی که از الان میگید نمیشه میذارم برای سال دیگه، اون سال دیگه هیچ وقت نمیاد. اگه از الان شروع نکنی و نخونی سال دیگه هم شروع نمیکنی.خجالت نمیکشید خودتون رو لوس میکنید و جا میزنید؟این رو به خودم هم میگم که تا چند روز پیش گریه میکردم که چرا با معدل بیست شرایطم اینطوری شد چرا مریض شدم چرا نخوندم چرا موندم پشت کنکور و.....اما همه این چیزا رو گذاشتم کنار با چندتا مشاور هم حرف زدم اما همون مشاور ها هم نتونستن بفهمن من چه پایه قوی ای دارم بخاطر مریض بودنم و فاصله گرفتنم از درس فک کردن حالا من بچه تنبلم و....منی که در روز بیست ساعت درس خوندن برام کاری نداره رو به چشم یه دانش آموز صفر تنبل نگاه کرد.نه تنها از کارش ناراحت نشدم بلکه تصمیم گرفتم جدی تر کار کنم تا بعد کنکور بهش بگم هرکسی رو باید توی شرایط خودش سنجید.شاید یک نفر یک روزی شرایطش طوری باشه که اگه یک ساعت هم درس بخونه کار فوق‌العاده ای کرده خیچ وقت نباید اون رو با کسی که تو خونه نشسته و ده ساعت درس خونده و شرایطش کاملا مناسب بوده مقایسه کرد.دوستای گلم شما هیچکودومتون صفر صفر نیستید اگه صفر صفر بودید که الان کنکور نداشتید.حالا اصلا میگم شما هیچی یادتون نمیاد صد روط فرصته بخدا شب کنکور حتی حاضری یک هفته بهت وقت بدن اما بخونی. توی این صد روز خیلی کارها میشه کرد. اونایی که الان نا امید شدید و میگید پس اونایی که از تابستون خوندن چی؟خب اونایی که از تابستون خوندن آهسته و پیوسته بدون سردرگمی دارن پیش میرن ولی ما باید خیلی عالی شروع کنیم و هر نگرانی و دغدغه ای رو بذاریم کنار و توکل کنیم به خدا و فقط به راه ادامه بدیم نتیجه هم بسپریم به خدا.تا روز کنکور از تلاش دست بر ندارید.بچه ها گندیه که خودمون زدیم دیگه پای کاری که کردیم وایسیم و سعی کنیم تا جایی که میشه درستش کنیم من عقیده دارم از همین الان حتی از صفر شروع کنید رشته انسانی میتونه به زیر پونصد فکر کنه رشته ریاضی به زیر هزار و رشته تجربی به زیر چاهار هزار منطقه دو.این ها رو برای کسی گفتم که بخواد عادی درس بخونه اما اونی کت قصد داره طوفان بپا کنه هر رتبه تی میتونه بیاره چون هنوز فرصت زیاده.خودتون رو درگیر مشاور و....هم نکنید توی تین بازه هرکسی خودش بهتر میدونه باید چیکار کنه.بچه ها به نظر من ماها یی که آب از سرمون گذشته دیگه باید پی خیلی چیزا رو به تن بمالیم این آب که از سر گذشت تو که داری به سال دیگه فک میکنی تو که به یه رشته بدون کنکور قانع شدی حداقل تلاش کن با یه نتیجه بهتر بمونی پشت کنکور. یا با یه رتبه بهتر بری دانشگاه بدون کنکور. من خودم چند روزه شروع کردم یکم باز درگیر برنامه مشاور و.... شدم اما خداروشکر راهمو پیدا کردم و دارم پیش میرم به نظر من صد روز سختی کشیدن بهتر از یک سال دیگه پشت کنکور موندنه.البته من اونقدر هدفم برام ارزشمنده که اگه ده سال نتیجه نگرفتم برای سال یازدهم بازم تلاش میکنم. پس اگه هنوزم دنبال اینی که یکی بهت بگه از الان میشه یا نه؟من میگم میشه فقط تو بخواه.تو حرکت کن و خودت رو بسپار به خدا.

    4. Top | #619
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      20 بهمن 1394
      نوشته ها
      148
      نمایش مشخصات
      آقای افشین ممنون میشم اگر منابع انتخابیتون رو به تفکیک برام بنویسید . متشکرم

    5. Top | #620
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر

      bache-mosbat
      تاریخ عضویت
      27 دی 1392
      نوشته ها
      4,155
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط afshin_moghtada نمایش پست ها
      سلام دوستان عزیز. شبتون به خیر. راستش قصد داشتم یک پست مفصل از پیشرفت درسی ام واستون بذارم. ولی اینقدر تو تاپیک های مختلف پست های نا امیدی و بریدن و بی خیال شدن و غم و غصه و حسرت دیدم که تصمیم گرفتم موضوع پست رو عوض کنم.
      پاراگراف پایین مربوط به خاطرات یک ایرانی هست که در اردوگاه های کار اجباری روسیه کار میکرده. این اردوگاه ها همین الان هم تو دنیا زیاده. مثلا تو کره شمالی. لطفا یکمی وقت بذارید و بخونیدش، بعدش حرف دارم:

      اولین شب اقامت در لاگر(بازداشتگاه اجباری) را با خواب وحشتناکی گذراندم. صدای شوم زنگ لاگر از این خواب بیدارم کرد. زندانیان با عجله چون سربازانی که دچار شبیخون شده باشند از خواب برخاسته نگران وضع خود بودند. هوا هنوز تاریک بود، لباس پوشیده و از اطاق خارج شدیم. زندانیان دسته دسته به طرف سالن غذاخوری رفت و آمد می‌کردند. از یکی سوال کردم این زنگ در این موقع برای چه بود؟ گفت این زنگ بیداری یا ناقوس مرگ است. یعنی اعلام آغاز یک روز پرمرارت دیگر برای بازداشت‌شدگان. هر کس باید برای انجام کار اجباری حاضر شود. در این کار‌ها ممکن است خیلی‌ها بعضی از اعضای بدن خود را در اثر سرما یا فشار کار، از دست بدهند و پس از ۱۴ ساعت کار مداوم در سرمای منفی پنجاه درجه سیبری ساعت ۹ شب می‌توانند به جای خود بازگردند. خوشبخت کسی است که غروب صحیح و سالم از کار برگردد. ما باید برای یک معدن، کارخانه فرآوری می ساختیم و تنها 3 ماه فرصت داشتیم تا ساختمان دو طبقه کارخانه جدیدی را به اتمام برسانیم. روز‌ها که مشغول حفر محل شالوده ساختمان بودم بر اثر اصابت کلنگ، قطعات خاک که در اثر سردی منجمد شده بود به سر و رویم می‌خورد و از زندگی سیرم می‌کرد ولی چاره‌ای جز سوختن و ساختن نبود. کارگرانی که در خود معدن کار میکردند وضعشان بدتر بود. اگر کسی نام معدن لازو را شنیده باشد، می‌داند که این معدن چگونه کار می‌کند، می‌توان گفت که ریل‌های واگن‌دستی آنجا فقط بر روی جسد زندانیان بدبخت و درمانده می‌گذرد. هر زندانی میباید در طول یک روز دو هزار کیلو مواد معدنی را با وسایلی ابتدایی مانند کلنگ از اعماق زمین بکند در غیر این صورت از شامش کاسته میشد. زندانی در برابر کوچکترین سرپیچی از کار محاکمه می‌شد و بر مدت زندانش افزوده می‌گردید. به ندرت یک زندانی مدتی کمتر از بیست و پنج سال را در این بازداشت گاه ها میگذراند، البته اگر بخت با او یار بود و زنده میماند. مواد معدنی را توسط کامیون‌های مخصوص به این لاگر حمل می‌کردند و در کارخانه از آن بهره‌برداری می‌شد. در اولین روز پس از 14 ساعت کار طاقت فرسا به اردوگاه بازگشتیم و پس از نیم ساعت انتظار یک ظرف آب گرم سبز رنگ که از برگ کلم سبز شور گندیده تهیه شده بود با مقداری نان خشک به ما دادند. یکی دو قاشق از غذا را خوردم ولی از شدت شوری بیش از آن نتوانستم هضم کنم، ناچار نیم خورده گذاشتم ولی به محض کنار گذاشتن سوپ عده‌ای از شدت گرسنگی به روی میز حمله کردند، یکی از آن‌ها غذای مرا برداشت و فورا سر کشید....

      خوب حالا چشماتو ببند و خودتو بذار جای اون زندانیها. سرمای منفی پنجاه درجه‼! ته تهش زمستون توی شهری مثل اردبیل یکی دو روز هوا میشه منفی بیست درجه، تازه اگر بشه. حالا توی سرمای منفی پنجاه درجه باید چهارده ساعت کار شاقه انجام بدی و آخر شب هم سوپ گندیده بخوری و کلا شبی پنج ساعت خواب داری با یک لباس پاره که تا صبح توش از سرما میلرزی.. هر شب هم باید دو هزار کیلو مواد معدنی رو تحویل کامیون بدی وگرنه جریمه میشی و از شام خبری نیست. باید بیست و پنج سال از عمرت رو اینجوری بگذرونی.

      حالا چشماتو باز کن. اردوگاه کار اجباریت خونه ی گرم و نرم خودت هست. مدت بازداشتت به جای بیست و پنج سال فقط صد روز‼‼ دیگه هست. اگر صفرِ صفرِ هم که باشی، کار اجباریت اینه که تا صد روز دیگه سه هزار صفحه کتاب رو بخونی و حفظ کنی (یعنی روزی 30صفحه). اگر روزی 10 ساعت درس بخونی، (روزی 16 ساعت مطالعه مفید و از این حرف ها پیشکش) و هر ساعت سه صفحه بخونی و دوره کنی و تست بزنی که خدا وکیلی کافی کافیه، میشه روزی سی صفحه و در صد روز میشه سه هزار صفحه. ولی بالا غیرتاً مثل نگهبان بازداشتگاه، آخر شب کار رو از خودت تحویل بگیر و اگر روزی سی صفحه درسو نخوندی، خودتو جریمه کن. کمتر بخواب اونروز. فرقش اینه که به جای کندن دو هزار کیلو سنگ معدن تو سرمای منفی پنجاه درجه و تحویل اون به نگهبان، فقط شبی سی صفحه درس باید تحویل نگهبان بدی.

      آهای داداشی که بیکاری زده زیره دلت و به جای درس خوندن، احساس اندوه میکنی، خواهری که فکر میکنی اگر تو عید یکمی از مهمونای خونتون پذیرایی کردی یا نیم ساعت کمک مادرت کردی، شاخ غول رو شکوندی و دیگه انرژی واسه درس خوندن باقی نمیمونه، آقا و خانومی که ته مشکله مالیت اینه که پدرت نتونسته شب عید واست لباس نو بخره و به این خاطر غم عالم به سراغت اومده و دیگه نمیتونی درس بخونی، برو و ... . به قول معروف غمگین بودم که کفش ندارم تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت.

      حالا با زبون خوش به دور از این لوس بازیهای: دچار افسردگی شدم ، حوصله ندارم ، این روزا یه حالت عجیبی دارم ، تو زندگی مشکل دارم ، عاشق شدم ، امروز ردبول نخوردم ، خونه شلوغه و از این بهانه ها، دم رو غنیمت بشمار و این اردوگاه کار اجباریه صد روزه رو به خوبی و خوشی تمومش کن…. عهههه باز که وایسادی داری منو نگاه میکنی. برو دیگه. منم برم سر درسم. ساعت 3:30 بامدادتون هم به خیر باشه. عزت زیاد.


      واااااااای معرکه بود . والا از بس پستای انگیزشی خوندم دیگه روم تاثیر نداشتن توی سال تحصیلی 94-95 اولین پستیه که انقدر به دلم نشست
      ممنون

      یه چیزم من اضافه کنم اونایی که از تابستون خوندن الان خسته و سردرگمن نمیدونن چی بخونن و چطور دوره کنن و خود به خود ساعت مطالعشون افت کرده
      ولی اونی که این تایم باقی مونده میخونه چون ارزش این تایم از تایم های قبل بیشتر و موثر تره چیزی رو از دست نمیده شایدم نتیجه بهتری بگیره
      ویرایش توسط Lara27 : 17 فروردین 1395 در ساعت 15:21

    6. Top | #621
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      04 مهر 1394
      نوشته ها
      12
      نمایش مشخصات
      سلاااااااممممم. اومدم بگم مواظب آرزوهامون باشیم بچه ها تا شروع میکنید چند روز اول سردرگمی دارین تا بیاید ببینید برای هر درس چطوری و با چه کتاب و....پیش برید چند روز طول میکشه تا بیفتید رو غلطک ولی جا نزنید و ادامه بدید.به آرزو هاتون بها بدید.نذارید بخاطر غفلت دوره جوونی یه عمر حسرت به دلتون بمونه.بچه ها بازم میگم سه ماه سختی کشیدن ارزشش رو داره.آقا پسری که جا زدی و میگی دیگه نمیشه نمیرسم بیخیال کنکور میرم دنبال شغل آزاد تو وقتی تو اوج جوونی و حوصله تو مسیر کنکور جا بزنی دو روز دیگه چطوری میخوای مسئولیت زندگی قبول کنی؟چطوری میخوای به بچت یاد بدی پای کاراش وایسه؟ دخترایی که نشستید زانوی غم بغل گرفتید شما باید یه عمر الگوی بچه هاتون باشید با ای اراده واقعا میتونی الگو بشی؟بچه ها من با اینکه پایه خوبی داشتم چند روز گذشت تا راهمو پیدا کنم چند روز گذشت تا بفهمم با چه کتابی و...پیش برم پس لطفا تا یک روز خوندی و نتیجه نگرفتی نگو پس دیگه نمیشه و تموم شد میذارم سال بعد بهتر میخونم. به خدا حتی اگه بمونی پشت کنکور افسوس امروز رو میخوری میگی ای کاش پارسال حداقل بیست درصد از راه رو رفته بودم. پاشید بچه ها.زشته بخدا این بچه بازی ها چیه؟من یه مشکل خیلی بزرگ دارم که وسواس خونم چون همش عادت داشتم واسه بیست بخونم خیلی تحلیل میکنم و....واقعا یه سری تحلیلاتم اصلا در حد کنکور نیست اما وسواسم باعث میشه بخونم و لفت بدم ولی با این حال با وجود وسواسم میگم میشه توی این صد روز خیلی کارها کرد پس اگه یکم بجم باشید که میتونید خیلی عالی تر کار کنید.

    7. Top | #622
      کاربر باسابقه

      Mamoli
      تاریخ عضویت
      02 شهریور 1394
      نوشته ها
      535
      نمایش مشخصات
      منم میخام ثابت کنم
      که لیاقتم خیلی بیشتر از ایناس
      و ب امید خدا میتونممم
      از ته دل به این جمله اعتقاد دارم :
      《خواستن توانستن است 》
      خداوند در قرآن کریم گفته :
      "بخواه تا بشود "

      "شروع كن
      یک قدم با تو
      تمام گام های مانده اش با من"
      جمله معروف : از تو حرکت از خدا برکت
      ما میتونیم ... چون خدا هست ...
      چون ما اشرف مخلوقات هستیم ... وقتی کسی تونسته تو 100 روز رتبه 300 بیاره ما هم میتونیم
      منم آدم ناامیدی بودم ... اما الان خیلی دارم سعی میکنم نباشم ... چون تمام اون ناامیدی ها فقط وسوسه های شیطان بود... و هیچ چیزی بد تر ناامیدی نیست
      مطمئنم فرداهای بهتری خواهیم ساخت

    8. Top | #623
      کاربر اخراجی

      Mehrabon
      تاریخ عضویت
      08 اسفند 1394
      نوشته ها
      844
      نمایش مشخصات
      میگن نا امیدی گناه کبیرس
      یوسف به حرف خدا به سمت در بسته فرار کرد در حالیکه به خاطر همون ایمان قلبی در بسته به روش باز شد درسته پیغمبر نیستیم اما بنده خدا که هستیم
      فایل پیوست 52519

    9. Top | #624
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      14 فروردین 1395
      نوشته ها
      27
      نمایش مشخصات
      سلام آقای افشین.من هر شب به شوق خوندن پستای شما میام اینجا و بیشتر به این دلیل عضو شدم که بتونم بعتون پیغام بدم.میخواستم ازتون خواهش کنم اگه امکانش هست فاصله پستاتونو کمتر کنید و به خصوص از مقدار درس خوندنتون و نبردتون با آقای کنکور واسمون بنویسید.مرسی زیادددد

    10. Top | #625

      تاریخ عضویت
      17 بهمن 1394
      نوشته ها
      0
      نمایش مشخصات
      تو این وقت باقیمونده شما بگیرید من صفر صفرم

      نمیدونم چطور برنامه ریزی کنم

      با آزمونه قلمچی پیش برم یا خودم برنامه بریزم؟

    11. Top | #626
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      04 مهر 1394
      نوشته ها
      12
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Piko نمایش پست ها
      تو این وقت باقیمونده شما بگیرید من صفر صفرمنمیدونم چطور برنامه ریزی کنم با آزمونه قلمچی پیش برم یا خودم برنامه بریزم؟
      سلام. برنامه آزمون الان بدرد شما نمیخوره شاید بتونی مثلا درس های عمومی یا درس هایی که پیشنیاز نمیخواد رو با آزمون هماهنگ کنی اما مثلا کسی که تعین علامت و معادله بلد نباشه چطوری میخواد تابع کار کنه؟منظورمه برنامت باید طوری باشه که اول پیشنیاز هارو کار کنی.اگه خودت توان ریختن برنامه داری کخ خودت بریز اگه هم نه همایش های رایگان دکتر افشار رو که دانلود کن و گفته چیکار کنی توی این بازه ها.موفقی باشی. منتظر شنبه نباش.امروز شروع کن.

    12. Top | #627
      کاربر باسابقه

      Mamoli
      تاریخ عضویت
      02 شهریور 1394
      نوشته ها
      535
      نمایش مشخصات
      دوستان من در طول روز انگیزه ام گم میشه یهو
      یه راهکار بدید پلیییز

    13. Top | #628
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      04 مهر 1394
      نوشته ها
      12
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط e.z1376 نمایش پست ها
      دوستان من در طول روز انگیزه ام گم میشه یهو یه راهکار بدید پلیییز
      عهههه.اون موقع به خودت بگو جمع کن این لوس بازیا رو.این زمان محدود وقت ناز کشیدن از خودت نیستااااا.باید انگیزه داشته باشی.برو بشین سر کتابات و با تمرکز بخون وقتی ببینی یه حجم خوبی کار کردی انگیزت برمیگرده. اول کار کن بعد انگیزه ایجاد میشع.منتظر نباش انگیزه بیاد بعد کار کنی.یجورایی با درس خوندن به خودت حال بده تا به وجد بیای.مثلا بیا از مباحث قبلت تست بزن یه تعداد زیاد که که سرشار از انرژی شی.خودتم واسه خودت لوس نکن.بعد از کنکور وقت برای بی انگیزه شدنت زیاده. الان فقط بخووووووون.

    14. Top | #629
      کاربر اخراجی

      Mehrabon
      تاریخ عضویت
      08 اسفند 1394
      نوشته ها
      844
      نمایش مشخصات
      یوهو بالاخره موفق شدم
      سلام!!!!!دوستان
      بالاخره امروز ساعت مطالعم بالای ۱۲شد البته فقط یکم شد ¼۱۲ تا روزای قبل فقط ۱۱ساعت اونم حداکثر
      از ۱۴فروردین شروع کردم واسه کنکور خوندن البته صفرم نبودم با برنامه فرصت برابر پیش میرم برنامش خوبه به راحتی باهاش هماهنگ شدم اونم ۱۲ساعتس
      تا الان که ۵روز گذشته این مباحثو تموم کردم:
      سه فصل اول فیزیک اول دبیرستان به صورت عالی
      فصل ۱هندسه متوسط
      سه فصل اول آمارو ترکوندم
      فصل ۱شیمی دوم با تمام تستاش فیلسوفی شدم تو مبححث کوانتوم
      ۱۰درس اول ادبیات دوم با تست قرابت معناییش
      فصل۱،۲و۴ زیست دوم نرسیدم ۳رو بخونم اما بقیه رو ترکوندم اشکال نداره جمعه جبرانیه
      ۲درس از دینی سوم (اونم به خاطر اینکه دینی سوم و دومو اشتب گرفته بودم همچین پسر باهوشیم من!!)
      دنباله درحد فصل۱دوم با احتمال پیش و سوم
      ۴درس اول دینی دوم
      دو درس اول عربی دوم
      کل کتاب زبان اول چون زبانم ضعیفه از صفر شروع کردم با دو درس زبان دوم و یک درس زبان سوم
      انصافا واسه ۵روز کم نیستا اینایی که خوندم
      اما الان تنها مشکلم قلم چیه پس فرداس اونم پیش یک نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم پیشنهاد میشنهاد تو دست و بالتون هست بگین مرسی میشم
      چاکر شما

    15. Top | #630
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      04 مهر 1394
      نوشته ها
      12
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط آقا ارمیا نمایش پست ها
      یوهو بالاخره موفق شدمسلام!!!!!دوستانبالاخره امروز ساعت مطالعم بالای ۱۲شد البته فقط یکم شد ¼۱۲ تا روزای قبل فقط ۱۱ساعت اونم حداکثر از ۱۴فروردین شروع کردم واسه کنکور خوندن البته صفرم نبودم با برنامه فرصت برابر پیش میرم برنامش خوبه به راحتی باهاش هماهنگ شدم اونم ۱۲ساعتستا الان که ۵روز گذشته این مباحثو تموم کردم:سه فصل اول فیزیک اول دبیرستان به صورت عالیفصل ۱هندسه متوسطسه فصل اول آمارو ترکوندمفصل ۱شیمی دوم با تمام تستاش فیلسوفی شدم تو مبححث کوانتوم۱۰درس اول ادبیات دوم با تست قرابت معناییشفصل۱،۲و۴ زیست دوم نرسیدم ۳رو بخونم اما بقیه رو ترکوندم اشکال نداره جمعه جبرانیه۲درس از دینی سوم (اونم به خاطر اینکه دینی سوم و دومو اشتب گرفته بودم همچین پسر باهوشیم من!!)دنباله درحد فصل۱دوم با احتمال پیش و سوم۴درس اول دینی دومدو درس اول عربی دومکل کتاب زبان اول چون زبانم ضعیفه از صفر شروع کردم با دو درس زبان دوم و یک درس زبان سومانصافا واسه ۵روز کم نیستا اینایی که خوندماما الان تنها مشکلم قلم چیه پس فرداس اونم پیش یک نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم پیشنهاد میشنهاد تو دست و بالتون هست بگین مرسی میشمچاکر شما
      سلام. عالیه به کار خودت ادامه بده. با تراز قلمچی نمیخوای بری دانشگاه با رتبه کنکور میری دانشگاه. پس به برنامه خودت عمل کن.فوق العاده ای.

    صفحه 42 از 939 نخستنخست ... 3241424352142 ... آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 64 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 64 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن