کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر ...
نمایش نسخه قابل چاپ
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر ...
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
جان مژده داده ام که چوجان در برارمت
تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی
که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
از گزند تله موش، غافل ؛ موش
چو زری که میکند شاه چموش
از گزند تله موش، غافل ؛ موش
چو زری که میکند شاه، چموش
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
دیدگانم کور شود گر جز تو ببینم
تو آنی که همه جا جز تو چیزی نبینم
می روی و گريه می آيد مرا
ساعتی بنشين که باران بگذرد
دل ای دل
لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرار دلِ دیوونه ی من باش
در علاجش سحر مطلق را ببین
در مزاجش قدرت حق را ببین
آن دوست ک من دارم
آن یار ک من دانم
شیرین دهنی دارد
دور از لبو دندانم
ای روی دل ارایت
مجموعه زیبایی
مجموع چ غم دارد
از من ک پریشانم
:34: