از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به هزار درمان ندهم
نمایش نسخه قابل چاپ
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به هزار درمان ندهم
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
سعدی
روا بود که چنین بیحساب دل ببری
مکن که مظلمهی خلق را جزایی هست
تو را چشمان این آیینه بی شک ، هزاران بار با لبخند دیده
وگر صد ناروا کردی تحمل ، کم و بیش از جهان خرسند دیده
هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان
ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان
هر آن باغی که نخلش در به در بی /مدامش باغبون خونین جگر بی
بباید کندنش از بیخ و از بن/ اگر بارش همه لعل و گهر بی
یاد یاران یاد ما را گل باران میکند / از غم غمخوارگان دنیا اشک مارا ریزان میکند
دلم در دین و نالینه، چه واجم/
رخم گردین و خاکینه چه واجم
پ.ن: واقعا ببخشید شعر بالا جواب شعر قبلش بود و متوجه پیام بعدش نشدم
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به بادیه چه حاجت که مست روی تو باشم
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
تو آفتاب منیری چو آفتاب سپهر
چهار بالش ملک از تو زیب و فر گیرد
به زیورها گاه گاهی بیارایند خوب رویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیور ها بیارایی
یارم تویی در عالم ، یار دگر ندارم
تا در تنم بود جان ، دل از تو بر ندارم
من ازآن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را