خانه شیمی

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4
    1. Top | #1
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات

      سخنی چند تا دهم تیر ماه

      10 تیر 1401)

      همه میگن که این دمِ آخری کتابا رو ول کن، بلند شو و به مغزت استراحت بده!
      اما تو گوشت بدهکار نیس‌!

      تند تند کتابِ زیستو برگه میزنی،
      از فتوسنتز به عصبی، از عصبی به کلیه، از الکتروکاردیوگرام به چرخه ی تولید مثل!

      تموم نشده، یادِ دینی میفتی!
      کلید واژه ی سنت استدراج «کَفَروا» بود یا «کَذَّبوا» ؟!
      ‌بلند میشی دینی سه سال رو میذاری جلوت و سریع آیه ها رو مرور میکنی!

      نفس نمیکشی و مرور میکنی!
      از استرس داری فلج میشی اما مرور میکنی‌!
      مغزت هیچ پیامی جز خوندن صادر نمیکنه!
      خستگی، درد، تشنگی، گرسنگی...
      هیچی!

      دینی تموم میشه، یاد واژه های ادبیات میفتی!
      فرقِ هژیر و هژبر؟!
      کَهَر اسب زرد و بور بود یا سرخِ تیره؟!
      میری تند تند میخونیشون و یه نفس عمیق میکشی!

      هنوز بازدمت کامل خارج نشده یادِ فرمولای ریاضی میفتی!
      تانژانتِ دو آلفا مخرجش یک بعلاوه یِ ثانژانت دو بود یا یه چیز دیگه؟!

      ایندفه جهش میکنی و فرمولای ریاضی،فیزیک رو مرور میکنی‌!

      یاد این میفتی که بچه های ریاضی کنکور رو دادن، ینی سخت بوده یا آسون؟!
      بهتر از پارسال دادن یا بدتر؟!
      سوالای عمومیشون رو چک کنم یا استرس میگیرم؟!

      و به این فکر میکنی، اگه چند ماه، مثل امروز درس خونده بودی،
      الان اینجا نبودی!

      و از خودت متنفر میشی،
      بخاطر تمامِ روزهایی که میتونستی بخونی و نخوندی!
      تمام روزهایی که میتونستی نتیجه ی بازی رو عوض کنی، و نکردی!

      خراب کردی!
      بدم خراب کردی!
      کاری از دستت بر میاد؟! نه!

      شب میشه، تو تخت، به تمامِ روزایی که پشت سر گذاشتی فکر میکنی،
      انقدر فکر میکنی تا گریَت میگیره!
      نگاه بقیرو ول کن!
      انتظارات بقیه رو بذار کنار!
      میدونم شنیدنِ دعاهای مامان،
      یا دیدن چشم های امیدوار بابا درد داره!
      اما یه سوال رفیق،
      شرمنده ی «خودت» نیستی؟!
      تو داری از خودت، فرار میکنی...
      داری با خودت چیکار میکنی؟!

      .
      .
      .
      (امروز 2ماه مونده به کنکور)

      گفته بودم کاری از دستت بر نمیاد؟!↺
      ولی مثل اینکه میاد!
      فردا11تیر، کنکور نیست!
      هیچ مراقبی فردا، ساعت 8 صبح نمیگه،
      «داوطلبانِ عزیز لطفا دفترچه ی سوالات را بردارید!»
      هنوز وقت داری تا رسیدن به این جمله!

      حالا میتونی با آرامش فتوسنتز، کلیه، قلب و تولید مثل؛عصب؛حرکت رو بخونی،

      میتونی فرمولای ریاضی فیزیک رو حفظ کنی!

      هنوز وقت داری تا واژه های ادبیات رو چهار، پنج دور مرور کنی!

      معجزه چیه پس؟!
      از دستش نده!
      نذار 10 تیر1401، حالت مثل سکانسِ اول باشه!
      این یه بار رو،
      نه به خاطر هیچ کس، نه به خاطر خوشحالی پدر و مادرت، نه به خاطر راضی کردنِ کسی، فقط به خاطرِ «خودِت» پاشو و بجنگ!
      #تلنگر #

      *متن کپی شده
      هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
      ویرایش توسط Arnold : 10 اردیبهشت 1401 در ساعت 01:05

    2. Top | #2
      LEA
      کاربر برتر
      کاربر حرفه ای
      ناظر بخش

      نمایش مشخصات
      up


      هدف از اپ اصل محتوا و تلنگر بود
      ای که مرا خوانده ای
      راه نشانم بده

      در شب ظلمانی ام
      ماه نشانم بده...

    3. Top | #3
      کاربر فعال

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط LEA نمایش پست ها
      up


      هدف از اپ اصل محتوا و تلنگر بود
      درسته کنکوری امسال نیستم ولی بازم مرسی
      جناب آرنولد دم شما هم گرم

    4. Top | #4
      Nsi
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Arnold نمایش پست ها
      ������10 تیر 1401)

      همه میگن که این دمِ آخری کتابا رو ول کن، بلند شو و به مغزت استراحت بده!
      اما تو گوشت بدهکار نیس‌!

      تند تند کتابِ زیستو برگه میزنی،
      از فتوسنتز به عصبی، از عصبی به کلیه، از الکتروکاردیوگرام به چرخه ی تولید مثل!

      تموم نشده، یادِ دینی میفتی!
      کلید واژه ی سنت استدراج «کَفَروا» بود یا «کَذَّبوا» ؟!
      ‌بلند میشی دینی سه سال رو میذاری جلوت و سریع آیه ها رو مرور میکنی!

      نفس نمیکشی و مرور میکنی!
      از استرس داری فلج میشی اما مرور میکنی‌!
      مغزت هیچ پیامی جز خوندن صادر نمیکنه!
      خستگی، درد، تشنگی، گرسنگی...
      هیچی!

      دینی تموم میشه، یاد واژه های ادبیات میفتی!
      فرقِ هژیر و هژبر؟!
      کَهَر اسب زرد و بور بود یا سرخِ تیره؟!
      میری تند تند میخونیشون و یه نفس عمیق میکشی!

      هنوز بازدمت کامل خارج نشده یادِ فرمولای ریاضی میفتی!
      تانژانتِ دو آلفا مخرجش یک بعلاوه یِ ثانژانت دو بود یا یه چیز دیگه؟!

      ایندفه جهش میکنی و فرمولای ریاضی،فیزیک رو مرور میکنی‌!

      یاد این میفتی که بچه های ریاضی کنکور رو دادن، ینی سخت بوده یا آسون؟!
      بهتر از پارسال دادن یا بدتر؟!
      سوالای عمومیشون رو چک کنم یا استرس میگیرم؟!

      و به این فکر میکنی، اگه چند ماه، مثل امروز درس خونده بودی،
      الان اینجا نبودی!

      و از خودت متنفر میشی،
      بخاطر تمامِ روزهایی که میتونستی بخونی و نخوندی!
      تمام روزهایی که میتونستی نتیجه ی بازی رو عوض کنی، و نکردی!

      خراب کردی!
      بدم خراب کردی!
      کاری از دستت بر میاد؟! نه!

      شب میشه، تو تخت، به تمامِ روزایی که پشت سر گذاشتی فکر میکنی،
      انقدر فکر میکنی تا گریَت میگیره!
      نگاه بقیرو ول کن!
      انتظارات بقیه رو بذار کنار!
      میدونم شنیدنِ دعاهای مامان،
      یا دیدن چشم های امیدوار بابا درد داره!
      اما یه سوال رفیق،
      شرمنده ی «خودت» نیستی؟!
      تو داری از خودت، فرار میکنی...
      داری با خودت چیکار میکنی؟!

      .
      .
      .
      ������(امروز 2ماه مونده به کنکور)

      گفته بودم کاری از دستت بر نمیاد؟!↺
      ولی مثل اینکه میاد!
      فردا11تیر، کنکور نیست!
      هیچ مراقبی فردا، ساعت 8 صبح نمیگه،
      «داوطلبانِ عزیز لطفا دفترچه ی سوالات را بردارید!»
      هنوز وقت داری تا رسیدن به این جمله!

      حالا میتونی با آرامش فتوسنتز، کلیه، قلب و تولید مثل؛عصب؛حرکت رو بخونی،

      میتونی فرمولای ریاضی فیزیک رو حفظ کنی!

      هنوز وقت داری تا واژه های ادبیات رو چهار، پنج دور مرور کنی!

      معجزه چیه پس؟!
      از دستش نده!
      نذار 10 تیر1401، حالت مثل سکانسِ اول باشه!
      این یه بار رو،
      نه به خاطر هیچ کس، نه به خاطر خوشحالی پدر و مادرت، نه به خاطر راضی کردنِ کسی، فقط به خاطرِ «خودِت» پاشو و بجنگ!
      #تلنگر #

      *متن کپی شده
      به صورت کاملا اتفاقی این متنو خوندم و مثل چی باهاش همزاد پنداری کردم دقیقا روز قبل کنکور خودم که با بهترین دوستم جفتمون غمباد گرفته بودیم استرس داشتیم هی میرفتیم توی حیاط سالن مطالعه یه نفس میگرفتیم برمیگشتیم تند تند ورق میزدیم کتابارو دقیق یادمه اینقدر کتاب ریخته بود سرم صبح اول وقت که اومدم سالن با خودم میگفتم تایم یک مرور زیست تموم تایم دو مرور فیزیک تایم سه مرور شیمی و همینجوری خودمو گول میزدم که اره بابا طی یک روز میتونم کار صد روز نکرده رو انجام بدم یادش بخیر فکر کنم تایمه یکی دوتا مونده به عصر بود که به بدبختانه ترین شکل ممکن قبول کردم که نمیشه
      از ورق زدن کتابا دست برداشتم و با تمام وجودم ناامیدی شدم ترس شدم اون همه دستنویس و خلاصه های اماده کرده رو گذاشتم کنار و دست برداشتم
      از همه چیز
      چقدر دقیق یادمه که سرمو گذاشتم روی میز و بدون اشک گریه کردم از درون فروریختم و زار زدم
      حتی یه بچه ام میفهمید فیزیکی که اصلا براش برنامه ریزی نکردم توی رشته ریاضی فوق اسون بوده شیمی ای که روش حساب کرده بودم زمان گیر بوده و بقیش رو خدا بخیر کنه
      من کامل باخته بودم
      یادش بخیر واقعا اینقدر حالمون بد بود که حتی زنگ زدیم به اون مرکز خودکشیه که صحبت کنین با یه مشاور حتی به حرم هم زنگ زدیم یکم دلداریمون دادن ولی من از خیلی قبل تر میدونستم که پشت کنکور میمونم
      هعی واقعا یادش بخیر یه لحظه کامل اومد جلوی چشمم واقعا نیاز به این تلنگر داشتم
      اصلا باید هرروز صبح این تاپیکو بخونم
      هعی واقعا مرسی
      از 19 فروردین تا کنکور نیستم ان شا الله
      ویرایش توسط Nsi : 23 اسفند 1401 در ساعت 00:59

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن