خانه شیمی

X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 1 به 15 از 17
    1. Top | #1
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات

      ❤❤❤❤ گـــلچــین اشـعــــار وحـــشی بــافــقــــــی ❤❤❤❤

      en776.jpg



      زندگينامه وحشــي بافقـــي:


      مولانا شمس الدين محمد وحشي بافقي يكي از شاعران زبر دست ايران در سده دهم است كه از عهد زندگاني خود در ايران و هند نام برآورده و شعرش دست به دست گشته است .دوران حياتش مصادف بود با پادشاهي طهماسب صفوي و شاه اسماعيل ثاني و شاه محمد خدابنده و او در شعر خود شاه طهماسب را ستوده است .وي از خانداني متوسط در بافق برخاسته است . برادر بزرگ او مرادي بافقي نيز از شاعران روزگار خود بود و در آشنايي وحشي به محفل هاي ادبي بسيار موثر بود ولي پيش از آنكه وحشي در شاعري به شهرت برسد بدرود حيات گفت و در برخي اشعار وحشي نام او يافت مي شود .ولادت وحشي ، ظاهرا در ميانه نيمه اول سال در بافق ( بر سر راه يزد و كرمان ) اتفاق افتاد و چون بافق را گاه از اعمال كرمان و گاهز از يزد در قلم مي آوردند ، به همين سبب ، وحشي را هم گاهي يزدي و گاه كرماني گفته و نوشته اند . آغاز حياتش در زادگاه سپري شد و در آنجا به غير از برادرش در خدمت شرف الدين علي بافقي به كسب دانش و ادب پرداخت .شرف الدين علي از شاعران و اديبان زمان و از ستايشگران شاه طهماسب و داراي ديواني از قصيده و غزل پيرامون چهار هزار بيت بود .وحشي پس از آموختن مقدمات ادبي از بافق به يزد و از آنجا به كاشان رفت و چندي در آن شهر سرگرم مكتب داري بود و پس از روزگاري به يزد بازگشت و همانجا ماند و به شاعري و ستايش فرمانروايان آن شهر سرگرم بود .
      وحشي مردي پاكباز ، وارسته ، حساس ، بلند همت و گوشه گير بود . با آنكه سنت شاعران عهد وي ، سفر و مهاجرت به هند و بهره مندي از نعمت هاي دربار گوركاني هند و اميران و سرداران و بزرگان آن دولت بود ، او از ايران پاي بيرون ننهاد و حتي از بافق تنها چند گاهي به كاشان و باقي عمر را به يزد رفت و همانجا ماند .دوران كمال شاعري را در يزد گذرانيد و براي كسب معاش تنها به ستايش رجال يزد و كرمان پرداخت . در ديوان او قصيده اي در ستايش شاه طهماسب وجود دارد ،ولي ممدوح و حامي واقعي او مير ميران حاكم يزد بوده است .اشعار وحشي را مي توان از بهترين نمونه هاي اشعار عاشقانه در شعر پارسي دانست . زيرا نهايت قدرت شاعر در بيان دلباختگي و حالات دلدادگي خود و نيز توضيح ماجرايي كه ميان او و معشوق بوده به كار رفته است و همين طرز زيباي وقوع را هم شاعر در غزلهاي خود با چيره دستي تمام به كار برده است .در شعر وحشي تا آنجا كه ممكن است از واژه هاي دشوار و تركيبات عربي ناهموار خبري نيست و به جاي لغات و كلمات مشكل و دشوار از واژه ها و تركيبات متداول و سهل و ساده زمان ، چنانكه رسم اغلب شعراي آن دوران بوده ، استفاده كرده است و به همين جهت است كه اشعار وحشي به دل عموم افراد مي نشيند .در تاريخ درگذشت وحشي اختلاف بسيار است .مولف "تذكره حسيني" و "روز روشن" درگذشت وحشي را در سال 961 و مولف " عرفات العاشقين" در سال 992 و مولف " سلم السماوات" و "جامع مفيدي" تاريخ رحلتش را 997 نوشته اند .هيچ يك از اين تواريخ درست نيست . زير خود وحشي در قطعه اي اتمام مثنوي ناظر و منظور 966 قيد كرده . آنوقت چگونه در 961 دارفاني را وداع گفته است ؟همچنين درباره علت مرگش بعضي ها نوشته اند كه وي به دست معشوق خود كشته شد .به هر حال وحشي در يزد در گذشت و همانجا در كوي (سربرج) به خاك سپرده شد و گويا همان زمان يا بعد از آن سنگي بر گورش نهادند كه اين غزل وحشي بر آن كنده شده بود :
      كرديم نامزد به تو بود و نبود خويش
      گشتيم هيچ كاره ملك وجود خويش
      گور وحشي در كشاكش زمان محو ، و سنگ گورش از جايي به جايي برده شد . تا آنكه خان زاده دانشمند بختياري امير حسين خان كه در سال 1328 شمسي حكمران يزد بود آن را از (حمام صدر) بيرون آورده و در صحن ساختمان تلگراف خانه آن شهر بناي يادبودي ساخت و آن سنگ را بر آن نصب كرد .


    2. Top | #2
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها


      به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها




      رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی


      مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها




      به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم


      عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها




      به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد


      نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها



      شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی


      که می‌کرد از طریق مهر ما را غمگساریها

    3. Top | #3
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      وصلم میسر است ولی بر مراد نیست


      بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست



      غم می‌فروخت لیک به اندازه میفرست


      یک دل درون سینه ما خود زیاد نیست



      جایی هنوز نیست به ذوق دیار عشق


      هر چند ظلم هست و ستم هست و داد نیست



      ای بی‌وفا برو که بر این عهدهای سست


      نی اندک اعتماد که هیچ اعتماد نیست



      رو ، رو که وحشی آنچه کشید از تو سست عهد


      ما را به خاطر است ، ترا گر به یاد نیست

    4. Top | #4
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      از پی بهبود درد ما دوا سودی نداشت


      هر که شد بیمار درد عشق بهبودی نداشت




      بود روزی آن عنایتها که باما می‌نمود


      خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت




      دوش کامد با رقیبان مست و خنجر می‌کشید


      غیر قصد کشتن ما هیچ مقصودی نداشت




      عشق غالب گشت اگر در بزم او آهی زدم


      کی فروزان گشت جایی کاشتی دودی نداشت




      جای خود در بزم خوبان شمعسان چون گرم کرد


      آنکه اشک گرم و آه آتش آلودی نداشت




      داشت سودای رخش وحشی به سر، در هر نفس


      لیک از آن سودا چه حاصل یکدمش سودی نداشت




      وحشی از درد محبت لذتی چندان نیافت


      هر که جسمی ریش و جان درد فرسودی نداشت

    5. Top | #5
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      ز پیش دیده تا جانان من رفت


      تو پنداری که از تن جان من رفت




      اگر خود همره جانان نرفتم


      ولی فرسنگها افغان من رفت




      سر و سامان مجو از من چو رفتی


      تو چون رفتی سر و سامان من رفت




      چه دید از من که چون بر هم زدم چشم


      چو اشک از دیدهٔ گریان من رفت




      از آن پیچم به خود چون مار ، وحشی


      که گنج کلبهٔ ویران من رفت

    6. Top | #6
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد


      از گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد




      خواهم که ز بیداد تو فریاد برآرم


      چندان که دگر طاقت فریاد نباشد




      شهری که در او همچو تو بیدادگری هست


      بیدادکشان را طمع داد نباشد




      پروانه که و ، محرمی خلوت فانوس


      چون در حرم شمع ره باد نباشد




      سنگی به ره توسن شیرین نتوان یافت


      کاتش به دلش از غم فرهاد نباشد




      وحشی چه کنی ناله که معمور نشد دل


      بگذار که این غمکده آباد نباشد

    7. Top | #7
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      ماه من گفتم که با من مهربان باشد ، نبود


      مرهم جان من آزرده جان باشد ، نبود




      از میان بی موجبی خنجر به خون من کشید


      اینکه اندک گفتگویی در میان باشد ، نبود




      بر دلم سد کوه غم از سرگرانیهای او


      بود اما اینکه بر خاطر گران باشد ، نبود




      خاطر هرکس از و می‌شد، به نوعی شادمان


      شادمان گشتم که با من همچنان باشد ، نبود




      وحشی از بی لطفی او سد شکایت داشتیم


      پیش او گفتم که یارای زبان باشد، نبود

    8. Top | #8
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود



      تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود




      رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیم



      دیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود




      رسم این می‌باشد ای دیر آشنای زود سر



      آنهمه لاف وفا آخر همین مقدار بود




      یاری ظاهر چه کار آید خوش آن یاری که او



      هم به ظاهر یار بود و هم به باطن یار بود




      بر نیاوردن مروت بود خود انصاف بود



      آرزوی خاطری گردور یک دم دار بود




      کرد وحشی شکوهٔ بی التفاتی برطرف



      درد سر می‌شد و گرنه درد دل بسیار بود

    9. Top | #9
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      شرح پریشانی - وحشی بافقی



      دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
      داستان غم پنهانی من گوش کنید
      قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
      گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید


      شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
      سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی


      روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
      ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
      عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
      بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم


      کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
      یک گرفتار از این جمله که هستند نبود


      نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
      سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
      این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
      یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت


      اول آن کس که خریدار شدش من بودم
      باعث گرمی بازار شدش من بودم


      عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
      داد رسوایی من شهرت زیبایی او
      بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
      شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او


      این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
      کی سر برگ من بی سر و سامان دارد


      چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
      که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
      چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
      بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر


      بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
      من بر این هستم و البته چنین خواهدبود


      پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
      حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
      قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
      نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست


      این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
      زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود


      چون چنین است پی کار دگر باشم به
      چند روزی پی دلدار دگر باشم به
      عندلیب گل رخسار دگر باشم به
      مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به


      نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
      سازم از تازه جوانان چمن ممتازش


      آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
      می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست
      از من و بندگی من اگرش عاری هست
      بفروشد که به هر گوشه خریداری هست


      به وفاداری من نیست در این شهر کسی
      بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی


      مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
      راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
      قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
      اول و آخر این مرحله دیدیم بس است


      بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
      با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر


      تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
      آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
      وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
      چه گمان غلط است این ، برود چون نرود


      چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
      دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود


      ای پسر چند به کام دگرانت بینم
      سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
      مایه عیش مدام دگرانت بینم
      ساقی مجلس عام دگرانت بینم


      تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
      چه هوسها که ندارند هوسناکی چند


      یار این طایفه خانه برانداز مباش
      از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
      می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
      غافل از لعب حریفان دغا باز مباش


      به که مشغول به این شغل نسازی خود را
      این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را


      در کمین تو بسی عیب شماران هستند
      سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
      داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
      غرض اینست که در قصد تو یاران هستند


      باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
      واقف کشتی خود باش که پایی نخوری


      گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
      وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
      شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
      با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت


      حاش لله که وفای تو فراموش کند
      سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند





      معروف ترین شعرشون همینه !

    10. Top | #10
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز


      آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز




      کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله


      اینهمه آزردگی داری و خرسندی هنوز




      وقت نامد کز جنون این بند از هم بگسلی


      اله اله ، بسته آن سست پیوندی هنوز




      با همه خدمت چه بودی گر پذیرفتی ترا


      شرم بادت زین غلامی، بی خداوندی هنوز




      خنده‌ات بر خود نیامد پاره‌ای بر خود بخند


      از لب او چشم در راه شکرخندی هنوز




      تا به کی این تیشه خواهی زد به پای خود بس است


      این کهن نخل تمنا را نیفکندی هنوز




      ساده دل وحشی که می‌داند ترا احوال چیست


      وین گمان دارد که گویا قابل پندی هنوز




    11. Top | #11
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      عشق می‌فرمایدم مستغنی از دیدار باش


      چند گه با یار بودی، چند گه بی یار باش


      شوق می‌گوید که آسان نیست بی او زیستن


      صبر می‌گوید که باکی نیست گو دشوار باش


      وصل خواری بر دهد ای طایر بستان پرست


      گلستان خواهی قفس، مستغنی از گلزار باش


      وصل اگر اینست و ذوقش این که من دریافتم


      گر ز حرمانت بسوزد هجر منت دار باش


      صبر خواهم کرد وحشی از غم نادیدنش


      من چو خواهم مرد گو از حسرت دیدار باش



    12. Top | #12
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است


      بر حذر باش در این راه که سر در خطر است


      پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف


      تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است


      چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او


      میرود بیشتر آنجا که بلا بی‌سپر است


      شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرا


      با چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است


      چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش


      از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است




    13. Top | #13
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود


      که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود




      شد آتش جگرم پیش مردمان روشن


      ز خون گرم که در چشم خونفشانم بود




      به التفات تو دارم امیدواریها


      ولی ز خوی تو ایمن نمی‌توانم بود




      ستم گذشته ز اندازه ورنه کی با تو


      کدام روز دگر اینقدر فغانم بود




      زبان خامهٔ من سوخت زین غزل وحشی


      مگر زبانه‌ای از آتش نهانم بود




    14. Top | #14
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات


      الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش


      ز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش




      صدای شهپر شاهینی از هر گوشه می‌آید


      تذرو غافلی دارم مقیم آشیان دارش




      خدایا با منش خوش سر گران داری و خرسندم


      نه تنها با من و بس ، با همه کس سرگران دارش




      پدید آرد هوس از عشق با مردم جفا کاری


      نمی‌خواهم بر این باشد ، خداوندا برآن دارش




      تغافل کیش و کین اندیش و دوری جوی و وحشی خوی


      عجب وضعیست خوش یارب همیشه آنچنان دارش




      زمان اول حسن است و هستش فتنه‌ها درپی


      الاهی در امان از فتنهٔ آخر زمان دارش




      خدایا فرصت یک حرف پند آمیز می‌خواهم


      نمی‌گویم که با وحشی همیشه همزبان دارش



      @Lawyer
      ویرایش توسط Swallow : 28 شهریور 1395 در ساعت 15:10

    15. Top | #15
      کاربر باسابقه

      Khoshhalam
      نمایش مشخصات
      نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم


      دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم




      گر چه از دل می‌رود عشق به جان آمیخته


      با وجود این وداع صعب گریان نیستیم




      گو جراحت کهنه شو ما از علاج آسوده‌ایم


      درد گو ما را بکش در فکر درمان نیستیم




      آنچه مارا خوار می‌کرد آن محبت بود و رفت


      گو به چشم آن مبین مارا که ما آن نیستیم




      ما سپر انداختیم اینک حریف عشق نیست


      طبل برگشتن بزن ما مرد میدان نیستیم




      یوسف دیگر به دست آریم وحشی قحط نیست


      ما مگر درمصر یعنی شهر کاشان نیستیم




    صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن