دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
نمایش نسخه قابل چاپ
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش افکنم به همه رخت و بخت خویش
شــب فــراق ندانـد که تـا سـحر چـند اسـت
مگر کسي که به زندان عشـق در بند است
تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
دلبری کردن یکی از بی نیازی های توست
تـامل کـنان در خـطـا و ثـواب
به از ژاژ خایـان حاظر جواب
بگفتم روز بیگاه است و بس ره دور، گفتا رو
به من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم
موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
دردایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
حافظ
یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد
یک بار دگر ، بار دگر ، بار دگر ... نه !
همچون انار خون از دل خویش میخوریم
غم پروریم....حوصله شرح قصه نیست......
هیشکی نمیفهمه چ حالی دارم
چ دنیای رو ب زوالی دارم
اگرچ هیچکس نیومد
سری ب تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
:)))
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
ران ملخی نزد سلیمان بردن
عیب است ولیکن هنری است از موری