خانه شیمی

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 1 به 15 از 16
    1. Top | #1
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات

      علاقه یا تضمینِ آینده؟!

      سلام دوستان.
      امیدوارم حالِ همگی خوب باشه.
      کدوم یک از شما، دنبالِ علاقتون میرین؟ ؛)
      و کدوم یک از شما با اینکه میدونید به چیزی علاقه دارین ولی میخاید واردِ رشته ای بشین که آینده تون تضمینه ولی اینم میدونید که حالتون با اون رشته خوب نیست؟
      نظرتون راجبِ علاقه چیه؟=)
      کسی که دنبالِ علاقش بره کارِ درستی میکنه؟!=)

      ...
      شاید بهتر باشه از خودم بگم.
      (فکر میکنم سوالی که بالا کردم یکم زیادی کلی باشه.)
      من درحالِ حاضر درحالِ تحصیل در رشته تجربی سالِ یازدهم هستم.
      وقتی انتخاب رشته کردم و واردِ سالِ دهم شدم، درکی از رشتم نداشتم و کلی مشکلِ دیگه اتفاق افتاد از جمله سوگی که تجربه کردم.
      و خب اونطور که باید تلاش نکردم سالِ دهم، شرایط روحی بدی داشتم.
      و دقیقا درکی از اشتباهی که انجام دادم نداشتم(اشتباهم؟ انتخابِ رشته یه تجربی)
      تا اینکه فیزیک دهممو افتادم و مجبور شدم واقعا درس بخونم. از،فیزیکِ صفر خودمو به ۱۹رسوندم. انگیزه وامید پیدا کردم. کارِ بزرگی کرده بودم.
      تنها هدفم رسیدن به رشته یه داروسازی برای درمانِ سرطانِ کلیه بود.
      (پدربزرگمو بخاطر سرطانِ کلیه از دست دادم)
      همه چیز خوب بود. خودمو باور داشتم، امید داشتم، انگیزه داشتم، اکثر نمره هام بالای ۱۹بود تا آخرای آذر که بریدم که زدم جاده خاکی..
      زدم جاده خاکی چون هدفمو تنها برای مرگِ بابابزرگم دوست داشتم. هدفم برای نگار نبود. هدفم برای خودم نبود.
      شبِ امتحانی شدم، کم کم خودباوریم به صفر رسید.
      و وقتی به داروسازی و درمانِ سرطانِ کلیه فکر میکردم. مدام این جمله که، پس علاقه ی خودت چی میشه؟ پس خودت چی میشی؟ خب پدربزرگم به رحمتِ خدا رفت.. تو باید زندگیتو کنی! تو باید دنبالِ چیزی بری که براش ساخته شدی. نه داروسازی..
      داروسازی برام مُرد. بخاطرِ اینکه فقط برای مرگِ پدربزرگم دنبالش بودم، انگار.. اینطوری میخواستم از دنیا بابتِ گرفتنِ بابابزرگم.. یا بهتره بگم قلبم! انتقام بگیرم.
      میتونم بگم با تلاش برای دارو حالم خوب نبود. درسته نمراتم خوب بود، درسته چهار صبح بیدار میشدم تا ساعت۱۲شب، درسته تلاش میکردم ولی نگار از خودش راضی نبود.
      امتحانات دی رو عملا چند ساعت قبلِ امتحان خوندم، از فرجه ی امتحانات استفاده نکردم.. و نوبت اول معدلم ۱۷/۵شد.. برای منی که بیست بودم. سخت بود.. سخت بود دیدنِ موفقیتِ بقیه وقتی که خودم میتونستم جای اونها باشم.
      نمیدونم تجربه کردین یا نه ولی وقتی توی زندگیت هدف نداشته باشی، حرکت واست سخت میشه.
      روزای بد و پر استرسی رو گذروندم.
      همه ی همکلاسی هام از این سیرِ نزولی ِ من تعجب کرده بودن.
      ولی اونا که توی زندگیه من نبودن! نمیدونستن چقدرر سخت تر برای خودمه.
      همه ی این روزا هم گذشت.
      وقتی توی اون دورانم دست و پا میزدم،بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسیدم که من برای این رشته نیستم. از درسام زده شده بودم. بفکر تغییر رشته بودم.. به هنر
      ولی حیف نمیشد.
      تا اینکه می رسم به یک روز
      نمیدونم توی چه سایتی بودم که چشمم افتاد به این متن..
      دانشجوی ادبیاتِ نمایشی..
      و منم کنجکاو:رفتم سرچ کردم و بلهه.
      اینجا بود که پروانه های قلبم شروع کردن به رقصیدنهر چی از حالِ اون روزهام بگم کم گفتم..
      جایی بود که پروانه های قلبم شروع کردن به رقصیدن. هرچی بیشتر میخوندم بیشتر خودم رو درش میدیدم، بیشتر و بیشتر عاشقِ خودم میشدم. و مطمینم حالِ آرزوی آبی با این رشته خوبه. با این شغل
      اون روزها بود که علاقمو پیدا کردم.
      باید کنکور هنر میدادم.. آزمونِ عملی.. کلی منابع وزارتی
      همشون رو از برم..
      و الان قلبم در گروعه این رشته ست. هم استعداد هم علاقه شو دارم
      و میخام دنبالش کنم
      از یک طرف کلی فکر که اگه پدر و مادرم راضی نشن و منو با زور بفرستن رشته ای که هیچ علاقه ای بهش ندارم.(دوستان میدونم زندگی خودمه. میدونم باید خودم رو زندگی کنم. میدونم.. ولی الان جوری هستم که به بدترین حالتِ ممکنی که شاید برام اتفاق بیفته فکر میکنم و خودم و عذاب میدم)
      از یک طرف کلی فکر که وای اگه پزشک شم اگه دندون پزشک شم. ایندم تضمینه و پولدار عالم میشم درحالیکه حالم ذره ای، ذره ای در اون شغل ها خوب نیست.
      این پول چه می ارزه؟!
      کسی هست که پی دلش رفته باشه؟
      پی علاقش..
      چیزیکه واسش ساخته شده باشه؟
      دوستان هر اطلاعاتی که راجبِ ادبیات نمایشی دارین یا اینکه اگر کسی بین شما هست که ادبیات نمایشی خونده لطفا هرچیزی که فکر میکنه میتونه برام کمک کننده باشه از من دریغغغ نکنه..
      دوستان الان من به حالت ِ آرامشم رسیدم.. ولی بازم درحالِ عذاب کشیدنم.
      سخته از راهی که برای تو نیست ولی جامعه قبولش داره بگذری و برای خودت زندگی کنی!
      هر حرفی که فکر میکنین بهم کمک میکنه، از تجربیات ِ اطرافِ دور و برتون یا حتی خودتون.. ازمن دریغ نکنین
      ممنون که خوندین منو

      چه زیبا گفت؛
      ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭیُ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
      ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
      ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
      یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
      یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
      ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
      ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
      ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ
      ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
      ﭼﻪ ﺯشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ
      ﭼﻪ ﺗﻠخی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ
      ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین
      ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ
      ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ !...

      -سهراب سپهری
      ویرایش توسط blue wish : 24 اردیبهشت 1403 در ساعت 19:24

    2. Top | #2
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط blue wish نمایش پست ها
      سلام دوستان.
      امیدوارم حالِ همگی خوب باشه.
      کدوم یک از شما، دنبالِ علاقتون میرین؟ ؛)
      و کدوم یک از شما با اینکه میدونید به چیزی علاقه دارین ولی میخاید واردِ رشته ای بشین که آینده تون تضمینه ولی اینم میدونید که حالتون با اون رشته خوب نیست؟
      نظرتون راجبِ علاقه چیه؟=)
      کسی که دنبالِ علاقش بره کارِ درستی میکنه؟!=)

      ...
      شاید بهتر باشه از خودم بگم.
      (فکر میکنم سوالی که بالا کردم یکم زیادی کلی باشه.)
      من درحالِ حاضر درحالِ تحصیل در رشته تجربی سالِ یازدهم هستم.
      وقتی انتخاب رشته کردم و واردِ سالِ دهم شدم، درکی از رشتم نداشتم و کلی مشکلِ دیگه اتفاق افتاد از جمله سوگی که تجربه کردم.
      و خب اونطور که باید تلاش نکردم سالِ دهم، شرایط روحی بدی داشتم.
      و دقیقا درکی از اشتباهی که انجام دادم نداشتم(اشتباهم؟ انتخابِ رشته یه تجربی)
      تا اینکه فیزیک دهممو افتادم و مجبور شدم واقعا درس بخونم. از،فیزیکِ صفر خودمو به ۱۹رسوندم. انگیزه وامید پیدا کردم. کارِ بزرگی کرده بودم.
      تنها هدفم رسیدن به رشته یه داروسازی برای درمانِ سرطانِ کلیه بود.
      (پدربزرگمو بخاطر سرطانِ کلیه از دست دادم)
      همه چیز خوب بود. خودمو باور داشتم، امید داشتم، انگیزه داشتم، اکثر نمره هام بالای ۱۹بود تا آخرای آذر که بریدم که زدم جاده خاکی..
      زدم جاده خاکی چون هدفمو تنها برای مرگِ بابابزرگم دوست داشتم. هدفم برای نگار نبود. هدفم برای خودم نبود.
      شبِ امتحانی شدم، کم کم خودباوریم به صفر رسید.
      و وقتی به داروسازی و درمانِ سرطانِ کلیه فکر میکردم. مدام این جمله که، پس علاقه ی خودت چی میشه؟ پس خودت چی میشی؟ خب پدربزرگم به رحمتِ خدا رفت.. تو باید زندگیتو کنی! تو باید دنبالِ چیزی بری که براش ساخته شدی. نه داروسازی..
      داروسازی برام مُرد. بخاطرِ اینکه فقط برای مرگِ پدربزرگم دنبالش بودم، انگار.. اینطوری میخواستم از دنیا بابتِ گرفتنِ بابابزرگم.. یا بهتره بگم قلبم! انتقام بگیرم.
      میتونم بگم با تلاش برای دارو حالم خوب نبود. درسته نمراتم خوب بود، درسته چهار صبح بیدار میشدم تا ساعت۱۲شب، درسته تلاش میکردم ولی نگار از خودش راضی نبود.
      امتحانات دی رو عملا چند ساعت قبلِ امتحان خوندم، از فرجه ی امتحانات استفاده نکردم.. و نوبت اول معدلم ۱۷/۵شد.. برای منی که بیست بودم. سخت بود.. سخت بود دیدنِ موفقیتِ بقیه وقتی که خودم میتونستم جای اونها باشم.
      نمیدونم تجربه کردین یا نه ولی وقتی توی زندگیت هدف نداشته باشی، حرکت واست سخت میشه.
      روزای بد و پر استرسی رو گذروندم.
      همه ی همکلاسی هام از این سیرِ نزولی ِ من تعجب کرده بودن.
      ولی اونا که توی زندگیه من نبودن! نمیدونستن چقدرر سخت تر برای خودمه.
      همه ی این روزا هم گذشت.
      وقتی توی اون دورانم دست و پا میزدم،بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسیدم که من برای این رشته نیستم. از درسام زده شده بودم. بفکر تغییر رشته بودم.. به هنر
      ولی حیف نمیشد.
      تا اینکه می رسم به یک روز
      نمیدونم توی چه سایتی بودم که چشمم افتاد به این متن..
      دانشجوی ادبیاتِ نمایشی..
      و منم کنجکاو:رفتم سرچ کردم و بلهه.
      اینجا بود که پروانه های قلبم شروع کردن به رقصیدنهر چی از حالِ اون روزهام بگم کم گفتم..
      جایی بود که پروانه های قلبم شروع کردن به رقصیدن. هرچی بیشتر میخوندم بیشتر خودم رو درش میدیدم، بیشتر و بیشتر عاشقِ خودم میشدم. و مطمینم حالِ آرزوی آبی با این رشته خوبه. با این شغل
      اون روزها بود که علاقمو پیدا کردم.
      باید کنکور هنر میدادم.. آزمونِ عملی.. کلی منابع وزارتی
      همشون رو از برم..
      و الان قلبم در گروعه این رشته ست. هم استعداد هم علاقه شو دارم
      و میخام دنبالش کنم
      از یک طرف کلی فکر که اگه پدر و مادرم راضی نشن و منو با زور بفرستن رشته ای که هیچ علاقه ای بهش ندارم.(دوستان میدونم زندگی خودمه. میدونم باید خودم رو زندگی کنم. میدونم.. ولی الان جوری هستم که به بدترین حالتِ ممکنی که شاید برام اتفاق بیفته فکر میکنم و خودم و عذاب میدم)
      از یک طرف کلی فکر که وای اگه پزشک شم اگه دندون پزشک شم. ایندم تضمینه و پولدار عالم میشم درحالیکه حالم ذره ای، ذره ای در اون شغل ها خوب نیست.
      این پول چه می ارزه؟!
      کسی هست که پی دلش رفته باشه؟
      پی علاقش..
      چیزیکه واسش ساخته شده باشه؟
      دوستان هر اطلاعاتی که راجبِ ادبیات نمایشی دارین یا اینکه اگر کسی بین شما هست که ادبیات نمایشی خونده لطفا هرچیزی که فکر میکنه میتونه برام کمک کننده باشه از من دریغغغ نکنه..
      دوستان الان من به حالت ِ آرامشم رسیدم.. ولی بازم درحالِ عذاب کشیدنم.
      سخته از راهی که برای تو نیست ولی جامعه قبولش داره بگذری و برای خودت زندگی کنی!
      هر حرفی که فکر میکنین بهم کمک میکنه، از تجربیات ِ اطرافِ دور و برتون یا حتی خودتون.. ازمن دریغ نکنین
      ممنون که خوندین منو
      تضمین آینده؟؟؟!!!
      هیچ رشته ای همچین تضمینی نداره
      مگه ما پزشک بیکار نداریم؟ مگه پزشکی نیست که ماهی ۱۲ حقوق میگیره؟
      و اصلا دروس دبیرستان هیچ ارتباطی با دروس دانشگاهی نداره
      بخاطر دروس دبیرستان مخصوصا زیست از رشته ای زده نشین

      دریاره رشته مورد نظرتون خوب تحقیق کنید و با آدما فقط اون رشته رو نشناسید

      ولی طبق تجربه ام میگه اگه علاقه به رشته ای باشه که میدونید حداقل حقوقی داره، علاقه ارجحیت داره
      فقط در آینده نگید من دنبال خونه و ماشین فلان بودم، چرا اومدم دنبال علاقه ام

      درباره رشته ادبیات نمایشی اطلاعی ندارم ولی تو هر رشته ای آدمای موفق داریم که درآمد خوب دارند
      اگر علاقه و استعداد همراستا باشند و تلاش کنیم ، میتونیم بهترین باشیم
      عنوان رشته مهم نیست
      أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ🍀
      ویرایش توسط sweetdream : 25 اردیبهشت 1403 در ساعت 12:49

    3. Top | #3
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط sweetdream نمایش پست ها
      تضمین آینده؟؟؟!!!
      هیچ رشته ای همچین تضمینی نداره
      مگه ما پزشک بیکار نداریم؟ مگه پزشکی نیست که ماهی ۱۲ حقوق میگیره؟
      و اصلا دروس دبیرستان هیچ ارتباطی با دروس دانشگاهی نداره
      بخاطر دروس دبیرستان مخصوصا زیست از رشته ای زده نشین

      دریاره رشته مورد نظرتون خوب تحقیق کنید و با آدما فقط اون رشته رو نشناسید

      ولی طبق تجربه ام میگه اگه علاقه به رشته ای باشه که میدونید حداقل حقوقی داره، علاقه ارجحیت داره
      فقط در آینده نگید من دنبال خونه و ماشین فلان بودم، چرا اومدم دنبال علاقه ام

      درباره رشته ادبیات نمایشی اطلاعی ندارم ولی تو هر رشته ای آدمای موفق داریم که درآمد خوب دارند
      اگر علاقه و استعداد همراستا باشند و تلاش کنیم ، میتونیم بهترین باشیم
      عنوان رشته مهم نیست
      ممنونم ازت. برای اینکه کامنت گذاشتی
      درسته و موافقم که هیــــــچ رشته ای تضمین نداره. و این دیدگاه، دیدگاهِ من نیست! دیدگاهِ مشاورانِ کنکوریه.
      کلی عذاب به طرف میدن وای اگه پزشکی نری بدبختِ سه عالمی!
      ما ادمها متفاوتیم، نوع نگاهمون، نوع زندگی کردنمون.. و قطعا کسی که علاقه و استعداد و تلاشش در یک راستا باشه قطعا یک ردپایی روی این جهان میذاره.
      ممنونم. ازت
      ولی سخته زیستنِ خودت؛

      چه زیبا گفت؛
      ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭیُ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
      ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
      ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
      یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
      یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
      ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
      ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
      ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ
      ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
      ﭼﻪ ﺯشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ
      ﭼﻪ ﺗﻠخی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ
      ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین
      ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ
      ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ !...

      -سهراب سپهری

    4. Top | #4
      LEA
      کاربر برتر
      کاربر حرفه ای
      ناظر بخش

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط blue wish نمایش پست ها
      سلام دوستان.
      امیدوارم حالِ همگی خوب باشه.
      کدوم یک از شما، دنبالِ علاقتون میرین؟ ؛)
      و کدوم یک از شما با اینکه میدونید به چیزی علاقه دارین ولی میخاید واردِ رشته ای بشین که آینده تون تضمینه ولی اینم میدونید که حالتون با اون رشته خوب نیست؟
      نظرتون راجبِ علاقه چیه؟=)
      کسی که دنبالِ علاقش بره کارِ درستی میکنه؟!=)

      ...
      شاید بهتر باشه از خودم بگم.
      (فکر میکنم سوالی که بالا کردم یکم زیادی کلی باشه.)
      من درحالِ حاضر درحالِ تحصیل در رشته تجربی سالِ یازدهم هستم.
      وقتی انتخاب رشته کردم و واردِ سالِ دهم شدم، درکی از رشتم نداشتم و کلی مشکلِ دیگه اتفاق افتاد از جمله سوگی که تجربه کردم.
      و خب اونطور که باید تلاش نکردم سالِ دهم، شرایط روحی بدی داشتم.
      و دقیقا درکی از اشتباهی که انجام دادم نداشتم(اشتباهم؟ انتخابِ رشته یه تجربی)
      تا اینکه فیزیک دهممو افتادم و مجبور شدم واقعا درس بخونم. از،فیزیکِ صفر خودمو به ۱۹رسوندم. انگیزه وامید پیدا کردم. کارِ بزرگی کرده بودم.
      تنها هدفم رسیدن به رشته یه داروسازی برای درمانِ سرطانِ کلیه بود.
      (پدربزرگمو بخاطر سرطانِ کلیه از دست دادم)
      همه چیز خوب بود. خودمو باور داشتم، امید داشتم، انگیزه داشتم، اکثر نمره هام بالای ۱۹بود تا آخرای آذر که بریدم که زدم جاده خاکی..
      زدم جاده خاکی چون هدفمو تنها برای مرگِ بابابزرگم دوست داشتم. هدفم برای نگار نبود. هدفم برای خودم نبود.
      شبِ امتحانی شدم، کم کم خودباوریم به صفر رسید.
      و وقتی به داروسازی و درمانِ سرطانِ کلیه فکر میکردم. مدام این جمله که، پس علاقه ی خودت چی میشه؟ پس خودت چی میشی؟ خب پدربزرگم به رحمتِ خدا رفت.. تو باید زندگیتو کنی! تو باید دنبالِ چیزی بری که براش ساخته شدی. نه داروسازی..
      داروسازی برام مُرد. بخاطرِ اینکه فقط برای مرگِ پدربزرگم دنبالش بودم، انگار.. اینطوری میخواستم از دنیا بابتِ گرفتنِ بابابزرگم.. یا بهتره بگم قلبم! انتقام بگیرم.
      میتونم بگم با تلاش برای دارو حالم خوب نبود. درسته نمراتم خوب بود، درسته چهار صبح بیدار میشدم تا ساعت۱۲شب، درسته تلاش میکردم ولی نگار از خودش راضی نبود.
      امتحانات دی رو عملا چند ساعت قبلِ امتحان خوندم، از فرجه ی امتحانات استفاده نکردم.. و نوبت اول معدلم ۱۷/۵شد.. برای منی که بیست بودم. سخت بود.. سخت بود دیدنِ موفقیتِ بقیه وقتی که خودم میتونستم جای اونها باشم.
      نمیدونم تجربه کردین یا نه ولی وقتی توی زندگیت هدف نداشته باشی، حرکت واست سخت میشه.
      روزای بد و پر استرسی رو گذروندم.
      همه ی همکلاسی هام از این سیرِ نزولی ِ من تعجب کرده بودن.
      ولی اونا که توی زندگیه من نبودن! نمیدونستن چقدرر سخت تر برای خودمه.
      همه ی این روزا هم گذشت.
      وقتی توی اون دورانم دست و پا میزدم،بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسیدم که من برای این رشته نیستم. از درسام زده شده بودم. بفکر تغییر رشته بودم.. به هنر
      ولی حیف نمیشد.
      تا اینکه می رسم به یک روز
      نمیدونم توی چه سایتی بودم که چشمم افتاد به این متن..
      دانشجوی ادبیاتِ نمایشی..
      و منم کنجکاو:رفتم سرچ کردم و بلهه.
      اینجا بود که پروانه های قلبم شروع کردن به رقصیدنهر چی از حالِ اون روزهام بگم کم گفتم..
      جایی بود که پروانه های قلبم شروع کردن به رقصیدن. هرچی بیشتر میخوندم بیشتر خودم رو درش میدیدم، بیشتر و بیشتر عاشقِ خودم میشدم. و مطمینم حالِ آرزوی آبی با این رشته خوبه. با این شغل
      اون روزها بود که علاقمو پیدا کردم.
      باید کنکور هنر میدادم.. آزمونِ عملی.. کلی منابع وزارتی
      همشون رو از برم..
      و الان قلبم در گروعه این رشته ست. هم استعداد هم علاقه شو دارم
      و میخام دنبالش کنم
      از یک طرف کلی فکر که اگه پدر و مادرم راضی نشن و منو با زور بفرستن رشته ای که هیچ علاقه ای بهش ندارم.(دوستان میدونم زندگی خودمه. میدونم باید خودم رو زندگی کنم. میدونم.. ولی الان جوری هستم که به بدترین حالتِ ممکنی که شاید برام اتفاق بیفته فکر میکنم و خودم و عذاب میدم)
      از یک طرف کلی فکر که وای اگه پزشک شم اگه دندون پزشک شم. ایندم تضمینه و پولدار عالم میشم درحالیکه حالم ذره ای، ذره ای در اون شغل ها خوب نیست.
      این پول چه می ارزه؟!
      کسی هست که پی دلش رفته باشه؟
      پی علاقش..
      چیزیکه واسش ساخته شده باشه؟
      دوستان هر اطلاعاتی که راجبِ ادبیات نمایشی دارین یا اینکه اگر کسی بین شما هست که ادبیات نمایشی خونده لطفا هرچیزی که فکر میکنه میتونه برام کمک کننده باشه از من دریغغغ نکنه..
      دوستان الان من به حالت ِ آرامشم رسیدم.. ولی بازم درحالِ عذاب کشیدنم.
      سخته از راهی که برای تو نیست ولی جامعه قبولش داره بگذری و برای خودت زندگی کنی!
      هر حرفی که فکر میکنین بهم کمک میکنه، از تجربیات ِ اطرافِ دور و برتون یا حتی خودتون.. ازمن دریغ نکنین
      ممنون که خوندین منو
      سلام عزیزم


      یه جا سهراب قشنگ میگه
      میگه زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت
      از یاد من و تو برود



      من از کل عمرم، روزهایی که واقعا زندگی مردم انگشت شمارن
      و اون روزها از قشنگ ترین روزهام بود
      چون بی توجه به جریان ایجاد شده
      با دلم حالم خوب بود



      من همیشه ترسیدم از حسرت خوردن
      ترسیدم از برای بقیه زندگی کردن
      ترسیدم از خیانت به خودم
      و بزرگترین خیانت انسان به خودش اینه که به این فکر کنه بقبه راجبش چی میگن
      این حرف من نیس
      حرف حضرت علی علیه السلام بوده


      ما موظفیم زندگی رو ایجاد کنیم
      که توش در مشقت و سختی نباشیم
      درنتیجه رفاه و زندگی استاندارد مهمه
      و کوتاهی درش بی مسئولیتیه
      ولی هر چیزی سرجای خودش


      راه برا پول درآوردن فراوونه
      هم حواست به علاقه ات هست و ازش درآمد داری
      هم یه درآمد جداگانه داری




      برای زندگی چند روزه تو این دنیا
      هیچ وقت دلت و خاک نکن
      و به دنیا و نظر مردم نچسب




      عاشق کارت باش
      عاشق تحصیلات باش
      عاشق خودت باش
      و به دلت میدون بده
      سرکوبش نکن



      تو مسیری برو که حس آرامش و خوشبختی واقعی داری
      خدا بهترین پلان ها رو سر راهت قرار میده
      شک نکن
      چه خوب یادم هست،
      عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:



      <<وسیع باش ُ تنها>>
      و
      <<سربه زیر و سخت!>>


      *سهراب من*

    5. Top | #5
      کاربر فعال

      Sheytani
      نمایش مشخصات
      راستش من فقط درمورد اون جمله که پزشکا و دندون پزشکا درآمد عالی دارن میتونم نظر بدم
      ی ویدئویی بود یوتیوب میدیدم چندتا دانشجوی پزشکی بودن تو بیمارستان بودن شیفتشون بود. چندتا اینترن بودن و رزیدنت
      پسره 26 -27 ساله میگفت تو این سن دو تومن حقوق اینترنی بهم میدن اینم پول دوتا کرایه تاکسیم میشه
      میگفت ب خاطر این کمبود درامد چندتا از رزیدنتا خودکشی کردن
      میگفت اگه علاقه نداشته باشین ی دیقه هم نمیتونین تو این رشته بمونین
      ولی اگ علاقه باشه هر رشته ای ک بری حتی مهندسی فضای سبز! و رشته های دیگه ک خیلی کمرنگ شدن ، میتونی بهترینِ خودت باشی
      ب نظر من خیلی دنبال تایید دیگران نباش.
      حتی پزشکی هم که همه میگن تضمین شدس اگ علاقه نباشه ممکنه سرنوشتت بشه مث همون رزیدنتی ک میره خودکشی میکنه
      مهم فقط علاقه خودته و نه هیچ چیز دیگه ای .
      علاقه که باشه تلاش هم هس
      تلاش که باشه موفقیت هم هس
      موفقیت که باشه درآمد هم هس
      پس واسه علاقه ات بجنگ
      I try
      To live in black and white but I'm so blue

    6. Top | #6
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط LEA نمایش پست ها


      سلام عزیزم


      یه جا سهراب قشنگ میگه
      میگه زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت
      از یاد من و تو برود



      من از کل عمرم، روزهایی که واقعا زندگی مردم انگشت شمارن
      و اون روزها از قشنگ ترین روزهام بود
      چون بی توجه به جریان ایجاد شده
      با دلم حالم خوب بود



      من همیشه ترسیدم از حسرت خوردن
      ترسیدم از برای بقیه زندگی کردن
      ترسیدم از خیانت به خودم
      و بزرگترین خیانت انسان به خودش اینه که به این فکر کنه بقبه راجبش چی میگن
      این حرف من نیس
      حرف حضرت علی علیه السلام بوده


      ما موظفیم زندگی رو ایجاد کنیم
      که توش در مشقت و سختی نباشیم
      درنتیجه رفاه و زندگی استاندارد مهمه
      و کوتاهی درش بی مسئولیتیه
      ولی هر چیزی سرجای خودش


      راه برا پول درآوردن فراوونه
      هم حواست به علاقه ات هست و ازش درآمد داری
      هم یه درآمد جداگانه داری




      برای زندگی چند روزه تو این دنیا
      هیچ وقت دلت و خاک نکن
      و به دنیا و نظر مردم نچسب




      عاشق کارت باش
      عاشق تحصیلات باش
      عاشق خودت باش
      و به دلت میدون بده
      سرکوبش نکن



      تو مسیری برو که حس آرامش و خوشبختی واقعی داری
      خدا بهترین پلان ها رو سر راهت قرار میده
      شک نکن
      سلاممممممم عزیزم.
      نمیدونم چی بگم. وایبِ پیامت آبی بود.
      درست در زمانی که نیاز داشتم.. کلماتِ قشنگت بغلم کردن.

      حرفهات نور بود.. جوونه بود.. امید بود..
      ممنونم ازت لِآ(نمیدونم درست گفتم یا نه؟!)
      ممنونم ازت بابتِ اینکه به خودت خیانت نکردی.
      برای خودت بودن توی این سیــاره یه رنج جنگیدی.
      ممنونم ازت برای اینکه زندگیتو بُردی، تو وقتی کاری رو انجام دادی که خوشحالت کرد . زندگی رو بُردی
      نمیدونم.. ولی ممنونم بابت ِ این لبخند و اطمینانی که بهم هدیه دادی.
      الهی جایی که فکرشو نمیکنی اوس کریم شاخه رو بیاره پایین.. تا بهتر بچینی آرزوهای قشنگتو.
      سهراب.. خودش یک سبکِ زندگیه..
      این اشعارِ سهرابِ سپهری جآن و خیلی دوست دارم.
      ...
      زندگی، لبخندی‌است که نشسته به لبان من و تو...!
      ...
      زندگی درک همین اکنون است،
      زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است
      که نخواهد آمد!
      تو نه در دیروزی، و نه در فردایی؛
      ظرف امروز، پر از بودن توست
      شاید این خنده که امروز دریغش کردی..

      - سهراب سپهری |

      چه زیبا گفت؛
      ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭیُ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
      ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
      ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
      یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
      یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
      ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
      ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
      ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ
      ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
      ﭼﻪ ﺯشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ
      ﭼﻪ ﺗﻠخی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ
      ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین
      ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ
      ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ !...

      -سهراب سپهری

    7. Top | #7
      LEA
      کاربر برتر
      کاربر حرفه ای
      ناظر بخش

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط blue wish نمایش پست ها
      سلاممممممم عزیزم.
      نمیدونم چی بگم. وایبِ پیامت آبی بود.
      درست در زمانی که نیاز داشتم.. کلماتِ قشنگت بغلم کردن.

      حرفهات نور بود.. جوونه بود.. امید بود..
      ممنونم ازت لِآ(نمیدونم درست گفتم یا نه؟!)
      ممنونم ازت بابتِ اینکه به خودت خیانت نکردی.
      برای خودت بودن توی این سیــاره یه رنج جنگیدی.
      ممنونم ازت برای اینکه زندگیتو بُردی، تو وقتی کاری رو انجام دادی که خوشحالت کرد . زندگی رو بُردی
      نمیدونم.. ولی ممنونم بابت ِ این لبخند و اطمینانی که بهم هدیه دادی.
      الهی جایی که فکرشو نمیکنی اوس کریم شاخه رو بیاره پایین.. تا بهتر بچینی آرزوهای قشنگتو.
      سهراب.. خودش یک سبکِ زندگیه..
      این اشعارِ سهرابِ سپهری جآن و خیلی دوست دارم.
      ...
      زندگی، لبخندی‌است که نشسته به لبان من و تو...!
      ...
      زندگی درک همین اکنون است،
      زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است
      که نخواهد آمد!
      تو نه در دیروزی، و نه در فردایی؛
      ظرف امروز، پر از بودن توست
      شاید این خنده که امروز دریغش کردی..

      - سهراب سپهری |
      عزیزدلممم
      حالم خوب شد
      خیلی خوب شد
      چون اوکی نبود
      و خوشحالم که تو میخوای برا زندگیت و دلت سرپا بایستی
      و یه نفر به دنیایی عاشق ها اضافه شد




      دختر چقد وایب ادبیاتی داری
      با اجازه بدزدمتون



      سهراب بینظیره
      بی نظیر ❤️

      من و لئا صدا میزنن
      ولی تو درست ترین حالت و قشنگ ترین شکل صدا زدی


      برای کامل شدن حس درونت
      پیشنهاد کتاب بانوی قصه رو برات دارم
      تو وقت اضافه بخون
      همراز یکی از شخصیت هاشه
      علاقه اش به هنر رو درک کن
      و تفاوت اجبارها تو زندگی رو توش میبینی



      اینم بانوی قصه:
      چه خوب یادم هست،
      عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:



      <<وسیع باش ُ تنها>>
      و
      <<سربه زیر و سخت!>>


      *سهراب من*
      ویرایش توسط LEA : 25 اردیبهشت 1403 در ساعت 21:25

    8. Top | #8
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط blue wish نمایش پست ها
      سلام دوستان.
      امیدوارم حالِ همگی خوب باشه.
      کدوم یک از شما، دنبالِ علاقتون میرین؟ ؛)
      و کدوم یک از شما با اینکه میدونید به چیزی علاقه دارین ولی میخاید واردِ رشته ای بشین که آینده تون تضمینه ولی اینم میدونید که حالتون با اون رشته خوب نیست؟
      نظرتون راجبِ علاقه چیه؟=)
      کسی که دنبالِ علاقش بره کارِ درستی میکنه؟!=)

      ...
      شاید بهتر باشه از خودم بگم.
      (فکر میکنم سوالی که بالا کردم یکم زیادی کلی باشه.)
      من درحالِ حاضر درحالِ تحصیل در رشته تجربی سالِ یازدهم هستم.
      وقتی انتخاب رشته کردم و واردِ سالِ دهم شدم، درکی از رشتم نداشتم و کلی مشکلِ دیگه اتفاق افتاد از جمله سوگی که تجربه کردم.
      و خب اونطور که باید تلاش نکردم سالِ دهم، شرایط روحی بدی داشتم.
      و دقیقا درکی از اشتباهی که انجام دادم نداشتم(اشتباهم؟ انتخابِ رشته یه تجربی)
      تا اینکه فیزیک دهممو افتادم و مجبور شدم واقعا درس بخونم. از،فیزیکِ صفر خودمو به ۱۹رسوندم. انگیزه وامید پیدا کردم. کارِ بزرگی کرده بودم.
      تنها هدفم رسیدن به رشته یه داروسازی برای درمانِ سرطانِ کلیه بود.
      (پدربزرگمو بخاطر سرطانِ کلیه از دست دادم)
      همه چیز خوب بود. خودمو باور داشتم، امید داشتم، انگیزه داشتم، اکثر نمره هام بالای ۱۹بود تا آخرای آذر که بریدم که زدم جاده خاکی..
      زدم جاده خاکی چون هدفمو تنها برای مرگِ بابابزرگم دوست داشتم. هدفم برای نگار نبود. هدفم برای خودم نبود.
      شبِ امتحانی شدم، کم کم خودباوریم به صفر رسید.
      و وقتی به داروسازی و درمانِ سرطانِ کلیه فکر میکردم. مدام این جمله که، پس علاقه ی خودت چی میشه؟ پس خودت چی میشی؟ خب پدربزرگم به رحمتِ خدا رفت.. تو باید زندگیتو کنی! تو باید دنبالِ چیزی بری که براش ساخته شدی. نه داروسازی..
      داروسازی برام مُرد. بخاطرِ اینکه فقط برای مرگِ پدربزرگم دنبالش بودم، انگار.. اینطوری میخواستم از دنیا بابتِ گرفتنِ بابابزرگم.. یا بهتره بگم قلبم! انتقام بگیرم.
      میتونم بگم با تلاش برای دارو حالم خوب نبود. درسته نمراتم خوب بود، درسته چهار صبح بیدار میشدم تا ساعت۱۲شب، درسته تلاش میکردم ولی نگار از خودش راضی نبود.
      امتحانات دی رو عملا چند ساعت قبلِ امتحان خوندم، از فرجه ی امتحانات استفاده نکردم.. و نوبت اول معدلم ۱۷/۵شد.. برای منی که بیست بودم. سخت بود.. سخت بود دیدنِ موفقیتِ بقیه وقتی که خودم میتونستم جای اونها باشم.
      نمیدونم تجربه کردین یا نه ولی وقتی توی زندگیت هدف نداشته باشی، حرکت واست سخت میشه.
      روزای بد و پر استرسی رو گذروندم.
      همه ی همکلاسی هام از این سیرِ نزولی ِ من تعجب کرده بودن.
      ولی اونا که توی زندگیه من نبودن! نمیدونستن چقدرر سخت تر برای خودمه.
      همه ی این روزا هم گذشت.
      وقتی توی اون دورانم دست و پا میزدم،بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسیدم که من برای این رشته نیستم. از درسام زده شده بودم. بفکر تغییر رشته بودم.. به هنر
      ولی حیف نمیشد.
      تا اینکه می رسم به یک روز
      نمیدونم توی چه سایتی بودم که چشمم افتاد به این متن..
      دانشجوی ادبیاتِ نمایشی..
      و منم کنجکاو:رفتم سرچ کردم و بلهه.
      اینجا بود که پروانه های قلبم شروع کردن به رقصیدنهر چی از حالِ اون روزهام بگم کم گفتم..
      جایی بود که پروانه های قلبم شروع کردن به رقصیدن. هرچی بیشتر میخوندم بیشتر خودم رو درش میدیدم، بیشتر و بیشتر عاشقِ خودم میشدم. و مطمینم حالِ آرزوی آبی با این رشته خوبه. با این شغل
      اون روزها بود که علاقمو پیدا کردم.
      باید کنکور هنر میدادم.. آزمونِ عملی.. کلی منابع وزارتی
      همشون رو از برم..
      و الان قلبم در گروعه این رشته ست. هم استعداد هم علاقه شو دارم
      و میخام دنبالش کنم
      از یک طرف کلی فکر که اگه پدر و مادرم راضی نشن و منو با زور بفرستن رشته ای که هیچ علاقه ای بهش ندارم.(دوستان میدونم زندگی خودمه. میدونم باید خودم رو زندگی کنم. میدونم.. ولی الان جوری هستم که به بدترین حالتِ ممکنی که شاید برام اتفاق بیفته فکر میکنم و خودم و عذاب میدم)
      از یک طرف کلی فکر که وای اگه پزشک شم اگه دندون پزشک شم. ایندم تضمینه و پولدار عالم میشم درحالیکه حالم ذره ای، ذره ای در اون شغل ها خوب نیست.
      این پول چه می ارزه؟!
      کسی هست که پی دلش رفته باشه؟
      پی علاقش..
      چیزیکه واسش ساخته شده باشه؟
      دوستان هر اطلاعاتی که راجبِ ادبیات نمایشی دارین یا اینکه اگر کسی بین شما هست که ادبیات نمایشی خونده لطفا هرچیزی که فکر میکنه میتونه برام کمک کننده باشه از من دریغغغ نکنه..
      دوستان الان من به حالت ِ آرامشم رسیدم.. ولی بازم درحالِ عذاب کشیدنم.
      سخته از راهی که برای تو نیست ولی جامعه قبولش داره بگذری و برای خودت زندگی کنی!
      هر حرفی که فکر میکنین بهم کمک میکنه، از تجربیات ِ اطرافِ دور و برتون یا حتی خودتون.. ازمن دریغ نکنینممنون که خوندین منو
      سلام دوست من. یه جمله از مارلون براندو هست که خیلی دوستش دارم میگه"
      تنها از یک نفر نمی‌توان سبقت گرفت: از آن کسی که به راه خودش می‌رود. "



      یادمه یه مستند از مجید انتظامی میدیدم که میگفت وقتی رفتم هنرستان استادم که اهل اتریش بود گفت حتی اگه بخوای لوله کش هم بشی باید درجه یک بشی نه دو!!!
      واقعا هم همینه. اصلا رشته مهم نیست. مشکل اینه فکر میکنن هر کی نره پزشکی بدبخت میشه و نه شان اجتماعی داره نه میتونه پول دربیاره و...
      اشتباه ترین فکر ممکنه ! شما اگر تو رشته خودتون بهترین باشین با انگشت نشونتون میدن... مهم نیست چه رشته ای باشه
      مهم اینه که شما با این رشته قراره چند دهه طولانی از زندگیتو بگذرونی باهاش عشق کنی.



      اگه ادبیات نمایشی تونسته توجهتو جلب کنه و عاشقشی چرا که نه؟


      بذار مثال بزنم برات. عموی من حشره شناسی خوندن . از بچگی هم عاشق جک و جونوور بودن و پدربزرگم عاصی از اینکه چرا تو کوه و بیابون همش دنبال پروانه گرفتنه و سوسک و ملخ شکار میکنه


      ولی الان تو تبریز استاد تمامن . حالا ممکنه خیلیا بگن حشره شناسی و بخندن. ولی دنبال علاقش رفت و الان هم میخواد برای فرصت مطالعاتی بره نروژ.
      دوست دبیرستانم با اینکه تجربی بود (البته به اصرار خانوادش ) تغییر رشته داد و رفت هنرستان و رشته عکاسی رو ادامه داد الان هم کلی موفقه.



      دوست نزدیکم قلمزنی رو حرفه ای ادامه داد و بعدش رشته صنایع دستی خوند دانشگاه هنر های زیبا و الان تو اصفهان یه استاد مطرحه
      کلی میتونم مثال بزنم برات
      پس شهامتشو داشته باش که متفاوت باشی متفاوت فکر کنی و متفاوت عمل کنی. یادت نره باید بهترین خودت باشی ماچ به کلت

      🌿♥️ Dear GOD, Thank you for being always beside me, when no body else was
      ویرایش توسط Nadiaa : 25 اردیبهشت 1403 در ساعت 21:43

    9. Top | #9
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط LEA نمایش پست ها


      عزیزدلممم
      حالم خوب شد
      خیلی خوب شد
      چون اوکی نبود
      و خوشحالم که تو میخوای برا زندگیت و دلت سرپا بایستی
      و یه نفر به دنیایی عاشق ها اضافه شد




      دختر چقد وایب ادبیاتی داری
      با اجازه بدزدمتون



      سهراب بینظیره
      بی نظیر ❤️

      من و لئا صدا میزنن
      ولی تو درست ترین حالت و قشنگ ترین شکل صدا زدی


      برای کامل شدن حس درونت
      پیشنهاد کتاب بانوی قصه رو برات دارم
      تو وقت اضافه بخون
      همراز یکی از شخصیت هاشه
      علاقه اش به هنر رو درک کن
      و تفاوت اجبارها تو زندگی رو توش میبینی



      اینم بانوی قصه:
      خوشحالم، حالت خوب شد
      چقدر قشنگ. حالِ جفتمون خوب شد.
      دنیای عاشق ها؟!!
      چقدرررررررررررررر آخی احساساتم.
      ولی اسمت حسِ خوبی بهم میده. آرامش دهنده س. پس بهت میگم لِآ نه لئا
      واییی مرسی برای این کتاب، ممنون لینکشو گذاشتی
      وایبِ ادبیاتی آخه میدونی؟ عاشقِ نوشتنم)
      حالآکه خوشت اومده این نوشته یه منه تقدیم به نگاهِ گرم و مهربونت؛
      .
      .
      دخترک کوچکی درون من است..
      دخترکی به خون نشسته، فرسوده و تنها
      دخترکی که عجیب این روزها بالهایش حالِ پرواز ندارند.
      دخترکی که گوشه نشینی را ترجیح داده
      دخترکی که نمیداند، حالِ این روزهایش بخاطرِ کدام خنده ی از ته دلش بوده است..
      دخترکی که ندانسته یا دانسته ولی ب هر حال.. این روزها عجیب خسته است
      دخترکِ کوچکی درونِ من است.
      از آدمها و نوعِ تفکرشان، اینکه بی رحمانه وضع می کنند.. هر قانونی را
      دخترکِ کوچکی درونِ من است..
      دخترکی که کورسوی امیدش را خیلی وقت است از دست داده..
      نمیدانم ولی
      اگر تو چنین دخترکی درونت داری.
      مثلِ من نباش.
      پای دردهایش، صدای غم زده اش، پای آرزوهای بلندش، بنشین
      برایش وقت بگذار..
      اصلا، اصلا..
      او را به جرعه ای قهوه مهمان کن. اما هرگز، هرگز ترکش نکن
      مبادا احساس کند حتی تورا هم ندارد.
      تو برای دخترک درونت مادری کن.
      بالهای زخمی اش را تیمار و به قلبش نور بده
      بگذار تنها یکبار، محضِ رضای خدا، دنیا به سازِ او برقصد..
      مگر به کجای این دنیا بر میخورد؟
      از طرف ِ من نیز، دخترک درونت را در آغوش بگیر.
      اشکالی ندارد، گریه کن. اصلا من هم برای جفت تان گریه می کنم:»
      بگذار بفهمد، پشیمانی.. پشیمانی بخاطرِ تمامِ اشتباهاتی ک انجام دادی
      پشیمانی بخاطر تمامِ وقتهایی ک دخترکِ درونت را نادیده گرفتی و او را غم دادی!*
      بگذار، دخترکِ درونت ببیند پشیمانی ات را.. حداقلش مرهم که هست دیگر..
      سلامِ مرا به دخترکِ درونت برسان.
      امیدوارم توانسته باشی دوباره لبخند به لبش بیاوری
      فرصتِ پروازِ دوباره را به او بدهی
      او را با زندگی آشتی دهی..

      "نامه هایی به دخترکِ درونت"
      •از طرفِ آرزوی آبی•

      چه زیبا گفت؛
      ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭیُ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
      ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
      ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
      یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
      یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
      ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
      ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
      ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ
      ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
      ﭼﻪ ﺯشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ
      ﭼﻪ ﺗﻠخی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ
      ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین
      ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ
      ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ !...

      -سهراب سپهری
      ویرایش توسط blue wish : 25 اردیبهشت 1403 در ساعت 21:44

    10. Top | #10
      LEA
      کاربر برتر
      کاربر حرفه ای
      ناظر بخش

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط blue wish نمایش پست ها
      خوشحالم، حالت خوب شد
      چقدر قشنگ. حالِ جفتمون خوب شد.
      دنیای عاشق ها؟!!
      چقدرررررررررررررر آخی احساساتم.
      ولی اسمت حسِ خوبی بهم میده. آرامش دهنده س. پس بهت میگم لِآ نه لئا
      واییی مرسی برای این کتاب، ممنون لینکشو گذاشتی
      وایبِ ادبیاتی آخه میدونی؟ عاشقِ نوشتنم)
      حالآکه خوشت اومده این نوشته یه منه تقدیم به نگاهِ گرم و مهربونت؛
      .
      .
      دخترک کوچکی درون من است..
      دخترکی به خون نشسته، فرسوده و تنها
      دخترکی که عجیب این روزها بالهایش حالِ پرواز ندارند.
      دخترکی که گوشه نشینی را ترجیح داده
      دخترکی که نمیداند، حالِ این روزهایش بخاطرِ کدام خنده ی از ته دلش بوده است..
      دخترکی که ندانسته یا دانسته ولی ب هر حال.. این روزها عجیب خسته است
      دخترکِ کوچکی درونِ من است.
      از آدمها و نوعِ تفکرشان، اینکه بی رحمانه وضع می کنند.. هر قانونی را
      دخترکِ کوچکی درونِ من است..
      دخترکی که کورسوی امیدش را خیلی وقت است از دست داده..
      نمیدانم ولی
      اگر تو چنین دخترکی درونت داری.
      مثلِ من نباش.
      پای دردهایش، صدای غم زده اش، پای آرزوهای بلندش، بنشین
      برایش وقت بگذار..
      اصلا، اصلا..
      او را به جرعه ای قهوه مهمان کن. اما هرگز، هرگز ترکش نکن
      مبادا احساس کند حتی تورا هم ندارد.
      تو برای دخترک درونت مادری کن.
      بالهای زخمی اش را تیمار و به قلبش نور بده
      بگذار تنها یکبار، محضِ رضای خدا، دنیا به سازِ او برقصد..
      مگر به کجای این دنیا بر میخورد؟
      از طرف ِ من نیز، دخترک درونت را در آغوش بگیر.
      اشکالی ندارد، گریه کن. اصلا من هم برای جفت تان گریه می کنم:»
      بگذار بفهمد، پشیمانی.. پشیمانی بخاطرِ تمامِ اشتباهاتی ک انجام دادی
      پشیمانی بخاطر تمامِ وقتهایی ک دخترکِ درونت را نادیده گرفتی و او را غم دادی!*
      بگذار، دخترکِ درونت ببیند پشیمانی ات را.. حداقلش مرهم که هست دیگر..
      سلامِ مرا به دخترکِ درونت برسان.
      امیدوارم توانسته باشی دوباره لبخند به لبش بیاوری
      فرصتِ پروازِ دوباره را به او بدهی
      او را با زندگی آشتی دهی..

      "نامه هایی به دخترکِ درونت"
      •از طرفِ آرزوی آبی•
      و حقیقتا درون هر فردی، انسانی نشسته
      نیاز داره به محبت و حمایت
      به پر و بال دادن
      و نیاز داره به آغوش کشیدن
      کاش همه درونشون رو دوس میداشتن
      اونموقع خیلی کارها و حرف ها و راه ها رو در شان خودشون نمیدیدن
      اونموقع دنیا رنگی تر میشد



      اسمت آرزوی ابیه بصورت تخلص؟ چه قشنگ
      چه خوب یادم هست،
      عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:



      <<وسیع باش ُ تنها>>
      و
      <<سربه زیر و سخت!>>


      *سهراب من*

    11. Top | #11
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط LEA نمایش پست ها


      و حقیقتا درون هر فردی، انسانی نشسته
      نیاز داره به محبت و حمایت
      به پر و بال دادن
      و نیاز داره به آغوش کشیدن
      کاش همه درونشون رو دوس میداشتن
      اونموقع خیلی کارها و حرف ها و راه ها رو در شان خودشون نمیدیدن
      اونموقع دنیا رنگی تر میشد



      اسمت آرزوی ابیه بصورت تخلص؟ چه قشنگ
      درسته. با دنیای رنگی تر خیلی موافقم
      اسمم نیست شاید وجودم آرزوی آبیه
      مرسی قشنگم

      چه زیبا گفت؛
      ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭیُ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
      ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
      ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
      یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
      یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
      ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
      ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
      ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ
      ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
      ﭼﻪ ﺯشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ
      ﭼﻪ ﺗﻠخی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ
      ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین
      ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ
      ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ !...

      -سهراب سپهری

    12. Top | #12
      LEA
      کاربر برتر
      کاربر حرفه ای
      ناظر بخش

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط blue wish نمایش پست ها
      درسته. با دنیای رنگی تر خیلی موافقم
      اسمم نیست شاید وجودم آرزوی آبیه
      مرسی قشنگم
      ممنونم از اینکه نوشته ی دلی و ابیت و باهام به اشتراک گذاشتی♥️
      خیلی ارزشمنده برام
      چه خوب یادم هست،
      عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:



      <<وسیع باش ُ تنها>>
      و
      <<سربه زیر و سخت!>>


      *سهراب من*

    13. Top | #13
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط queen of konkur نمایش پست ها
      راستش من فقط درمورد اون جمله که پزشکا و دندون پزشکا درآمد عالی دارن میتونم نظر بدم
      ی ویدئویی بود یوتیوب میدیدم چندتا دانشجوی پزشکی بودن تو بیمارستان بودن شیفتشون بود. چندتا اینترن بودن و رزیدنت
      پسره 26 -27 ساله میگفت تو این سن دو تومن حقوق اینترنی بهم میدن اینم پول دوتا کرایه تاکسیم میشه
      میگفت ب خاطر این کمبود درامد چندتا از رزیدنتا خودکشی کردن
      میگفت اگه علاقه نداشته باشین ی دیقه هم نمیتونین تو این رشته بمونین
      ولی اگ علاقه باشه هر رشته ای ک بری حتی مهندسی فضای سبز! و رشته های دیگه ک خیلی کمرنگ شدن ، میتونی بهترینِ خودت باشی
      ب نظر من خیلی دنبال تایید دیگران نباش.
      حتی پزشکی هم که همه میگن تضمین شدس اگ علاقه نباشه ممکنه سرنوشتت بشه مث همون رزیدنتی ک میره خودکشی میکنه
      مهم فقط علاقه خودته و نه هیچ چیز دیگه ای .
      علاقه که باشه تلاش هم هس
      تلاش که باشه موفقیت هم هس
      موفقیت که باشه درآمد هم هس
      پس واسه علاقه ات بجنگ
      ممنونم ازت که اونچه که دیدی واسم تعریف کردی.
      چقدر با چهار خطِ آخرِ پیامت موافقم.
      دقت کردی؟
      شاید ده درصد از افرادِ جامعه برن دنبالِ علاقشون. و فقط همون ده درصد ستاره میشن.
      علاقه خیلی موضوعِ مهمیه.
      من واقعا فازِ مشاورهای کنکوری رو درک نمیکنم.
      _علاقه نداری به تجربی، اشکال نداره بخون علاقه بعدش میاد
      _نه نری این رشته هاااا بازارِ کار نداره
      _دنبال کردنِ علاقه تو ایران؟ جوک واسه من تعریف میکنی
      _خب اول به یک منبع درآمد برس بعد برو دنبالِ علاقت.+ولی اگه علاقمو دنبال کنم، اتفاقاتِ بهتری واسم میفته.
      _یادت نره ها تو انتخاب کردی رشته یه تجربی رو. انقدر از این شاخه به اون شاخه نپر
      _چون تجربی انتخاب کردی باید پاش بمونی، اشکال نداره اشتباه انتخاب کردی! باید درسِ عبرت شه برات!!!
      _یادت نره رویا فقط تو قصه ست. اینجا ایرانه و دنبال کردنِ آرزوهات محاله.
      (_مواردِ بالا دیدگاه و حرف های کساییه که خواستن منو نسبت به علاقه ی سرسام اوری که یکهو به ادبیات نمایشی پیدا کردم، سرکوب کنن! خواستن منو نسبت به احساسی که دارم شرمزده کنن. خواستن من متنفر شم که چرا ادبیات نمایشی رو دوست دارم!)
      ممنونم از کامنتت
      روزهات سرتاسر سبز.. دلت پر از امید
      وایبِ مثبتی ازت گرفتم. ازت ممنونم.

      چه زیبا گفت؛
      ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭیُ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
      ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
      ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
      یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
      یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
      ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
      ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
      ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ
      ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
      ﭼﻪ ﺯشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ
      ﭼﻪ ﺗﻠخی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ
      ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین
      ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ
      ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ !...

      -سهراب سپهری
      ویرایش توسط blue wish : 25 اردیبهشت 1403 در ساعت 22:09

    14. Top | #14
      کاربر انجمن

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Nadiaa نمایش پست ها
      سلام دوست من. یه جمله از مارلون براندو هست که خیلی دوستش دارم میگه"
      تنها از یک نفر نمی‌توان سبقت گرفت: از آن کسی که به راه خودش می‌رود. "



      یادمه یه مستند از مجید انتظامی میدیدم که میگفت وقتی رفتم هنرستان استادم که اهل اتریش بود گفت حتی اگه بخوای لوله کش هم بشی باید درجه یک بشی نه دو!!!
      واقعا هم همینه. اصلا رشته مهم نیست. مشکل اینه فکر میکنن هر کی نره پزشکی بدبخت میشه و نه شان اجتماعی داره نه میتونه پول دربیاره و...
      اشتباه ترین فکر ممکنه ! شما اگر تو رشته خودتون بهترین باشین با انگشت نشونتون میدن... مهم نیست چه رشته ای باشه
      مهم اینه که شما با این رشته قراره چند دهه طولانی از زندگیتو بگذرونی باهاش عشق کنی.



      اگه ادبیات نمایشی تونسته توجهتو جلب کنه و عاشقشی چرا که نه؟


      بذار مثال بزنم برات. عموی من حشره شناسی خوندن . از بچگی هم عاشق جک و جونوور بودن و پدربزرگم عاصی از اینکه چرا تو کوه و بیابون همش دنبال پروانه گرفتنه و سوسک و ملخ شکار میکنه


      ولی الان تو تبریز استاد تمامن . حالا ممکنه خیلیا بگن حشره شناسی و بخندن. ولی دنبال علاقش رفت و الان هم میخواد برای فرصت مطالعاتی بره نروژ.
      دوست دبیرستانم با اینکه تجربی بود (البته به اصرار خانوادش ) تغییر رشته داد و رفت هنرستان و رشته عکاسی رو ادامه داد الان هم کلی موفقه.



      دوست نزدیکم قلمزنی رو حرفه ای ادامه داد و بعدش رشته صنایع دستی خوند دانشگاه هنر های زیبا و الان تو اصفهان یه استاد مطرحه
      کلی میتونم مثال بزنم برات
      پس شهامتشو داشته باش که متفاوت باشی متفاوت فکر کنی و متفاوت عمل کنی. یادت نره باید بهترین خودت باشی ماچ به کلت

      گاااد.
      یادِ این جمله افتادم.. جرئتِ پایان دادن به راهی که مالِ تو نیست رو داشته باش.
      نادیآ
      واعییی خدااااا
      قلببببم. الان پروانه هاش دارن میخندن
      پروانه های آبیه قلبم دارن میرقصن
      ممنونم ازت. چقدرر حالم خوب شد
      متفاوت عمل کنم.. اخیش
      درک شدن حسِ خوبی داره.
      بهترینِ خودم..
      شهامت داشته باشم..
      ممنون نادیآ
      مرسی برای حرفای قشنگ و درستت.
      ممنونم برای این لبخندی که گوشه لبمه، تو ساختیش.
      میدونم الان شرایطت خیلی بیشتر از زیاد سخته. ممنونم که توی این شرایطِ سختت باعثِ حالِ خوبم شدی! نور به قلبم دادی. باعثِ حالِ خوب ترم شدی.
      از خدای خووبم میخوام بهت آرامش بده.. اوس کریم دید چطور باعثِ لبخندِ کش اومدم شدی. آهای اوس کریم قدِ کرمت حالِ این آبجی مارو خوب کن. تازه عزیز از دست داده! چاکرتیم
      (فازِ لوتی برداشتم.)

      چه زیبا گفت؛
      ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭیُ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ
      ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ
      ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ
      یکی ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩی
      یکی ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩی
      یکی ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ
      ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ
      ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ
      ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ
      ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ
      ﭼﻪ ﺯشتی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ
      ﭼﻪ ﺗﻠخی ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ
      ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین
      ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ
      ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮی ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ !...

      -سهراب سپهری

    15. Top | #15
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط blue wish نمایش پست ها
      گاااد.
      یادِ این جمله افتادم.. جرئتِ پایان دادن به راهی که مالِ تو نیست رو داشته باش.
      نادیآ
      واعییی خدااااا
      قلببببم. الان پروانه هاش دارن میخندن
      پروانه های آبیه قلبم دارن میرقصن
      ممنونم ازت. چقدرر حالم خوب شد
      متفاوت عمل کنم.. اخیش
      درک شدن حسِ خوبی داره.
      بهترینِ خودم..
      شهامت داشته باشم..
      ممنون نادیآ
      مرسی برای حرفای قشنگ و درستت.
      ممنونم برای این لبخندی که گوشه لبمه، تو ساختیش.
      میدونم الان شرایطت خیلی بیشتر از زیاد سخته. ممنونم که توی این شرایطِ سختت باعثِ حالِ خوبم شدی! نور به قلبم دادی. باعثِ حالِ خوب ترم شدی.
      از خدای خووبم میخوام بهت آرامش بده.. اوس کریم دید چطور باعثِ لبخندِ کش اومدم شدی. آهای اوس کریم قدِ کرمت حالِ این آبجی مارو خوب کن. تازه عزیز از دست داده! چاکرتیم
      (فازِ لوتی برداشتم.)
      خوشحالم که تونستم کمک کوچیکی بکنم مهربون خوش ذوق و نازنازی
      حالا پرقدرت برو بترکون... بخون و تلاش کن روزایی که انگیزه داری و مثل امروز عین انبار باروتی
      تلاش کن روزایی که حتی انگیزه نداری و دمقی
      تلاش کن روزایی که اشکت بند نمیاد و دلت گرفته
      روز تلاش کن شب تلاش کن
      تلاش تلاش تلاش...
      برو بترکون دختر
      تو این مسیر از یه مشاور هم کمک بگیری بد نیست
      چون راه و مسیر تازه ای رو میخوای شروع کنی
      منابع و کتابایی که باید بخونی.
      یادت نره ها؟ ذوق امروزت بقول خودت پروانه هایی که تو دلت به پرواز دراومدن
      ما با ارزو و امید زنده ایم
      از یاد نبریش؟
      قول بده سال بعد همین موقع ها بیای بگی که دیدی تونستم
      منتظر خبر قبولیت تو رشته ی دلخواهت هستیم
      در پناه خدای مهربون و قشنگ
      🌿♥️ Dear GOD, Thank you for being always beside me, when no body else was

    صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن