تو گر نباشی کج بین ، چگونه آید راست
ز خاک بودن و خود را بر آسمان دیدن؟
نمایش نسخه قابل چاپ
تو گر نباشی کج بین ، چگونه آید راست
ز خاک بودن و خود را بر آسمان دیدن؟
تا خبر دارم از او بی خبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
حافظ
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد..
مُ آن سرگشته خارُم در بیابون
که هر بادی وَزِ پیشش دِوونُم
پ. ن=
مُ : من
وَزِ : می وَزَد
دِوونُم : دَوانَم=می دَوَم!
ماه من ، مژگان من خیس است از روی مهت
شور دریا می کشد هر شب حرا را در نمک
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
منتماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای من است
تو روز آخر اسفند ، من آغار فروردین
خدا ما را به همدیگر رسانده یا جدا کرده !
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز میفروشان کایشان
به زانکه فروشند چه خواهند خرید
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا