خانه شیمی

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 67
    نمایش نتایج: از 91 به 102 از 102
    1. Top | #91
      کاربر برتر
      کاربر فعال

      Mamoli
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Rafolin403 نمایش پست ها
      چثد کنجکاوم بدونم تا چه حد موفق شدن میشه از ایشون بپرسید که میشه بگید یا نه؟
      ایشون دارن زندگی میکنن و شاید سختی های بیشتری رو تحمل کردن ، ولی‌توی یه رشته دیگه دارن درس میخونن : ) باتوجه به چیزی که دو ماه پیش به من گفتن
      25 : 32 : 13 : 00

    2. Top | #92
      کاربر برتر
      کاربر فعال

      Mamoli
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Rafolin403 نمایش پست ها
      چثد کنجکاوم بدونم تا چه حد موفق شدن میشه از ایشون بپرسید که میشه بگید یا نه؟
      انشالله خودشون میاد میگن دارن تویه رشته دیگه درس میخونن
      25 : 32 : 13 : 00

    3. Top | #93
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط Hadis_farhadi_ نمایش پست ها


      ایشون دارن زندگی میکنن و شاید سختی های بیشتری رو تحمل کردن ، ولی‌توی یه رشته دیگه دارن درس میخونن : ) باتوجه به چیزی که دو ماه پیش به من گفتن

      دوماه قبل!
      منم رفتم طبق فرمایش دوستمان یکم خوندنم!
      ایشون نوشته هدفشون پزشکی هست و اصلا نمیتونه بگذره!
      و ی فرد که دوست داشت از دست داده....البته عزیزی!!!
      حالا شاید معبارهاشون عوض شده
      ولی شما ی مدل نوشتی انگار اون مشکل دوم و اصلیش حل شده!
      ببخشید اگر منطوز شما روبذ متوجه شده باشم.
      🌺یا رادَّ ما قَد فَات🌺

    4. Top | #94
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      کاش آخر قصه اونجوری که میخواستن تمام میشد.اما به هرحال موفق باشن

    5. Top | #95
      کاربر انجمن

      نمایش مشخصات
      اپ (برای کسایی که اینجور رتبه هایی میخوان)
      لطفا به حاشیه تبدیلش نکنید !!

      فاطمه جان امیدوارم هرجا که هستی حالت خوب باشه یهو اومدی تو فکرم ...

      ویرایش توسط _mobi_ : 02 خرداد 1400 در ساعت 02:21

    6. Top | #96
      کاربر فعال

      Sheytani
      نمایش مشخصات
      منم درسم متوسط بود همیشه درسم رو میخوندم و مطالب رو یاد میگرفتم اما در حد عالی نبودم اما چندهفته مونده به کنکور چندتا از اعضای خانواده ام کرونا گرفتن چندنفر هم مشکوک شدن و خودشونو قرنطینه کردن فقط من تنها تو خونه موندم بعضی اوقات تلفنی باهاشون حرف میزدم پشت تلفن از درد ضجه میزدن و گریه میکردن . منم دقیقا رتبه کنکور 99 ام هفتاد و هشت هزار شد.از خجالت تو روی پدر و مادرم حتی نمیتونستم نگاه کنم . از بعد عید امسال خسته شدم و خیلی کم خوندم اما الان چند روزه دوباره دارم به امید رتبه زیر پنج هزار میخونم و این متن هم خیلی حس خوبی بهم داد که منم یهو دلم خواست ماجرام رو تعریف کنم .البته معذرت میخوام قصدم حاشبه نیست.
      ایشالا امسال همه کنکوریا به نتیجه ای که دلشون میخواد برسن
      "دردی که انسان را ب سکوت وا میدارد
      بسیار سنگین تر از دردیست
      ک انسان را ب فریاد وا می‌دارد!
      و انسان ها فقط به فریاد هم میرسند
      نه به سکوت هم.."

      فروغ فرخزاد

    7. Top | #97
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      یه نمونه خوب دقیقا واسه جمله هرچی تلاش کنی به همون اندازه نتیجه میگیریالان یکی میاد میگه تو مسئول هستی به خاطر جمله ای که به هزاران کنکوری گفتی و سبب گمراهی و تباهی آنان شدی.

    8. Top | #98
      کاربر انجمن

      نمایش مشخصات
      عالی بود، براتون آرزوی موفقیت میکنم. ایشاالله به بزرگتره اهداف آینده ت برسی

    9. Top | #99
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر

      نمایش مشخصات
      Up


    10. Top | #100
      کاربر انجمن

      Mehrabon
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط spring__girl نمایش پست ها
      سلام
      امیدوارم حال دلتون تو این روزا خوب باشه
      بعد یه مدت که دوباره اومدم همونجوری که انتظارشو داشتم با حجم قابل توجهی از تاپیک هایی مواجه شدم با مضمون "از الان شروع کنم میشه؟" یا "از الان چیکار کنم"
      و میدونم که روند رو به افزایش خواهد داشت..
      نمیدونم الان که دارین این تاپیک رو میخونین اصلا منو میشناسین یا نه! ولی به طور خیلی خلاصه میخوام کنکور سال 98 خودم و جریاناتش رو تعریف کنم.. اصلا یادمه با همین هدف عضو انجمن شدم ولی هی به تعویق انداختم! ولی بالاخره امروز تصمیم گرفتم بنویسم و کنکور سال 99 ام رو هم بعد اعلام نتایج مینویسم
      میخوام فلاش بک بزنم به وقتی که نتایج اولین کنکورم اومد! یه رتبه ی نجومی(78000)که حتی سر جلسه به خودم زحمت وا کردن دفترچه رو هم نداده بودم و فقط رنگ کرده بودم راستش اصلا واسم مهم هم نبود! بعد شکست عمیقی که خورده بودم هیچ چیز دیگه ای برام مهم نبود..خیلی خلاصه اشاره میکنم که افسردگی خیلی شدیدی گرفتم و حتی یه بیماری فیزیکی-روحی به اسم "مازوخیزم/مازوخیسم" گریبانم رو گرفته بود. تنها چیزی که به ذهنم نمیرسید درس بود! درگیر رواندرمانی و این جریانا شدم..قرص و مشاوره و اینا آخرش بالاخره وجدانم به درد اومد که بسه این وضع که با مرده فرقی نداری..میخواستم خودمو تغییر بدم ولی نمیدوستم چجوری! میخواستم زندگیمو از اول برنامه ریزی کنم و بسازم ولی هیچ ایده ای از چجوریش نداشتم..ته دلم دوست داشتم درس بخونم ولی چون هیچی بلد نبودم به اون قسمت از ذهنم پر و بال نمیدادم..این کشمکش ها بین من و وجدانم تا اواخر بهمن 97 ادامه پیدا کرد.فقط میدونستم میخوام بخونم و نه میدونستم جریان چیه نه میدونستم از کجا بخونم از طرفی نه تو مدرسه گوش داده بودم به درس نه اصلا خودم خونده بودم دبیرستان رو من موندم و دو سه تا کتاب تست حتی نمیدونستم چی خوبه چی بد! تهیه کردن کتابایی که شنیده بودم نسبت به بقیه بهترن هم طول کشید و بالاخره با تحقیق هایی که بیشترش هم از مصاحبه های بچه های انجمن بود شروع کردم! هیچ وقت یادم نمیره چقدر درد داشت برام اولش.. حال روحی خراب و داغون داشته باشی و تصمیم بگیری بجای ریکاوری که خودش کلی وقت میگیره شانستو امتحان کنی...تو خونه دیدم اصلا نمیتونم چون هرجای اتاقم یادآور یه چیز بود و اصلا نمیتونستم بشینم تو اتاقم..تصمیم گرفتم برم کتابخونه بخونم..انقدر کم حرف و منزوی بودم که با هیچکس حرف هم نمیزدم..یادمه اکثر اوقات با گریه میخوندم ولی دیگه تصمیممو گرفته بودم و باید میخوندم و کم نمیاوردم..
      وقتی شروع کردم اوایل اسفند بود با پایه ی صفر کلوین! و حال روحی داغون و بدون هیچ یادگیری حتی تو مدرسه! عملا تنها چیزی که از ریاضی میدونستم همون جدول ضرب بود بدون اغراق و از زیست هم همون که بدن ما از سلول ساخته شده! بقیه درساهم که هیچی!زبانمم که همیشه خوب بوده..
      آزمون گزینه2 هم شرکت کردم از نابسامانی دربیام و حداقل با بودجه بندی اون پیش برم..اولین آزمونم هم یادمه رتبه معادل کنکورم شد 45000 منطقه 1 الان با خودم میگم کاش راهنمای خوبی داشتم و یا خودم با تجربه تر بودم و راه رو درست میرفتم..همیشه ته دلم ایمان داشتم میتونم..هدفم هم از همون اول پزشکی بود..حتی با اون رتبه ها هم ایمان داشتم میارم!!ولی متاسفانه حال روحیم ازبس نابود بود هر لحظه احساس خفگی و کوفتگی عضلات داشتم و هیچوقت نتونستم اونجوری که باید از ته دلم تلاش کنم..بارها خواستم هدفمو کوچیکتر کنم اما دلم راضی نشد چون میدونستم از پسش برمیام..عید یجورایی شروع کردم بقچه ای خوندن و زیست و شیمی و عمومی هارو به هر سختی بود دست و پا شکسته خوندم تموم کنم..ولی نتیجه آزمون بعد عیدم هم زیاد چشمگیر نبود 30000 منطقه!!ولی عجیب بود که هنوز به هدف پزشکی میخوندم!!درحالیکه رقبای من با ترازا و رتبه های بهتر از من امیدشونو از دست داده بودن و کشیده بودن کنار من ایمانی که به خودم پیدا کرده بودم نمیذاشت کم بیارم..میانگین درصد هام هم 20 اختصاصی(به زور) و 40 عمومی!!!(بازم به زور)..میدونستم من شانس قبولی ندارم ولی نمیدونم اون چی بود که نمیذاشت کم بیارم و هی میخوندم و انقدر عقب بودم و اصلا بلد نبودم انگار اصلا نمیخوندم!!!میخوندم سردرنمیاوردم بازم میخوندم..فک کنم برای هر درس زیست حدود 3 دور کتاب رو ریز به ریز میخوندم بعدش همونقدر درسنامه و باز هم برمیگشتم کتاب!اینجوری شد که گیاهی رو کلا حذف کردم+قارچ ها+ژنتیک از سوم!کلی درصد میشه ولی چاره ای نداشتم اصلا..از فیزیک هم کل دوم و اول رو حذف کرده بودم+حرکت دینامیک..نه وقتی داشتم نه پیش زمینه ای برای یادگیری..بیشترین عامل نتونستنم هم همون مشکل روحیم بود که باید درمان میشدم ولی نتونستم صبر کنم و اون سال رو کنکور ندم..قرص ها میخوابوندن ولی من به زور صبح ها 8 بیدار میشدم و شب هم 12 میخوابیدم و بدون اغراق اگه اون حالات خفگی بهم دست نمیداد خیلی مفید میخوندم..
      همینجوری خوندنم تا خود خرداد ادامه پیدا کرد و واقعا سرخورده شده بودم و فک میکردم واقعا دیگه باید بکشم کنار و نه درست و حسابی درمان شدم نه درست و حسابی خوندم!رتبه هامم همون 35000 الی 45000 بود!!
      میدونستم هرچی زمان بگذره حال من بهتر میشه ولی نمیدونستم چقدر باید صبر کنم! تا اینکه اوایل خرداد بود که استرس کنکور اومد سراغم و یه روز نشستم و اصلا بدون اینکه درس بخونم مباحثی رو که مونده بود و نخونده بودم رو نوشتم و تحلیل کردم..عملا از عمومی ها هیچی یادم نبود چون فقط یه دور عید خونده بودم!ریاضی و فیزیک هم هیچی داغون تصمیم گرفتم بشینم سوال کنکور حل کنم و جواباشو یاد بگیرم!زیست و شیمی هم همینطور..ولی یه نیروی عجیبی اون بازه اومد سراغم!انگار دیگه اون فاطمه ای که با گریه سر میز مینشست و میخوند نبودم!انگار میخواستم انتقام بگیرم از دنیا! اگه بگم همه ی خوندن هام یه طرف و اون یه ماه و نیم تا خود کنکور یه طرف اغراق نکردم!!! شب ساعت 3 میخوابیدم و صبح 7 بیدار میشدم!کلی ویتامین میخوردم و با قهوه و چایی بیدار نگه میداشتم خودمو و به خودم رحم نمیکردم اصلا!اینکه یه ماه مونده بود منو انقدر تحریک کرده بود که بجای گریه کردن اون مسئله ی خاص رو مینداختم گوشه ی ذهنم تا بهش فکر نکنم درحالیکه روانشناسم گفته بود سرکوب نکن و بذار هرچقدر زمان لازمه طول بکشه!ولی من دیگه انگار هیچی حالیم نبود!
      اون اراده ی وحشیانه ای که سراغم اومده بود بعد ها فهمیدم که روند بهبودم رو هم سرعت بخشیده بود!!!یه ماه تموم ساعت مطالعم رو از 7/8 ساعت که 3/4 ساعتش به زور مفید بود رسوندم به 15 ساعت مفید!!رنگم مثل گچ سفید میشد از بس بیخوابی میکشیدم ولی عمیقا رو هدفم که پزشکی بود مصر بودم!!!به هیچ چیز راضی نمیشدم حتی فکر کنم!!به سرعت رتبه هام کم و کم تر شد!3 تا آزمون تا کنکور داشتم که به ترتیب شدم 20000-18000و 14000..باورم نمیشد این حجم از پیشرفت!!!
      تو همون یه ماه که بازم از اول شروع کردم به خوندن تو کنکور نزدیک 40 درصد شیمی و زیست زدم و 20 درصد ریاضی و فیزیک با میانگین 65 عمومی!! رتبه ها اومد و شده بودم 15000 منطقه 1! واقعا برام قابل باور نبود که تو یه ماه از 40000 خودمو رسوندم به 15000..ولی یادمه انقدر سر کارنامه گریه کردم که فکر میکردن چون به هدفم نرسیدم دارم گریه میکنم!ول ی هیچکس نمیدونست که اون 15000 برام مثل معجزه بود..معجزه ی 1 ماهه!
      خودم رو مرور کردم و به خودم افتخار میکردم برای قوی بودنم!برای کم نیاوردنم!برای اینکه وقتی با رتبه 40000 آزمونا روبرو میشدم هنوزم به خودم ایمان داشتم..با اینکه میدونستم عملا قرار نیست پزشکی قبول شم با خودم نگفتم باشه حالا بذار بمونم برای سال بعد شروع میکنم!!!!!با اینکه با روانشناسم هم دعوام شد که جلسات مشاوره رو قطع کردم و به جاش قرص خوردم بازم خوشحال بودم! اون رتبه 15000 برام از هرچیزی ارزشمند تر بود..
      مهمترین مانع من شکست سنگین سال پیشش بود که مثل روح های تاریک دورمو گرفته بودن و نمیتونستم حتی 1 کلمه از چیزایی که میخونم بفهمم!از اینکه تو یه ماه اونارو کنار زده بودم به خودباوری رسیدم!
      جوری که با تموم شدن کنکور و اینکه دیگه درسی نبود که فکرم باهاش باشه بازم با حال بدم مواجه شدم ولی انقدر خودم رو باور کردم که باعث شد اصلا به انتخاب رشته فکر هم نکنم و از همون موقع بازم میگفتم پزشکی!و مطمئن به رسیدن بازم قدم گذاشتم رو مسیری که میدونستم اینبار با تجربه هام و بهتر شدن روحیه ام برام شیرین تر میشه علاوه بر همه ی سختی هاش..
      هدفم از اینهمه روده درازی این بود که حتی اگه شده به یه نفر تلنگر وارد بشه که دیر نیست!!باور کنه دیر نیست!من وقتی شروع کردم تو عمرم درس نخونده بودم!!!!واقعا برام شکنجه بود!!!! نمیفهمم اونایی رو که این بازه از زمان میخوان بذارن کنار و میگن برای سال بعد حتما میخونم!!!!
      بچه ها هم من هم خودتون میدونین که اگه 200 سال هم بمونین بازم نمیخونین!!!
      من عاشق آدمایی ام که بدون فکر کردن به نتیجه اش از جون و دل مایه میذارن!همیشه بودم..الگوی من هم همونا بودن..من رتبه 78000 رو به 15000 رسوندم!!با اینکه تقریبا به هرکی میگفتم میگفت برو آزاد بدون کنکور تو توی این مسیر چیزی نمیشه!بهم میگفتن زیاد هنر کنی نصفش کنی رتبه اتو! تازه از پدرو مادرم نگم که ذره ای امید نداشتن هیچ! تموم تلاششون این بود بیخیال شم!!

      روی صحبتم با توئه دوست کنکوریم!الان چقدر مونده؟؟؟تو واقعا در حد پارسال منی که حتی نمیتونستم بدون زمین خوردن راه برم؟!(حمله های متوالی عصبی)!!!فکرشم میتونی بکنی زندگیت تو قعرش باشه؟حتی مرگ رو هم تجربه بکنی و برگردی؟!
      آره دوست عزیزم روی صحبتم توئه که الان ناامید شدی چون دفعه پیش زیست رو زده بودی 60 الان زدی 40!!
      تویی که میگی امسال که گذشت!!بذار از تابستون شروع میکنم!!محکم شروع میکنم!!جدی شروع میکنم!!
      اینا همش وعده های توخالیه به خودت!
      چرا از همین الان شروع نکنی؟چرا خودتو باختی؟چرا دنبال حاشیه ای؟چرا از بحران فاجعه میسازی؟ فقط تو یه مسیری از زندگیت هستی که باید خوب طی کنی نه همه ی زندگیت! پایان این مسیر با خودته!
      نگو الان دیگه آخرای اسفنده و الان رقبام دارم جمع بندی میکنن! تو اشرف مخلوقاتی..خدا از روح خودش در تو دمیده
      خدا میگه "کن فیکون" پس تویی که روح خدایی داری هم میتونی بدست بیاری هرچیزی رو که اراده کردی! حتی اگر درگیر بیماری روانی باشی..حتی اگر همه ازت قطع امید کرده باشن..حتی اگر رغبت نمیکنی به خودت تو آینه نگاه کنی و حالت از خودت و سست عنصر بودنت به هم میخوره!
      به قلبت رجوع کن و اون ایمانی رو که باید رو پیدا کن و بزن تو گوش هرچی مزاحمه!!!
      همین الان شروع کن
      همین الان که داری این تاپیک رو تموم میکنی شروع کن!
      نه فردا و فرداهایی که نیومدن..

      گرچه منزل بس خطرناک است و منزل بس بعید
      هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

      در وصف متن،فقط میتونم بگم کاشکی دنیا پر می شد از ادم هایی مثل تو.
      به عنوان برادر کوچک ترتون،این نصیحت رو از من داشته باشین،لطفا جدای از همه چی،روی استعداد نویسندگیتون کار کنین،استعداد خوبی توش دارین.به امید روزی که کتاب های رمانتون توی دستام باشن

    11. Top | #101
      کاربر نیمه فعال

      نمایش مشخصات
      من برگشتم... یادم رفته فقط چجوری تاپیک بزنم..
      *یقیــن چه خوب اندوه را می‌راند...*علی(ع)

    12. Top | #102
      کاربر باسابقه

      نمایش مشخصات
      up
      «در گریختن، رستگاری نیست. بمون و از خودت چیزی بساز که نشکنه...»

    صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 67

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن